Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۴۴ - قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمی‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کی او من باشد برو (d1-sh144, daftar 1, 46 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M1:3064 آن یکی آمد در یاری بزد گفت یارش کیستی ای معتمد M1:3065 گفت من، گفتش برو هنگام نیست بر چنین خوانی مقام خام نیست M1:3066 خام را جز آتش هجر و فراق کی پزد کی وا رهاند از نفاق M1:3067 رفت آن مسکین و سالی در سفر در فراق دوست سوزید از شرر M1:3068 پخته گشت آن سوخته پس باز گشت باز گرد خانهٔ همباز گشت M1:3069 حلقه زد بر در به صد ترس و ادب تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب M1:3070 بانگ زد یارش که بر در کیست آن گفت بر در هم توی ای دلستان M1:3071 گفت اکنون چون منی ای من در آ نیست گنجایی دو من را در سرا M1:3072 نیست سوزن را سر رشتهٔ دوتا چونک یکتایی درین سوزن در آ M1:3073 رشته را با سوزن آمد ارتباط نیست در خور با جمل سم الخیاط M1:3074 کی شود باریک هستی جمل جز به مقراضِ ریاضات و عمل M1:3075 دست حق باید مر آن را ای فلان کو بود بر هر محالی کن فکان M1:3076 هر محال از دست او ممکن شود هر حرون از بیم او ساکن شود M1:3077 اکمه و ابرص چه باشد مرده نیز زنده گردد از فسون آن عزیز M1:3078 و آن عدم کز مرده مرده‌تر بود در کف ایجاد او مضطر بود M1:3079 کل یوم هو فی شان بخوان مر ورا بی کار و بی‌فعلی مدان M1:3080 کمترین کاریش هر روزست آن کو سه لشکر را کند این سو روان M1:3081 لشکری ز اصلاب سوی امهات بهر آن تا در رحم روید نبات M1:3082 لشکری ز ارحام سوی خاکدان تا ز نر و ماده پر گردد جهان M1:3083 لشکری از خاکدان سوی اجل تا ببیند هر کسی حسن عمل M1:3084 این سخن پایان ندارد هین بتاز سوی آن دو یار پاک پاک‌باز M1:3085 گفت یارش کاندر آ ای جمله من نی مخالف چون گل و خار چمن M1:3086 رشته یکتا شد غلط کم شد کنون گر دوتا بینی حروف کاف و نون M1:3087 کاف و نون همچون کمند آمد جذوب تا کشاند مر عدم را در خطوب M1:3088 پس دوتا باید کمند اندر صور گرچه یکتا باشد آن دو در اثر M1:3089 گر دو پا گر چار پا ره را برد همچو مقراض دو تا یکتا برد M1:3090 آن دو همبازان گازر را ببین هست در ظاهر خلافی زان و زین M1:3091 آن یکی کرباس را در آب زد وان دگر همباز خشکش می‌کند M1:3092 باز او آن خشک را تر می‌کند گوییا ز استیزه ضد بر می‌تند M1:3093 لیک این دو ضد استیزه‌نما یک‌دل و یک‌کار باشد در رضا M1:3094 هر نبی و هر ولی را مسلکیست لیک تا حق می‌برد جمله یکیست M1:3095 چونک جمع مستمع را خواب برد سنگهای آسیا را آب برد M1:3096 رفتن این آب فوق آسیاست رفتنش در آسیا بهر شماست M1:3097 چون شما را حاجت طاحون نماند آب را در جوی اصلی باز راند M1:3098 ناطقه سوی دهان تعلیم راست ورنه خود آن نطق را جویی جداست M1:3099 می‌رود بی بانگ و بی تکرارها تحتها الانهار تا گلزارها M1:3100 ای خدا جان را تو بنما آن مقام کاندرو بی‌حرف می‌روید کلام M1:3101 تا که سازد جان پاک از سر قدم سوی عرصهٔ دور و پهنای عدم M1:3102 عرصه‌ای بس با گشاد و با فضا وین خیال و هست یابد زو نوا M1:3103 تنگ‌تر آمد خیالات از عدم زان سبب باشد خیال اسباب غم M1:3104 باز هستی تنگ‌تر بود از خیال زان شود در وی قمر همچون هلال M1:3105 باز هستی جهان حس و رنگ تنگ‌تر آمد که زندانیست تنگ M1:3106 علت تنگیست ترکیب و عدد جانب ترکیب حسها می‌کشد M1:3107 زان سوی حس عالم توحید دان گر یکی خواهی بدان جانب بران M1:3108 امرِ کن یک فعل بود و نون و کاف در سخن افتاد و معنی بود صاف M1:3109 این سخن پایان ندارد باز گرد تا چه شد احوال گرگ اندر نبرد ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai