Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۵۰ - دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشته‌ای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت (d3-sh150, daftar 3, 27 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M3:3177 خواجه از دورش بدید و خیره ماند از تحیر اهل آن ده را بخواند M3:3178 راویهٔ ما اشتر ما هست این پس کجا شد بندهٔ زنگی‌جبین M3:3179 این یکی بدریست می‌آید ز دور می‌زند بر نور روز از روش نور M3:3180 کو غلام ما مگر سرگشته شد یا بدو گرگی رسید و کشته شد M3:3181 چون بیامد پیش گفتش کیستی از یمن زادی و یا ترکیستی M3:3182 گو غلامم را چه کردی راست گو گر بکشتی وا نما حیلت مجو M3:3183 گفت اگر کشتم بتو چون آمدم چون به پای خود درین خون آمدم M3:3184 کو غلام من بگفت اینک منم کرد دست فضل یزدان روشنم M3:3185 هی چه می‌گویی غلام من کجاست هین نخواهی رست از من جز براست M3:3186 گفت اسرار ترا با آن غلام جمله وا گویم یکایک من تمام M3:3187 زان زمانی که خریدی تو مرا تا به اکنون باز گویم ماجرا M3:3188 تا بدانی که همانم در وجود گرچه از شبدیز من صبحی گشود M3:3189 رنگ دیگر شد ولیکن جان پاک فارغ از رنگست و از ارکان و خاک M3:3190 تن‌شناسان زود ما را گم کنند آب‌نوشان ترک مشک و خم کنند M3:3191 جان‌شناسان از عددها فارغ‌اند غرقهٔ دریای بی‌چونند و چند M3:3192 جان شو و از راه جان جان را شناس یار بینش شو نه فرزند قیاس M3:3193 چون ملک با عقل یک سررشته‌اند بهر حکمت را دو صورت گشته‌اند M3:3194 آن ملک چون مرغ بال و پر گرفت وین خرد بگذاشت پر و فر گرفت M3:3195 لاجرم هر دو مناصر آمدند هر دو خوش رو پشت همدیگر شدند M3:3196 هم ملک هم عقل حق را واجدی هر دو آدم را معین و ساجدی M3:3197 نفس و شیطان بوده ز اول واحدی بوده آدم را عدو و حاسدی M3:3198 آنک آدم را بدن دید او رمید و آنک نور مؤتمن دید او خمید M3:3199 آن دو دیده‌روشنان بودند ازین وین دو را دیده ندیده غیر طین M3:3200 این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند چون نشاید بر جهود انجیل خواند M3:3201 کی توان با شیعه گفتن از عمر کی توان بربط زدن در پیش کر M3:3202 لیک گر در ده به گوشه یک کسست های هویی که برآوردم بسست M3:3203 مستحق شرح را سنگ و کلوخ ناطقی گردد مشرح با رسوخ ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai