Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۶۰ - وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دست‌بوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده هم‌چون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان می‌دانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون (d5-sh160, daftar 5, 31 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M5:3731 رفت یک صوفی به لشکر در غزا ناگهان آمد قطاریق و وغا M5:3732 ماند صوفی با بنه و خیمه و ضعاف فارسان راندند تا صف مصاف M5:3733 مثقلان خاک بر جا ماندند سابقون السابقون در راندند M5:3734 جنگها کرده مظفر آمدند باز گشته با غنایم سودمند M5:3735 ارمغان دادند کای صوفی تو نیز او برون انداخت نستد هیچ چیز M5:3736 پس بگفتندش که خشمینی چرا گفت من محروم ماندم از غزا M5:3737 زان تلطف هیچ صوفی خوش نشد که میان غزو خنجر کش نشد M5:3738 پس بگفتندش که آوردیم اسیر آن یکی را بهر کشتن تو بگیر M5:3739 سر ببرش تا تو هم غازی شوی اندکی خوش گشت صوفی دل‌قوی M5:3740 که آب را گر در وضو صد روشنیست چونک آن نبود تیمم کردنیست M5:3741 برد صوفی آن اسیر بسته را در پس خرگه که آرد او غزا M5:3742 دیر ماند آن صوفی آنجا با اسیر قوم گفتا دیر ماند آنجا فقیر M5:3743 کافر بسته دو دست او کشتنیست بسملش را موجب تاخیر چیست M5:3744 آمد آن یک در تفحص در پیش دید کافر را به بالای ویش M5:3745 هم‌چو نر بالای ماده وآن اسیر هم‌چو شیری خفته بالای فقیر M5:3746 دستها بسته همی‌خایید او از سر استیز صوفی را گلو M5:3747 گبر می‌خایید با دندان گلوش صوفی افتاده به زیر و رفته هوش M5:3748 دست‌بسته گبر و هم‌چون گربه‌ای خسته کرده حلق او بی‌حربه‌ای M5:3749 نیم کشتش کرده با دندان اسیر ریش او پر خون ز حلق آن فقیر M5:3750 هم‌چو تو کز دست نفس بسته دست هم‌چو آن صوفی شدی بی‌خویش و پست M5:3751 ای شده عاجز ز تلی کیش تو صد هزاران کوهها در پیش تو M5:3752 زین قدر خرپشته مردی از شکوه چون روی بر عقبه‌های هم‌چو کوه M5:3753 غازیان کشتند کافر را بتیغ هم در آن ساعت ز حمیت بی‌دریغ M5:3754 بر رخ صوفی زدند آب و گلاب تا به هوش آید ز بی‌خویشی و خواب M5:3755 چون به خویش آمد بدید آن قوم را پس بپرسیدند چون بد ماجرا M5:3756 الله الله این چه حالست ای عزیز این چنین بی‌هوش گشتی از چه چیز M5:3757 از اسیر نیم‌کشت بسته‌دست این چنین بی‌هوش افتادی و پست M5:3758 گفت چون قصد سرش کردم به خشم طرفه در من بنگرید آن شوخ‌چشم M5:3759 چشم را وا کرد پهن او سوی من چشم گردانید و شد هوشم ز تن M5:3760 گردش چشمش مرا لشکر نمود من ندانم گفت چون پر هول بود M5:3761 قصه کوته کن کزان چشم این چنین رفتم از خود اوفتادم بر زمین ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai