Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیه‌السلام در آن چاشتگاهها کی خواجه‌اش از تعصب جهودی به شاخ خارش می‌زد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمی‌جوشید ازو احد احد می‌جست بی‌قصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بی‌قصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود هم‌چون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی (d6-sh27, daftar 6, 65 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M6:888 تن فدای خار می‌کرد آن بلال خواجه‌اش می‌زد برای گوشمال M6:889 که چرا تو یاد احمد می‌کنی بندهٔ بد منکر دین منی M6:890 می‌زد اندر آفتابش او به خار او احد می‌گفت بهر افتخار M6:891 تا که صدیق آن طرف بر می‌گذشت آن احد گفتن به گوش او برفت M6:892 چشم او پر آب شد دل پر عنا زان احد می‌یافت بوی آشنا M6:893 بعد از آن خلوت بدیدش پند داد کز جهودان خفیه می‌دار اعتقاد M6:894 عالم السرست پنهان دار کام گفت کردم توبه پیشت ای همام M6:895 روز دیگر از پگه صدیق تفت آن طرف از بهر کاری می‌برفت M6:896 باز احد بشنید و ضرب زخم خار برفروزید از دلش سوز و شرار M6:897 باز پندش داد باز او توبه کرد عشق آمد توبهٔ او را بخورد M6:898 توبه کردن زین نمط بسیار شد عاقبت از توبه او بیزار شد M6:899 فاش کرد اسپرد تن را در بلا کای محمد ای عدو توبه‌ها M6:900 ای تن من وی رگ من پر ز تو توبه را گنجا کجا باشد درو M6:901 توبه را زین پس ز دل بیرون کنم از حیات خلد توبه چون کنم M6:902 عشق قهارست و من مقهور عشق چون شکر شیرین شدم از شور عشق M6:903 برگ کاهم پیش تو ای تند باد من چه دانم که کجا خواهم فتاد M6:904 گر هلالم گر بلالم می‌دوم مقتدی آفتابت می‌شوم M6:905 ماه را با زفتی و زاری چه کار در پی خورشید پوید سایه‌وار M6:906 با قضا هر کو قراری می‌دهد ریش‌خند سبلت خود می‌کند M6:907 کاه‌برگی پیش باد آنگه قرار رستخیزی وانگهانی عزم‌کار M6:908 گربه در انبانم اندر دست عشق یک‌دمی بالا و یک‌دم پست عشق M6:909 او همی‌گرداندم بر گرد سر نه به زیر آرام دارم نه زبر M6:910 عاشقان در سیل تند افتاده‌اند بر قضای عشق دل بنهاده‌اند M6:911 هم‌چو سنگ آسیا اندر مدار روز و شب گردان و نالان بی‌قرار M6:912 گردشش بر جوی جویان شاهدست تا نگوید کس که آن جو راکدست M6:913 گر نمی‌بینی تو جو را در کمین گردش دولاب گردونی ببین M6:914 چون قراری نیست گردون را ازو ای دل اختروار آرامی مجو M6:915 گر زنی در شاخ دستی کی هلد هر کجا پیوند سازی بسکلد M6:916 گر نمی‌بینی تو تدویر قدر در عناصر جوشش و گردش نگر M6:917 زانک گردشهای آن خاشاک و کف باشد از غلیان بحر با شرف M6:918 باد سرگردان ببین اندر خروش پیش امرش موج دریا بین بجوش M6:919 آفتاب و ماه دو گاو خراس گرد می‌گردند و می‌دارند پاس M6:920 اختران هم خانه خانه می‌دوند مرکب هر سعد و نحسی می‌شوند M6:921 اختران چرخ گر دورند هی وین حواست کاهل‌اند و سست‌پی M6:922 اختران چشم و گوش و هوش ما شب کجااند و به بیداری کجا M6:923 گاه در سعد و وصال و دلخوشی گاه در نحس فراق و بیهشی M6:924 ماه گردون چون درین گردیدنست گاه تاریک و زمانی روشنست M6:925 گه بهار و صیف هم‌چون شهد و شیر گه سیاستگاه برف و زمهریر M6:926 چونک کلیات پیش او چو گوست سخره و سجده کن چوگان اوست M6:927 تو که یک جزوی دلا زین صدهزار چون نباشی پیش حکمش بی‌قرار M6:928 چون ستوری باش در حکم امیر گه در آخر حبس گاهی در مسیر M6:929 چونک بر میخت ببندد بسته باش چونک بگشاید برو بر جسته باش M6:930 آفتاب اندر فلک کژ می‌جهد در سیه‌رویی خسوفش می‌دهد M6:931 کز ذنب پرهیز کن هین هوش‌دار تا نگردی تو سیه‌رو دیگ‌وار M6:932 ابر را هم تازیانهٔ آتشین می‌زنندش کانچنان رو نه چنین M6:933 بر فلان وادی ببار این سو مبار گوشمالش می‌دهد که گوش دار M6:934 عقل تو از آفتابی بیش نیست اندر آن فکری که نهی آمد مَایست M6:935 کژ منه ای عقل تو هم گام خویش تا نیاید آن خسوف رو به پیش M6:936 چون گنه کمتر بود نیم آفتاب منکسف بینی و نیمی نورتاب M6:937 که به قدر جرم می‌گیرم ترا این بود تقریر در داد و جزا M6:938 خواه نیک و خواه بد فاش و ستیر بر همه اشیا سمیعیم و بصیر M6:939 زین گذر کن ای پدر نوروز شد خلق از خلاق خوش پدفوز شد M6:940 باز آمد آب جان در جوی ما باز آمد شاه ما در کوی ما M6:941 می‌خرامد بخت و دامن می‌کشد نوبت توبه شکستن می‌زند M6:942 توبه را بار دگر سیلاب برد فرصت آمد پاسبان را خواب برد M6:943 هر خماری مست گشت و باده خورد رخت را امشب گرو خواهیم کرد M6:944 زان شراب لعل جان جان‌فزا لعل اندر لعل اندر لعل ما M6:945 باز خرم گشت مجلس دلفروز خیز دفع چشم بد اسپند سوز M6:946 نعرهٔ مستان خوش می‌آیدم تا ابد جانا چنین می‌بایدم M6:947 نک هلالی با بلالی یار شد زخم خار او را گل و گلزار شد M6:948 گر ز زخم خار تن غربال شد جان و جسمم گلشن اقبال شد M6:949 تن به پیش زخم خار آن جهود جان من مست و خراب آن ودود M6:950 بوی جانی سوی جانم می‌رسد بوی یار مهربانم می‌رسد M6:951 از سوی معراج آمد مصطفی بر بلالش حبذا لی حبذا M6:952 چونک صدیق از بلال دم‌درست این شنید از توبهٔ او دست شست ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai