Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۲۷ - آمدن دوستان به بیمارستان جهت پرسش ذاالنون مصری رحمة الله علیه (d2-sh27, daftar 2, 44 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M2:1387 این چنین ذالنون مصری را فتاد کاندرو شور و جنونی نو بزاد M2:1388 شور چندان شد که تا فوق فلک می‌رسید از وی جگرها را نمک M2:1389 هین منه تو شور خود ای شوره‌خاک پهلوی شور خداوندان پاک M2:1390 خلق را تاب جنون او نبود آتش او ریشهاشان می‌ربود M2:1391 چونک در ریش عوام آتش فتاد بند کردندش به زندانی نهاد M2:1392 نیست امکان واکشیدن این لگام گرچه زین ره تنگ می‌آیند عام M2:1393 دیده این شاهان ز عامه خوف جان کین گره کورند و شاهان بی‌نشان M2:1394 چونک حکم اندر کف رندان بود لاجرم ذاالنون در زندان بود M2:1395 یکسواره می‌رود شاه عظیم دَر کف طفلان چنین دُرّ یتیم M2:1396 دُرّ چِه؟ دریا نهان در قطره‌ای آفتابی مخفی اندر ذره‌ای M2:1397 آفتابی خویش را ذره نمود واندک اندک روی خود را بر گشود M2:1398 جملهٔ ذرات در وی محو شد عالم از وی مست گشت و صحو شد M2:1399 چون قلم در دست غداری بود بی گمان منصور بر داری بود M2:1400 چون سفیهان‌راست این کار و کیا لازم آمد یقتلون الانبیا M2:1401 انبیا را گفته قومی راه گم از سفه انا تطیرنا بکم M2:1402 جهل ترسا بین امان انگیخته زان خداوندی که گشت آویخته M2:1403 چون بقول اوست مصلوب جهود پس مرورا امن کی تاند نمود M2:1404 چون دل آن شاه زیشان خون بود عصمت و انت فیهم چون بود M2:1405 زر خالص را و زرگر را خطر باشد از قلاب خاین بیشتر M2:1406 یوسفان از رشک زشتان مخفی‌اند کز عدو خوبان در آتش می‌زیند M2:1407 یوسفان از مکر اخوان در چهند کز حسد یوسف به گرگان می‌دهند M2:1408 از حسد بر یوسف مصری چِه رفت؟ این حسد اندر کمین گرگیست زفت M2:1409 لاجرم زین گرگ، یعقوب حلیم داشت بر یوسف، همیشه خوف و بیم M2:1410 گرگ ظاهر گِرد یوسف خود نگشت این حسد در فعل از گرگان گذشت M2:1411 رحم کرد این گرگ وز عذر لبق آمده که انا ذهبنا نستبق M2:1412 صد هزاران گرگ را این مکر نیست عاقبت رسوا شود این گرگ بیست M2:1413 زانک حشر حاسدان روز گزند بی گمان بر صورت گرگان کنند M2:1414 حشر پر حرص خس مردارخوار صورت خوکی بود روز شمار M2:1415 زانیان را گند اندام نهان خمرخواران را بود گند دهان M2:1416 گند مخفی کان به دلها می‌رسید گشت اندر حشر محسوس و پدید M2:1417 بیشه‌ای آمد وجود آدمی بر حذر شو زین وجود ار زان دمی M2:1418 در وجود ما هزاران گرگ و خوک صالح و ناصالح و خوب و خشوک M2:1419 حکم آن خو راست کان غالبترست چونک زر بیش از مس آمد آن زرست M2:1420 سیرتی کان بر وجودت غالبست هم بر آن تصویر حشرت واجبست M2:1421 ساعتی گرگی در آید در بشر ساعتی یوسف‌رخی همچون قمر M2:1422 می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها از ره پنهان صلاح و کینه‌ها M2:1423 بلک خود از آدمی در گاو و خر می‌رود دانایی و علم و هنر M2:1424 اسپ سُکسُک می‌شود رهوار و رام خرس بازی می‌کند بُز هم سلام M2:1425 رفت اندر سگ ز آدمیان هوس تا شبان شد یا شکاری یا حرس M2:1426 در سگ اصحاب خویی زان وفود رفت تا جویای الله گشته بود M2:1427 هر زمان در سینه نوعی سر کند گاه دیو و گه ملک گه دام و دد M2:1428 زان عجب بیشه که هر شیر آگهست تا به دام سینه‌ها پنهان رهست M2:1429 دزدیی کن از درون مرجان جان ای کم از سگ از درون عارفان M2:1430 چونک دزدی باری آن دُر لطیف چونک حامل می‌شوی باری شریف ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai