Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند (d1-sh6, daftar 1, 42 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M1:103 قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش نشاند M1:104 رنگِ روی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید M1:105 گفت هر دارو که‌ ایشان کرده‌اند آن عمارت نیست ویران کرده‌اند M1:106 بی‌خبر بودند از حالِ درون اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُون M1:107 دید رنج و کشف شد بَر وی نهفت لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت M1:108 رنجَش از صفرا و از سودا نبود بوی هر هیزم پدید آید ز دود M1:109 دید از زاریش کاو زارِ دِلست تن خوشَست و او گرفتارِ دِلست M1:110 عاشقی پیداست از زاریّ دل نیست بیماری چو بیماریّ دل M1:111 علّت عاشق ز علت‌ها جداست عشقْ اصطرلاب اسرارِ خداست M1:112 عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سَر رهبرست M1:113 هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن M1:114 گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست لیک عشقِ بی‌زبان روشنترست M1:115 چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت M1:116 عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت M1:117 آفتاب آمد دلیلِ آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب M1:118 از وی ار سایه نشانی می‌دهد شمس هر دم نورِ جانی می‌دهد M1:119 سایه خواب آرد تو را همچون سَمَر چون برآید شمسْ اِنشقَّ القمر M1:120 خودْ غریبی در جهان چون شمس نیست شمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیست M1:121 شمس در خارج اگر چه هست فرد می‌توان هم مثل او تصویر کرد M1:122 شمسِ جان کو خارج آمد از اثیر نبودش در ذهن و در خارج نظیر M1:123 در تصوّر ذات او را گُنج کو تا درآید در تصوّر مثل او M1:124 چون حدیث روی شمس‌الدّین رسید شمسِ چارم‌ آسمان سَر در کشید M1:125 واجب آید چونکه آمد نام او شرح کردن رمزی از اِنعام او M1:126 این نَفَس جانْ دامنم برتافته‌ست بوی پیراهانِ یوسف یافته‌ست M1:127 کز برای حقِّ صحبت سال‌ها بازگو حالی از آن خوش حال‌ها M1:128 تا زمین و آسمان خندان شود عقل و روح و دیده صدچندان شود M1:129 لاتکُلِفْنی فانّی فی الفَنا کلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثنا M1:130 کُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیق أنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیق M1:131 من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست M1:132 شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر M1:133 قال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُ واعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُ M1:134 صوفی ابن‌الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق M1:135 تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟ هست را از نسیه خیزد نیستی M1:136 گفتمش پوشیده خوش‌تر سِرِّ یار خود تو در ضمن حکایت گوش‌ دار M1:137 خوش‌تر آن باشد که سِرِّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران M1:138 گفت مکشوف و برهنه بی‌ غُلول بازگو، دفعم مَده ای بوالفضول M1:139 پرده بردار و برهنه گو که من می‌نخسپم با صنم با پیرهن M1:140 گفتم ار عریان شود او در عیان نه تو مانی نه کنارت نه میان M1:141 آرزو می‌خواه، لیک اندازه خواه برنتابد کوه را یک برگ کاه M1:142 آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت M1:143 فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی بیش ازین از شمس تبریزی مگوی M1:144 این ندارد آخر از آغاز گوی رو تمامِ این حکایت بازگوی ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai