Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۱۶ - بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بی‌صبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم هم‌چو دل از دست آن‌جا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فة اضلها الله کیف ترشدها الی آخره (d6-sh116, daftar 6, 120 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M6:4052 آن بزرگین گفت ای اخوان من ز انتظار آمد به لب این جان من M6:4053 لا ابالی گشته‌ام صبرم نماند مر مرا این صبر در آتش نشاند M6:4054 طاقت من زین صبوری طاق شد راقعهٔ من عبرت عشاق شد M6:4055 من ز جان سیر آمدم اندر فراق زنده بودن در فراق آمد نفاق M6:4056 چند درد فرقتش بکشد مرا سر ببر تا عشق سر بخشد مرا M6:4057 دین من از عشق زنده بودنست زندگی زین جان و سر ننگ منست M6:4058 تیغ هست از جان عاشق گردروب زانک سیف افتاد محاء الذنوب M6:4059 چون غبار تن بشد ماهم بتافت ماه جان من هوای صاف یافت M6:4060 عمرها بر طبل عشقت ای صنم ان فی موتی حیاتی می‌زنم M6:4061 دعوی مرغابئی کردست جان کی ز طوفان بلا دارد فغان M6:4062 بط را ز اشکستن کشتی چه غم کشتی‌اش بر آب بس باشد قدم M6:4063 زنده زین دعوی بود جان و تنم من ازین دعوی چگونه تن زنم M6:4064 خواب می‌بینم ولی در خواب نه مدعی هستم ولی کذاب نه M6:4065 گر مرا صد بار تو گردن زنی هم‌چو شمعم بر فروزم روشنی M6:4066 آتش ار خرمن بگیرد پیش و پس شب‌روان را خرمن آن ماه بس M6:4067 کرده یوسف را نهان و مختبی حیلت اخوان ز یعقوب نبی M6:4068 خفیه کردندش به حیلت‌سازیی کرد آخر پیرهن غمازیی M6:4069 آن دو گفتندش نصیحت در سمر که مکن ز اخطار خود را بی‌خبر M6:4070 هین منه بر ریش‌های ما نمک هین مخور این زهر بر جلدی و شک M6:4071 جز به تدبیر یکی شیخی خبیر چون روی چون نبودت قلبی بصیر M6:4072 وای آن مرغی که ناروییده پر بر پرد بر اوج و افتد در خطر M6:4073 عقل باشد مرد را بال و پری چون ندارد عقل عقل رهبری M6:4074 یا مظفر یا مظفرجوی باش یا نظرور یا نظرورجوی باش M6:4075 بی ز مفتاح خرد این قرع باب از هوا باشد نه از روی صواب M6:4076 عالمی در دام می‌بین از هوا وز جراحت‌های هم‌رنگ دوا M6:4077 مار استادست بر سینه چو مرگ در دهانش بهر صید اشگرف برگ M6:4078 در حشایش چون حشیشی او بپاست مرغ پندارد که او شاخ گیاست M6:4079 چون نشیند بهر خور بر روی برگ در فتد اندر دهان مار و مرگ M6:4080 کرده تمساحی دهان خویش باز گرد دندانهاش کرمان دراز M6:4081 از بقیهٔ خور که در دندانش ماند کرم‌ها رویید و بر دندان نشاند M6:4082 مرغکان بینند کرم و قوت را مرج پندارند آن تابوت را M6:4083 چون دهان پر شد ز مرغ او ناگهان در کشدشان و فرو بندد دهان M6:4084 این جهان پر ز نقل و پر ز نان چون دهان باز آن تمساح دان M6:4085 بهر کرم و طعمه ای روزی‌تراش از فن تمساح دهر آمن مباش M6:4086 روبه افتد پهن اندر زیر خاک بر سر خاکش حبوب مکرناک M6:4087 تا بیاید زاغ غافل سوی آن پای او گیرد به مکر آن مکردان M6:4088 صدهزاران مکر در حیوان چو هست چون بود مکر بشر کو مهترست M6:4089 مصحفی در کف چو زین‌العابدین خنجری پر قهر اندر آستین M6:4090 گویدت خندان کای مولای من در دل او بابلی پر سحر و فن M6:4091 زهر قاتل صورتش شهدست و شیر هین مرو بی‌صحبت پیر خبیر M6:4092 جمله لذات هوا مکرست و زرق سوز و تاریکیست گرد نور برق M6:4093 برق نور کوته و کذب و مجاز گرد او ظلمات و راه تو دراز M6:4094 نه به نورش نامه توانی خواندن نه به منزل اسپ دانی راندن M6:4095 لیک جرم آنک باشی رهن برق از تو رو اندر کشد انوار شرق M6:4096 می‌کشاند مکر برقت بی‌دلیل در مفازهٔ مظلمی شب میل میل M6:4097 بر که افتی گاه و در جوی اوفتی گه بدین سو گه بدان سوی اوفتی M6:4098 خود نبینی تو دلیل ای جاه‌جو ور ببینی رو بگردانی ازو M6:4099 که سفر کردم درین ره شصت میل مر مرا گمراه گوید این دلیل M6:4100 گر نهم من گوش سوی این شگفت ز امر او راهم ز سر باید گرفت M6:4101 من درین ره عمر خود کردم گرو هرچه بادا باد ای خواجه برو M6:4102 راه کردی لیک در ظن چو برق عشر آن ره کن پی وحی چو شرق M6:4103 ظن لایغنی من الحق خوانده‌ای وز چنان برقی ز شرقی مانده‌ای M6:4104 هی در آ در کشتی ما ای نژند یا تو آن کشتی برین کشتی ببند M6:4105 گوید او چون ترک گیرم گیر و دار چون روم من در طفیلت کوروار M6:4106 کور با رهبر به از تنها یقین زان یکی ننگست و صد ننگست ازین M6:4107 می‌گریزی از پشه در کزدمی می‌گریزی در یمی تو از نمی M6:4108 می‌گریزی از جفاهای پدر در میان لوطیان و شور و شر M6:4109 می‌گریزی هم‌چو یوسف ز اندهی تا ز نرتع نلعب افتی در چهی M6:4110 در چه افتی زین تفرج هم‌چو او مر ترا لیک آن عنایت یار کو M6:4111 گر نبودی آن به دستوری پدر برنیاوردی ز چه تا حشر سر M6:4112 آن پدر بهر دل او اذن داد گفت چون اینست میلت خیر باد M6:4113 هر ضریری کز مسیحی سر کشد او جهودانه بماند از رشد M6:4114 قابل ضو بود اگر چه کور بود شد ازین اعراض او کور و کبود M6:4115 گویدش عیسی بزن در من دو دست ای عمی کحل عزیزی با منست M6:4116 از من ار کوری بیابی روشنی بر قمیص یوسف جان بر زنی M6:4117 کار و باری کت رسد بعد شکست اندر آن اقبال و منهاج رهست M6:4118 کار و باری که ندارد پا و سر ترک کن هی پیر خر ای پیر خر M6:4119 غیر پیر استاد و سرلشکر مباد پیر گردون نی ولی پیر رشاد M6:4120 در زمان چون پیر را شد زیردست روشنایی دید آن ظلمت‌پرست M6:4121 شرط تسلیم است نه کار دراز سود نبود در ضلالت ترک‌تاز M6:4122 من نجویم زین سپس راه اثیر پیر جویم پیر جویم پیر پیر M6:4123 پیر باشد نردبان آسمان تیر پرّان از که گردد؟ از کمان M6:4124 نه ز ابراهیم نمرود گران کرد با کرکس سفر بر آسمان M6:4125 از هوا شد سوی بالا او بسی لیک بر گردون نپرد کرکسی M6:4126 گفتش ابراهیم ای مرد سفر کرکست من باشم اینت خوب‌تر M6:4127 چون ز من سازی به بالا نردبان بی پریدن بر روی بر آسمان M6:4128 آنچنان که می‌رود تا غرب و شرق بی ز زاد و راحله دل هم‌چو برق M6:4129 آنچنان که می‌رود شب ز اغتراب حس مردم شهرها در وقت خواب M6:4130 آنچنان که عارف از راه نهان خوش نشسته می‌رود در صد جهان M6:4131 گر ندادستش چنین رفتار دست این خبرها زان ولایت از کیست M6:4132 این خبرها وین روایات محق صد هزاران پیر بر وی متفق M6:4133 یک خلافی نی میان این عیون آنچنان که هست در علم ظنون M6:4134 آن تحری آمد اندر لیل تار وین حضور کعبه و وسط نهار M6:4135 خیز ای نمرود پر جوی از کسان نردبانی نایدت زین کرکسان M6:4136 عقل جزوی کرکس آمد ای مقل پر او با جیفه‌خواری متصل M6:4137 عقل ابدالان چو پر جبرئیل می‌پرد تا ظل سدره میل میل M6:4138 باز سلطانم گشم نیکوپیم فارغ از مردارم و کرکس نیم M6:4139 ترک کرکس کن که من باشم کست یک پر من بهتر از صد کرکست M6:4140 چند بر عمیا دوانی اسپ را باید استا پیشه را و کسپ را M6:4141 خویشتن رسوا مکن در شهر چین عاقلی جو خویش از وی در مچین M6:4142 آن چه گوید آن فلاطون زمان هین هوا بگذار و رو بر وفق آن M6:4143 جمله می‌گویند اندر چین به جد بهر شاه خویشتن که لم یلد M6:4144 شاه ما خود هیچ فرزندی نزاد بلک سوی خویش زن را ره نداد M6:4145 هر که از شاهان ازین نوعش بگفت گردنش با تیغ بران کرد جفت M6:4146 شاه گوید چونک گفتی این مقال یا بکن ثابت که دارم من عیال M6:4147 مر مرا دختر اگر ثابت کنی یافتی از تیغ تیزم آمنی M6:4148 ورنه بی‌شک من ببرم حلق تو ای بگفته لاف کذب آمیغ تو M6:4149 بنگر ای از جهل گفته ناحقی پر ز سرهای بریده خندقی M6:4150 خندقی از قعر خندق تا گلو پر ز سرهای بریده زین غلو M6:4151 جمله اندر کار این دعوی شدند گردن خود را بدین دعوی زدند M6:4152 هان ببین این را به چشم اعتبار این چنین دعوی میندیش و میار M6:4153 تلخ خواهی کرد بر ما عمر ما کی برین می‌دارد ای دادر ترا M6:4154 گر رود صد سال آنک آگاه نیست بر عما آن از حساب راه نیست M6:4155 بی‌سلاحی در مرو در معرکه هم‌چو بی‌باکان مرو در تهلکه M6:4156 این همه گفتند و گفت آن ناصبور که مرا زین گفته‌ها آید نفور M6:4157 سینه پر آتش مرا چون منقل است کشت کامل گشت وقت منجل است M6:4158 صدر را صبری بد اکنون آن نماند بر مقام صبر عشق آتش نشاند M6:4159 صبر من مرد آن شبی که عشق زاد درگذشت او حاضران را عمر باد M6:4160 ای محدث از خطاب و از خطوب زان گذشتم آهن سردی مکوب M6:4161 سرنگونم هی رها کن پای من فهم کو در جملهٔ اجزای من M6:4162 اشترم من تا توانم می‌کشم چون فتادم زار با کشتن خوشم M6:4163 پر سر مقطوع اگر صد خندق است پیش درد من مزاح مطلق است M6:4164 من نخواهم زد دگر از خوف و بیم این چنین طبل هوا زیر گلیم M6:4165 من علم اکنون به صحرا می‌زنم یا سراندازی و یا روی صنم M6:4166 حلق کو نبود سزای آن شراب آن بریده به به شمشیر و ضراب M6:4167 دیده کو نبود ز وصلش در فره آن چنان دیده سپید کور به M6:4168 گوش کان نبود سزای راز او بر کنش که نبود آن بر سر نکو M6:4169 اندر آن دستی که نبود آن نصاب آن شکسته به به ساطور قصاب M6:4170 آنچنان پایی که از رفتار او جان نپیوندد به نرگس زار او M6:4171 آنچنان پا در حدید اولیترست که آنچنان پا عاقبت درد سرست ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai