Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۹۴ - دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد (d3-sh194, daftar 3, 43 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M3:3992 قوم گفتندش مکن جلدی برو تا نگردد جامه و جانت گرو M3:3993 آن ز دور آسان نماید به نگر که به آخر سخت باشد ره‌گذر M3:3994 خویشتن آویخت بس مرد و سُکُست وقت پیچاپیچ دست‌آویز جست M3:3995 پیشتر از واقعه آسان بود در دل مردم خیال نیک و بد M3:3996 چون در آید اندرون کارزار آن زمان گردد بر آنکس کار زار M3:3997 چون نه شیری هین منه تو پای پیش کان اجل گرگست و جان تست میش M3:3998 ور ز ابدالی و میشت شیر شد آمن آ که مرگ تو سرزیر شد M3:3999 کیست ابدال آنک او مُبْدَل شود خمرش از تبدیل یزدان خَل شود M3:4000 لیک مستی شیرگیری وز گمان شیر پنداری تو خود را هین مران M3:4001 گفت حق ز اهل نفاق ناسدید باسهم ما بینهم باس شدید M3:4002 در میان همدگر مردانه‌اند در غزا چون عورتان خانه‌اند M3:4003 گفت پیغامبر سپهدار غیوب لا شجاعة یا فتی قبل الحروب M3:4004 وقت لاف غزو مستان کف کنند وقت جوش جنگ چون کف بی‌فنند M3:4005 وقت ذکر غزو شمشیرش دراز وقت کر و فر تیغش چون پیاز M3:4006 وقت اندیشه دل او زخم‌جو پس به یک سوزن تهی شد خیک او M3:4007 من عجب دارم ز جویای صفا کو رمد در وقت صیقل از جفا M3:4008 عشق چون دعوی جفا دیدن گواه چون گواهت نیست شد دعوی تباه M3:4009 چون گواهت خواهد این قاضی مرنج بوسه ده بر مار تا یابی تو گنج M3:4010 آن جفا با تو نباشد ای پسر بلک با وصف بدی اندر تو در M3:4011 بر نمد چوبی که آن را مرد زد بر نمد آن را نزد بر گرد زد M3:4012 گر بزد مر اسپ را آن کینه کش آن نزد بر اسپ زد بر سُکسُکش M3:4013 تا ز سُکسُک وارهد خوش‌پی شود شیره را زندان کنی تا مِی‌ْ شود M3:4014 گفت چندان آن یتیمک را زدی چون نترسیدی ز قهر ایزدی M3:4015 گفت او را کی زدم ای جان و دوست من بر آن دیوی زدم کو اندروست M3:4016 مادر ار گوید ترا مرگ تو باد مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد M3:4017 آن گروهی کز ادب بگریختند آب مردی و آب مردان ریختند M3:4018 عاذلانشان از وغا واراندند تا چنین حیز و مخنث ماندند M3:4019 لاف و غرهٔ ژاژخا را کم شنو با چنینها در صف هیجا مرو M3:4020 زانک زادوکم خبالا گفت حق کز رفاق سست برگردان ورق M3:4021 که گر ایشان با شما همره شوند غازیان بی‌مغز همچون که شوند M3:4022 خویشتن را با شما هم‌صف کنند پس گریزند و دل صف بشکنند M3:4023 پس سپاهی اندکی بی این نفر به که با اهل نفاق آید حشر M3:4024 هست بادام کم خوش بیخته به ز بسیاری به تلخ آمیخته M3:4025 تلخ و شیرین در ژغاژغ یک شی‌اند نقص از آن افتاد که همدل نیند M3:4026 گبر ترسان دل بود کو از گمان می‌زید در شک ز حال آن جهان M3:4027 می‌رود در ره نداند منزلی گام ترسان می‌نهد اعمی دلی M3:4028 چون نداند ره مسافر چون رود با ترددها و دل پرخون رود M3:4029 هرکه گوید، های این‌سو راه نیست او کند از بیم آنجا وقف و ایست M3:4030 ور بداند ره دل با هوش او کی رود هر های و هو در گوش او M3:4031 پس مشو همراه این اشتردلان زانک وقت ضیق و بیمند آفلان M3:4032 پس گریزند و ترا تنها هلند گرچه اندر لاف سحر بابلند M3:4033 تو ز رعنایان مجو هین کارزار تو ز طاوسان مجو صید و شکار M3:4034 طبع طاوسست و وسواست کند دم زند تا از مقامت برکند ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai