Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۹۴ - آغاز منور شدن عارف بنور غیب‌بین (d2-sh94, daftar 2, 63 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M2:3245 چون یکی حس در روش بگشاد بند ما بقی حسها همه مبدل شوند M2:3246 چون یکی حس غیر محسوسات دید گشت غیبی بر همه حسها پدید M2:3247 چون ز جو جست از گله یک گوسفند پس پیاپی جمله زان سو برجهند M2:3248 گوسفندان حواست را بران در چرا از اخرج المرعی چران M2:3249 تا در آنجا سنبل و ریحان چرند تا به گلزار حقایق ره برند M2:3250 هر حست پیغامبر حسها شود تا یکایک سوی آن جنت رود M2:3251 حسها با حس تو گویند راز بی حقیقت بی زبان و بی مجاز M2:3252 کین حقیقت قابل تاویلهاست وین توهم مایه تخییلهاست M2:3253 آن حقیقت را که باشد از عیان هیچ تاویلی نگنجد در میان M2:3254 چونک هر حس بندهٔ حس تو شد مر فلکها را نباشد از تو بد M2:3255 چونک دعویی رود در ملک پوست مغز آن کی بود قشر آن اوست M2:3256 چون تنازع در فتد در تنگ کاه دانه آن کیست آن را کن نگاه M2:3257 پس فلک قشرست و نور روح مغز این پدیدست آن خفی زین رو ملغز M2:3258 جسم ظاهر، روح مخفی آمدست جسم همچون آستین جان همچو دست M2:3259 باز عقل از روح مخفی‌تر پرد حس سوی روح زوتر ره برد M2:3260 جنبشی بینی بدانی زنده است این ندانی که ز عقل آکنده است M2:3261 تا که جنبشهای موزون سر کند جنبش مس را به دانش زر کند M2:3262 زان مناسب آمدن افعال دست فهم آید مر تو را که عقل هست M2:3263 روح وحی از عقل پنهان‌تر بود زانک او غیبیست او زان سر بود M2:3264 عقل احمد از کسی پنهان نشد روح وحیش مدرک هر جان نشد M2:3265 روح وحیی را مناسبهاست نیز در نیابد عقل کان آمد عزیز M2:3266 گه جنون بیند گهی حیران شود زانک موقوفست تا او آن شود M2:3267 چون مناسبهای افعال خضر عقل موسی بود در دیدش کدر M2:3268 نامناسب می‌نمود افعال او پیش موسی چون نبودش حال او M2:3269 عقل موسی چون شود در غیب بند عقل موشی خود کیست ای ارجمند M2:3270 علم تقلیدی بود بهر فروخت چون بیابد مشتری خوش بر فروخت M2:3271 مشتری علم تحقیقی حقست دایما بازار او با رونقست M2:3272 لب ببسته مست در بیع و شری مشتری بی حد که الله اشتری M2:3273 درس آدم را فرشته مشتری محرم درسش نه دیوست و پری M2:3274 آدم انبئهم باسما درس گو شرح کن اسرار حق را مو به مو M2:3275 آنچنان کس را که کوته‌بین بود در تلون غرق و بی تمکین بود M2:3276 موش گفتم زانک در خاکست جاش خاک باشد موش را جای معاش M2:3277 راهها داند ولی در زیر خاک هر طرف او خاک را کردست چاک M2:3278 نفس موشی نیست الا لقمه‌رند قدر حاجت موش را عقلی دهند M2:3279 زانک بی حاجت خداوند عزیز می‌نبخشد هیچ کس را هیچ چیز M2:3280 گر نبودی حاجت عالم زمین نافریدی هیچ رب العالمین M2:3281 وین زمین مضطرب محتاج کوه گر نبودی نافریدی پر شکوه M2:3282 ور نبودی حاجت افلاک هم هفت گردون ناوریدی از عدم M2:3283 آفتاب و ماه و این استارگان جز به حاجت کی پدید آمد عیان M2:3284 پس کمند هستها حاجت بود قدر حاجت مرد را آلت دهد M2:3285 پس بیفزا حاجت ای محتاج زود تا بجوشد در کرم دریای جود M2:3286 این گدایان بر ره و هر مبتلا حاجت خود می‌نماید خلق را M2:3287 کوری و شلی و بیماری و درد تا ازین حاجت بجنبد رحم مرد M2:3288 هیچ گوید نان دهید ای مردمان که مرا مالست و انبارست و خوان M2:3289 چشم ننهادست حق در کورموش زانک حاجت نیست چشمش بهر نوش M2:3290 می‌تواند زیست بی چشم و بصر فارغست از چشم او در خاک تر M2:3291 جز بدزدی او برون ناید ز خاک تا کند خالق از آن دزدیش پاک M2:3292 بعد از آن پر یابد و مرغی شود چون ملایک جانب گردون رود M2:3293 هر زمان در گلشن شکر خدا او بر آرد همچو بلبل صد نوا M2:3294 کای رهاننده مرا از وصف زشت ای کننده دوزخی را تو بهشت M2:3295 در یکی پیهی نهی تو روشنی استخوانی را دهی سمع ای غنی M2:3296 چه تعلق آن معانی را به جسم چه تعلق فهم اشیا را به اسم M2:3297 لفظ چون وکرست و معنی طایرست جسم جوی و روح آب سایرست M2:3298 او روانست و تو گویی واقفست او دوانست و تو گویی عاکفست M2:3299 گر نبینی سیر آب از چاکها چیست بر وی نو به نو خاشاکها M2:3300 هست خاشاک تو صورتهای فکر نو بنو در می‌رسد اشکال بکر M2:3301 روی آب و جوی فکر اندر روش نیست بی خاشاک محبوب و وحش M2:3302 قشرها بر روی این آب روان از ثمار باغ غیبی شد دوان M2:3303 قشرها را مغز اندر باغ جو زانک آب از باغ می‌آید به جو M2:3304 گر نبینی رفتن آب حیات بنگر اندر جوی و این سیر نبات M2:3305 آب چون انبُه‌تر آید در گذر زو کند قشر صور زوتر گذر M2:3306 چون بغایت تیز شد این جو روان غم نپاید در ضمیر عارفان M2:3307 چون بغایت ممتلی بود و شتاب پس نگنجید اندرو الا که آب ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai