Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۰ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعهٔ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او (d3-sh10, daftar 3, 66 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M3:298 صومعهٔ عیسی‌ست خوان اهل دل هان و هان ای مبتلا این در مهل M3:299 جمع گشتندی ز هر اطراف خلق از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق M3:300 بر در آن صومعهٔ عیسی صباح تا به‌دم اوشان رهاند از جناح M3:301 او چو فارغ گشتی از اوراد خویش چاشت‌گه بیرون شدی آن خوب‌کیش M3:302 جوق جوقی مبتلا دیدی نزار شِسته بر در، در امید و انتظار M3:303 گفتی ای اصحاب آفت از خدا حاجت این جملگانتان شد روا M3:304 هین روان گردید بی رنج و عنا سوی غفاری و اکرام خدا M3:305 جملگان چون اشتران بسته‌پای که گشایی زانوی ایشان برای M3:306 خوش دوان و شادمانه سوی خان از دعای او شدندی پا دوان M3:307 آزمودی تو بسی آفات خویش یافتی صحت ازین شاهان کیش M3:308 چند آن لنگی تو رهوار شد چند جانت بی غم و آزار شد M3:309 ای مغفل رشته‌ای بر پای بند تا ز خود هم گم نگردی ای لوند M3:310 ناسپاسی و فراموشی تو یاد ناورد آن عسل‌نوشی تو M3:311 لاجرم آن راه بر تو بسته شد چون دل اهل دل از تو خسته شد M3:312 زودشان در یاب و استغفار کن همچو ابری گریه‌های زار کن M3:313 تا گلستان‌شان سوی تو بشکفد میوه‌های پخته بر خود وا کفد M3:314 هم بر آن در گرد‌، کم از سگ مباش با سگ کهف ار شدستی خواجه‌تاش M3:315 چون سگان هم مر سگان را ناصح‌اند که دل اندر خانهٔ اول ببند M3:316 آن در اول که خوردی استخوان سخت گیر و حق گزار آن را ممان M3:317 می‌گزندش تا ز ادب آنجا رود وز مقام اولین مفلح شود M3:318 می‌گزندش کای سگ طاغی برو با ولی نعمتت یاغی مشو M3:319 بر همان در همچو حلقه بسته‌باش پاسبان و چابک و برجسته باش M3:320 صورت نقض وفای ما مباش بی‌وفایی را مکن بیهوده فاش M3:321 مر سگان را چون وفا آمد شعار رو سگان را ننگ و بدنامی میار M3:322 بی‌وفایی چون سگان را عار بود بی‌وفایی چون روا داری نمود M3:323 حق تعالی فخر آورد از وفا گفت من اوفی بعهد غیرنا M3:324 بی‌وفایی دان وفا با رد حق بر حقوق حق ندارد کس سبق M3:325 حق مادر بعد از آن شد کان کریم کرد او را از جنین تو غریم M3:326 صورتی کردت درون جسم او داد در حملش ورا آرام و خو M3:327 همچو جزو متصل دید او تو را متصل را کرد تدبیرش جدا M3:328 حق هزاران صنعت و فن ساخته‌ست تا که مادر بر تو مهر انداخته‌ست M3:329 پس حقِ حق سابق از مادر بود هر که آن حق را نداند خر بود M3:330 آنک مادر آفرید و ضرع و شیر با پدر کردش قرین آن خود مگیر M3:331 ای خداوند ای قدیم احسان تو آنکه دانم وانکه نه هم آن تو M3:332 تو بفرمودی که حق را یاد کن زانک حق من نمی‌گردد کهن M3:333 یاد کن لطفی که کردم آن صبوح با شما از حفظ در کشتی نوح M3:334 پیله بابایانتان را آن زمان دادم از طوفان و از موجش امان M3:335 آب آتش خو زمین بگرفته بود موج او مر اوج کُه را می‌ربود M3:336 حفظ کردم من نکردم رَدتان در وجود جَدِ جَدِ جَدتان M3:337 چون شدی سَر، پشت پایت چون زنم کارگاه خویش ضایع چون کنم M3:338 چون فدای بی‌وفایان می‌شوی از گمان بد بدان سو می‌روی M3:339 من ز سهو و بی‌وفایی‌ها بری سوی من آیی گمان بد بری M3:340 این گمان بد بر آنجا بر که تو می‌شوی در پیش همچون خود دوتو M3:341 بس گرفتی یار و همراهان زفت گر تو را پرسم که کو گویی که رفت M3:342 یار نیکت رفت بر چرخ برین یار فسقت رفت در قعر زمین M3:343 تو بماندی در میانه آنچنان بی‌مدد چون آتشی از کاروان M3:344 دامن او گیر ای یار دلیر کو منزَّه باشد از بالا و زیر M3:345 نه چو عیسی سوی گردون بر شود نه چو قارون در زمین اندر رود M3:346 با تو باشد در مکان و بی‌مکان چون بمانی از سرا و از دکان M3:347 او بر آرد از کدورت‌ها صفا مر جفاهای تو را گیرد وفا M3:348 چون جفا آری فرستد گوشمال تا ز نقصان وا روی سوی کمال M3:349 چون تو وردی ترک کردی در روش بر تو قبضی آید از رنج و تبش M3:350 آن ادب کردن بود یعنی مکن هیچ تحویلی از آن عهد کهن M3:351 پیش از آن کین قبض زنجیری شود این که دلگیریست پاگیری شود M3:352 رنج معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را بلاش M3:353 در معاصی قبض‌ها دلگیر شد قبض‌ها بعد از اجل زنجیر شد M3:354 نعط من اعرض هنا عن ذکرنا عیشة ضنک و نجزی بالعمی M3:355 دزد چون مال کسان را می‌برد قبض و دلتنگی دلش را می‌خلد M3:356 او همی‌گوید «‌عجب این قبض چیست‌» قبض آن مظلوم کز شرّت گریست M3:357 چون بدین قبض التفاتی کم کند باد اصرار آتشش را دم کند M3:358 قبض دل قبض عوان شد لاجرم گشت محسوس آن معانی زد علم M3:359 غصه‌ها زندان شدست و چارمیخ غصه بیخ است و بروید شاخ بیخ M3:360 بیخ پنهان بود هم شد آشکار قبض و بسط اندرون بیخی شمار M3:361 چونکه بیخ بد بود زودش بزن تا نروید زشت‌خاری در چمن M3:362 قبض دیدی‌، چارهٔ آن قبض کن زانک سَرها جمله می‌روید ز بن M3:363 بسط دیدی‌، بسط‌ِ خود را آب ده چون بر آید میوه با اصحاب ده ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai