Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۴۳ - حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق (d3-sh143, daftar 3, 22 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M3:3055 میر شد محتاج گرمابه سحر بانگ زد سنقر هلا بردار سر M3:3056 طاس و مندیل و گل از التون بگیر تا به گرمابه رویم ای ناگزیر M3:3057 سنقر آن دم طاس و مندیلی نکو برگرفت و رفت با او دو بدو M3:3058 مسجدی بر ره بد و بانگ صلا آمد اندر گوش سنقر در ملا M3:3059 بود سنقر سخت مولع در نماز گفت ای میر من ای بنده‌نواز M3:3060 تو برین دکان زمانی صبر کن تا گزارم فرض و خوانم لم یکن M3:3061 چون امام و قوم بیرون آمدند از نماز و وردها فارغ شدند M3:3062 سنقر آنجا ماند تا نزدیک چاشت میر سنقر را زمانی چشم داشت M3:3063 گفت ای سنقر چرا نایی برون گفت می‌نگذاردم این ذو فنون M3:3064 صبر کن نک آمدم ای روشنی نیستم غافل که در گوش منی M3:3065 هفت نوبت صبر کرد و بانگ کرد تاکه عاجز گشت از تیباش مرد M3:3066 پاسخش این بود می‌نگذاردم تا برون آیم هنوز ای محترم M3:3067 گفت آخر مسجد اندر کس نماند کیت وا می‌دارد آنجا کت نشاند M3:3068 گفت آنک بسته‌استت از برون بسته است او هم مرا در اندرون M3:3069 آنک نگذارد ترا کایی درون می‌بنگذارد مرا کایم برون M3:3070 آنک نگذارد کزین سو پا نهی او بدین سو بست پای این رهی M3:3071 ماهیان را بحر نگذارد برون خاکیان را بحر نگذارد درون M3:3072 اصل ماهی آب و حیوان از گلست حیله و تدبیر اینجا باطلست M3:3073 قفل زفتست و گشاینده خدا دست در تسلیم زن واندر رضا M3:3074 ذره ذره گر شود مفتاحها این گشایش نیست جز از کبریا M3:3075 چون فراموشت شود تدبیر خویش یابی آن بخت جوان از پیر خویش M3:3076 چون فراموش خودی یادت کنند بنده گشتی آنگه آزادت کنند ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai