Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۷۵ - حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة (d6-sh75, daftar 6, 38 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M6:2152 پس خلیفه ساخت صاحب‌سینه‌ای تا بود شاهیش را آیینه‌ای M6:2153 بس صفای بی‌حدودش داد او وانگه از ظلمت ضدش بنهاد او M6:2154 دو علم بر ساخت اسپید و سیاه آن یکی آدم دگر ابلیس راه M6:2155 در میان آن دو لشکرگاه زفت چالش و پیکار آنچ رفت رفت M6:2156 هم‌چنان دور دوم هابیل شد ضد نور پاک او قابیل شد M6:2157 هم‌چنان این دو علم از عدل و جور تا به نمرود آمد اندر دور دور M6:2158 ضد ابراهیم گشت و خصم او وآن دو لشکر کین‌گزار و جنگ‌جو M6:2159 چون درازی جنگ آمد ناخوشش فیصل آن هر دو آمد آتشش M6:2160 پس حکم کرد آتشی را و نکر تا شود حل مشکل آن دو نفر M6:2161 دور دور و قرن قرن این دو فریق تا به فرعون و به موسی شفیق M6:2162 سالها اندر میانشان حرب بود چون ز حد رفت و ملولی می‌فزود M6:2163 آب دریا را حکم سازید حق تا که ماند کی برد زین دو سبق M6:2164 هم‌چنان تا دور و طور مصطفی با ابوجهل آن سپهدار جفا M6:2165 هم نکر سازید از بهر ثمود صیحه‌ای که جانشان را در ربود M6:2166 هم نکر سازید بهر قوم عاد زود خیزی تیزرو یعنی که باد M6:2167 هم نکر سازید بر قارون ز کین در حلیمی این زمین پوشید کین M6:2168 تا حلیمی زمین شد جمله قهر برد قارون را و گنجش را به قعر M6:2169 لقمه‌ای را که ستون این تنست دفع تیغ جوع نان چون جوشنست M6:2170 چونک حق قهری نهد در نان تو چون خناق آن نان بگیرد در گلو M6:2171 این لباسی که ز سرما شد مجیر حق دهد او را مزاج زمهریر M6:2172 تا شود بر تنت این جبهٔ شگرف سرد هم‌چون یخ گزنده هم‌چو برف M6:2173 تا گریزی از وشق هم از حریر زو پناه آری به سوی زمهریر M6:2174 تو دو قله نیستی یک قله‌ای غافل از قصهٔ عذاب ظله‌ای M6:2175 امر حق آمد به شهرستان و ده خانه و دیوار را سایه مده M6:2176 مانع باران مباش و آفتاب تا بدان مرسل شدند امت شتاب M6:2177 که بمردیم اغلب ای مهتر امان باقیش از دفتر تفسیر خوان M6:2178 چون عصا را مار کرد آن چست‌دست گر ترا عقلیست آن نکته بس است M6:2179 تو نظر داری ولیک امعانش نیست چشمهٔ افسرده است و کرده ایست M6:2180 زین همی گوید نگارندهٔ فکر که بکن ای بنده امعان نظر M6:2181 آن نمی‌خواهد که آهن کوب سرد لیک ای پولاد بر داود گرد M6:2182 تن بمردت سوی اسرافیل ران دل فسردت رو به خورشید روان M6:2183 در خیال از بس که گشتی مکتسی نک بسوفسطایی بدظن رسی M6:2184 او خود از لب خرد معزول بود شد ز حس محروم و معزول از وجود M6:2185 هین سخن‌خا نوبت لب‌خایی است گر بگویی خلق را رسوایی است M6:2186 چیست امعان چشمه را کردن روان چون ز تن جان رست گویندش روان M6:2187 آن حکیمی را که جان از بند تن باز رست و شد روان اندر چمن M6:2188 دو لقب را او برین هر دو نهاد بهر فرق ای آفرین بر جانش باد M6:2189 در بیان آنک بر فرمان رود گر گلی را خار خواهد آن شود ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai