Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۳۰ - خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقد (d6-sh30, daftar 6, 41 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M6:1034 قهقهه زد آن جهود سنگ‌دل از سر افسوس و طنز و غش و غل M6:1035 گفت صدیقش که این خنده چه بود در جواب پرسش او خنده فزود M6:1036 گفت اگر جدت نبودی و غرام در خریداری این اسود غلام M6:1037 من ز استیزه نمی‌جوشیدمی خود به عشر اینش بفروشیدمی M6:1038 کو به نزد من نیرزد نیم دانگ تو گران کردی بهایش را به بانگ M6:1039 پس جوابش داد صدیق ای غبی گوهری دادی به جوزی چون صبی M6:1040 کو به نزد من همی‌ارزد دو کون من به جانش ناظرستم تو به لون M6:1041 زر سرخست او سیه‌تاب آمده از برای رشک این احمق‌کده M6:1042 دیدهٔ این هفت رنگ جسمها در نیابد زین نقاب آن روح را M6:1043 گر مکیسی کردیی در بیع بیش دادمی من جمله ملک و مال خویش M6:1044 ور مکاس افزودیی من ز اهتمام دامنی زر کردمی از غیر وام M6:1045 سهل دادی زانک ارزان یافتی در ندیدی حقه را نشکافتی M6:1046 حقه سربسته جهل تو بداد زود بینی که چه غبنت اوفتاد M6:1047 حقهٔ پر لعل را دادی به باد هم‌چو زنگی در سیه‌رویی تو شاد M6:1048 عاقبت وا حسرتا گویی بسی بخت و دولت را فروشد خود کسی M6:1049 بخت با جامهٔ غلامانه رسید چشم بدبختت به جز ظاهر ندید M6:1050 او نمودت بندگی خویشتن خوی زشتت کرد با او مکر و فن M6:1051 این سیه‌اسرار تن‌اسپید را بت‌پرستانه بگیر ای ژاژخا M6:1052 این ترا و آن مرا بردیم سود هین لکم دین ولی دین ای جهود M6:1053 خود سزای بت‌پرستان این بود جلش اطلس اسپ او چوبین بود M6:1054 هم‌چو گور کافران پر دود و نار وز برون بر بسته صد نقش و نگار M6:1055 هم‌چو مال ظالمان بیرون جمال وز درونش خون مظلوم و وبال M6:1056 چون منافق از برون صوم و صلات وز درون خاک سیاه بی‌نبات M6:1057 هم‌چو ابری خالیی پر قر و قر نه درو نفع زمین نه قوت بر M6:1058 هم‌چو وعدهٔ مکر و گفتار دروغ آخرش رسوا و اول با فروغ M6:1059 بعد از آن بگرفت او دست بلال آن ز زخم ضرس محنت چون خلال M6:1060 شد خلالی در دهانی راه یافت جانب شیرین‌زبانی می‌شتافت M6:1061 چون بدید آن خسته روی مصطفی خر مغشیا فتاد او بر قفا M6:1062 تا بدیری بی‌خود و بی‌خویش ماند چون به خویش آمد ز شادی اشک راند M6:1063 مصطفی‌اش در کنار خود کشید کس چه داند بخششی کو را رسید M6:1064 چون بود مسی که بر اکسیر زد مفلسی بر گنج پر توفیر زد M6:1065 ماهی پژمرده در بحر اوفتاد کاروان گم شده زد بر رشاد M6:1066 آن خطاباتی که گفت آن دم نبی گر زند بر شب بر آید از شبی M6:1067 روز روشن گردد آن شب چون صباح من نتانم باز گفت آن اصطلاح M6:1068 خود تو دانی که آفتابی در حمل تا چه گوید با نبات و با دقل M6:1069 خود تو دانی هم که آن آب زلال می چه گوید با ریاحین و نهال M6:1070 صنع حق با جمله اجزای جهان چون دم و حرفست از افسون‌گران M6:1071 جذب یزدان با اثرها و سبب صد سخن گوید نهان بی‌حرف و لب M6:1072 نه که تاثیر از قدر معمول نیست لیک تاثیرش ازو معقول نیست M6:1073 چون مقلد بود عقل اندر اصول دان مقلد در فروعش ای فضول M6:1074 گر بپرسد عقل چون باشد مرام گو چنانک تو ندانی والسلام ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai