Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۵ - قصد خیانت کردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وی (d4-sh5, daftar 4, 37 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M4:119 چونک تنهااش بدید آن ساده مرد زود او قصد کنار و بوسه کرد M4:120 بانگ بر وی زد به هیبت آن نگار که مرو گستاخ ادب را هوش دار M4:121 گفت آخر خلوتست و خلق نی آب حاضر تشنهٔ هم‌چون منی M4:122 کس نمی‌جنبد درینجا جز که باد کیست حاضر کیست مانع زین گشاد M4:123 گفت ای شیدا تو ابله بوده‌ای ابلهی وز عاقلان نشنوده‌ای M4:124 باد را دیدی که می‌جنبد بدان بادجنبانیست اینجا بادران M4:125 جزو بادی که به حکم ما درست بادبیزن تا نجنبانی نجست M4:126 جنبش این جزو باد ای ساده مرد بی‌تو و بی‌بادبیزن سر نکرد M4:127 جنبش باد نفس کاندر لبست تابع تصریف جان و قالبست M4:128 گاه دم را مدح و پیغامی کنی گاه دم را هجو و دشنامی کنی M4:129 پس بدان احوال دیگر بادها که ز جزوی کل می‌بیند نهی M4:130 باد را حق گه بهاری می‌کند در دیش زین لطف عاری می‌کند M4:131 بر گروه عاد صرصر می‌کند باز بر هودش معطر می‌کند M4:132 می‌کند یک باد را زهر سموم مر صبا را می‌کند خرم‌قدوم M4:133 باد دم را بر تو بنهاد او اساس تا کنی هر باد را بر وی قیاس M4:134 دم نمی‌گردد سخن بی‌لطف و قهر بر گروهی شهد و بر قومیست زهر M4:135 مروحه جنبان پی انعام کس وز برای قهر هر پشه و مگس M4:136 مروحهٔ تقدیر ربانی چرا پر نباشد ز امتحان و ابتلا M4:137 چونک جزو باد دم یا مروحه نیست الا مفسده یا مصلحه M4:138 این شمال و این صبا و این دبور کی بود از لطف و از انعام دور M4:139 یک کف گندم ز انباری ببین فهم کن کان جمله باشد همچنین M4:140 کل باد از برج باد آسمان کی جهد بی مروحهٔ آن بادران M4:141 بر سر خرمن به وقت انتقاد نه که فلاحان ز حق جویند باد M4:142 تا جدا گردد ز گندم کاهها تا به انباری رود یا چاهها M4:143 چون بماند دیر آن باد وزان جمله را بینی به حق لابه‌کنان M4:144 همچنین در طلق آن باد ولاد گر نیاید بانگ درد آید که داد M4:145 گر نمی‌دانند کش راننده اوست باد را پس کردن زاری چه خوست M4:146 اهل کشتی همچنین جویای باد جمله خواهانش از آن رب العباد M4:147 همچنین در درد دندانها ز باد دفع می‌خواهی بسوز و اعتقاد M4:148 از خدا لابه‌کنان آن جندیان که بده باد ظفر ای کامران M4:149 رقعهٔ تعویذ می‌خواهند نیز در شکنجهٔ طلق زن از هر عزیز M4:150 پس همه دانسته‌اند آن را یقین که فرستد باد رب‌العالمین M4:151 پس یقین در عقل هر داننده هست اینک با جنبنده جنباننده هست M4:152 گر تو او را می‌نبینی در نظر فهم کن آن را به اظهار اثر M4:153 تن به جان جنبد نمی‌بینی تو جان لیک از جنبیدن تن جان بدان M4:154 گفت او گر ابلهم من در ادب زیرکم اندر وفا و در طلب M4:155 گفت ادب این بود خود که دیده شد آن دگر را خود همی‌دانی تو لد ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai