{"citation":"M6:3862","mesra1":"آن زنان از جاهلی بر من تنند","mesra2":"اولیاشان قصد جان من کنند","section_title":"بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت‌ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت‌ها را چرا نهادی الی آخره","section_slug":"d6-sh109","prev_citation":"M6:3861","next_citation":"M6:3863","commentary":[]}