Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۹ - گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست (d2-sh9, daftar 2, 81 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M2:243 چونک صوفی بر نشست و شد روان رو در افتادن گرفت او هر زمان M2:244 هر زمانش خلق بر می‌داشتند جمله رنجورش همی‌پنداشتند M2:245 آن یکی گوشش همی‌پیچید سخت وان دگر در زیر کامش جست لخت M2:246 وان دگر در نعل او می‌جست سنگ وان دگر در چشم او می‌دید زنگ M2:247 باز می‌گفتند ای شیخ این ز چیست دی نمی‌گفتی که شکر این خر قویست M2:248 گفت آن خر کو بشب لا حول خورد جز بدین شیوه نداند راه کرد M2:249 چونک قوت خر به شب لا حول بود شب مسبح بود و روز اندر سجود M2:250 آدمی خوارند اغلب مردمان از سلام علیکشان کم جو امان M2:251 خانهٔ دیوست دلهای همه کم پذیر از دیومردم دمدمه M2:252 از دم دیو آنک او لا حول خورد همچو آن خر در سر آید در نبرد M2:253 هر که در دنیا خورد تلبیس دیو وز عدو دوست‌رو تعظیم و ریو M2:254 در ره اسلام و بر پول صراط در سر آید همچو آن خر از خباط M2:255 عشوه‌های یار بد منیوش هین دام بین ایمن مرو تو بر زمین M2:256 صد هزار ابلیس لا حول آر بین آدما ابلیس را در مار بین M2:257 دم دهد گوید ترا ای جان و دوست تا چو قصابی کشد از دوست پوست M2:258 دم دهد تا پوستت بیرون کشد وای او کز دشمنان افیون چشد M2:259 سر نهد بر پای تو قصاب‌وار دم دهد تا خونت ریزد زار زار M2:260 همچو شیری صید خود را خویش کن ترک عشوهٔ اجنبی و خویش کن M2:261 همچو خادم دان مراعات خسان بی‌کسی بهتر ز عشوهٔ ناکسان M2:262 در زمین مردمان خانه مکن کار خود کن کار بیگانه مکن M2:263 کیست بیگانه تن خاکی تو کز برای اوست غمناکی تو M2:264 تا تو تن را چرب و شیرین می‌دهی جوهر خود را نبینی فربهی M2:265 گر میان مُشک تن را جا شود روز مردن گَند او پیدا شود M2:266 مُشک را بر تن مزن، بر دل بمال مُشک چه‌بْوَد نام پاک ذوالجلال M2:267 آن منافق مُشک بر تن می‌نهد روح را در قعر گُلخَن می‌نهد M2:268 بر زبان نام حق و، در جان او گَندها از فکر بی ایمان او M2:269 ذکر با او همچو سبزهٔ گلخنست بر سر مبرز گلست و سوسنست M2:270 آن نبات آنجا یقین عاریتست جای آن گل مجلسست و عشرتست M2:271 طیبات آید به سوی طیبین للخبیثین الخبیثات است هین M2:272 کین مدار؛ آنها که از کین گمرهند گورشان پهلوی کین‌داران نهند M2:273 اصل کینه دوزخست و کین تو جزو آن کلست و خصم دین تو M2:274 چون تو جزو دوزخی پس هوش دار جزو سوی کل خود گیرد قرار M2:275 ور تو جزو جنتی ای نامدار عیش تو باشد ز جنت پایدار M2:276 تلخ با تلخان یقین ملحق شود کی دم باطل قرین حق شود M2:277 ای برادر تو همان اندیشه‌ای ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای M2:278 گر گُلَست اندیشهٔ تو، گلشنی وَر بُوَد خاری، تو هیمهٔ گُلخَنی M2:279 گر گلابی، بر سر جیبت زنند ور تو چون بولی، برونت افکنند M2:280 طبله‌ها در پیش عطاران ببین جنس را با جنس خود کرده قرین M2:281 جنسها با جنسها آمیخته زین تجانس زینتی انگیخته M2:282 گر در آمیزند عود و شِکّرش برگزیند یک‌یک از یک‌دیگرش M2:283 طبله‌ها بشکست و جانها ریختند نیک و بد درهمدگر آمیختند M2:284 حق فرستاد انبیا را با ورق تا گزید این دانه‌ها را بر طبق M2:285 پیش از ایشان ما همه یکسان بُدیم کَس ندانستی که ما نیک و بدیم M2:286 قلب و نیکو در جهان بودی روان چون همه شب بود و ما چون شب‌روان M2:287 تا بر آمد آفتاب انبیا گفت ای غش دور شو، صافی بیا M2:288 چشم داند فرق کردن رنگ را چشم داند لعل را و سنگ را M2:289 چشم داند گوهر و خاشاک را چشم را زان می‌خلد خاشاکها M2:290 دشمن روزند این قلابکان عاشق روزند آن زرهای کان M2:291 زانک روزست آینهٔ تعریف او تا ببیند اشرفی تشریف او M2:292 حق قیامت را لقب زان روز کرد روز بنماید جمال سرخ و زرد M2:293 پس حقیقت روز سر اولیاست روز پیش ماهشان چون سایه‌هاست M2:294 عکس راز مرد حق دانید روز عکس ستاریش شام چشم‌دوز M2:295 زان سبب فرمود یزدان والضحی والضحی نور ضمیر مصطفی M2:296 قول دیگر کین ضحی را خواست دوست هم برای آنک این هم عکس اوست M2:297 ورنه بر فانی قسم گفتن خطاست خود فنا چه لایق گفت خداست M2:298 از خلیلی لا احب الافلین پس فنا چون خواست رب العالمین M2:299 لا احب افلین گفت آن خلیل کی فنا خواهد ازین رب جلیل M2:300 باز واللیل است ستاری او وان تن خاکی زنگاری او M2:301 آفتابش چون برآمد زان فلک با شب تن گفت هین ما ودعک M2:302 وصل پیدا گشت از عین بلا زان حلاوت شد عبارت ما قلی M2:303 هر عبارت خود نشان حالتیست حال چون دست و عبارت آلتیست M2:304 آلت زرگر به دست کفشگر همچو دانهٔ کشت کرده ریگ در M2:305 و آلت اِسکاف پیش برزگر پیش سگ کَه، استخوان در پیش خر M2:306 بود انا الحق در لب منصور نور بود انا الله در لب فرعون زور M2:307 شد عصا اندر کف موسی گوا شد عصا اندر کف ساحر هبا M2:308 زین سبب عیسی بدان همراه خود در نیاموزید آن اسم صمد M2:309 کو نداند نقص بر آلت نهد سنگ بر گل زن تو آتش کی جهد M2:310 دست و آلت همچو سنگ و آهنست جفت باید جفت شرط زادنست M2:311 آنک بی جفتست و بی آلت یکیست در عدد شکست و آن یک بی‌شکیست M2:312 آنک دو گفت و سه گفت و بیش ازین متفق باشند در واحد یقین M2:313 احولی چون دفع شد یکسان شوند دو سه گویان هم یکی گویان شوند M2:314 گر یکی گویی تو در میدان او گرد بر می‌گرد از چوگان او M2:315 گوی آنگه راست و بی نقصان شود کو ز زخم دست شه رقصان شود M2:316 گوش دار ای احول اینها را بهوش داروی دیده بکش از راه گوش M2:317 پس کلام پاک در دلهای کور می‌نپاید می‌رود تا اصل نور M2:318 وان فسون دیو در دلهای کژ می‌رود چون کفش کژ در پای کژ M2:319 گرچه حکمت را به تکرار آوری چون تو نااهلی شود از تو بری M2:320 ورچه بنویسی نشانش می‌کنی ورچه می‌لافی بیانش می‌کنی M2:321 او ز تو رو در کشد ای پر ستیز بندها را بگسلد وز تو گریز M2:322 ور نخوانی و ببیند سوز تو علم باشد مرغ دست‌آموز تو M2:323 او نپاید پیش هر نااوستا همچو طاووسی به خانهٔ روستا ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai