Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی (d6-sh88, daftar 6, 101 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M6:2714 صوفیی را گفت خواجهٔ سیم‌پاش ای قدمهای ترا جانم فراش M6:2715 یک درم خواهی تو امروز ای شهم یا که فردا چاشتگاهی سه درم M6:2716 گفت دی نیم درم راضی‌ترم زانک امروز این و فردا صد درم M6:2717 سیلی نقد از عطاء نسیه به نک قفا پیشت کشیدم نقد ده M6:2718 خاصه آن سیلی که از دست توست که قفا و سیلیش مست توست M6:2719 هین بیا ای جان جان و صد جهان خوش غنیمت دار نقد این زمان M6:2720 در مدزد آن روی مه از شب روان سرمکش زین جوی ای آب روان M6:2721 تا لب جو خندد از آب معین لب لب جو سر برآرد یاسمین M6:2722 چون ببینی بر لب جو سبزه مست پس بدان از دور که آنجا آب هست M6:2723 گفت سیماهم وجوه کردگار که بود غماز باران سبزه‌زار M6:2724 گر ببارد شب نبیند هیچ کس که بود در خواب هر نفس و نفس M6:2725 تازگی هر گلستان جمیل هست بر باران پنهانی دلیل M6:2726 ای اخی من خاکیم تو آبیی لیک شاه رحمت و وهابیی M6:2727 آن‌چنان کن از عطا و از قسم که گه و بی‌گه به خدمت می‌رسم M6:2728 بر لب جو من به جان می‌خوانمت می‌نبینم از اجابت مرحمت M6:2729 آمدن در آب بر من بسته شد زانک ترکیبم ز خاکی رسته شد M6:2730 یا رسولی یا نشانی کن مدد تا ترا از بانگ من آگه کند M6:2731 بحث کردند اندرین کار آن دو یار آخر آن بحث آن آمد قرار M6:2732 که به دست آرند یک رشتهٔ دراز تا ز جذب رشته گردد کشف راز M6:2733 یک سری بر پای این بندهٔ دوتو بست باید دیگرش بر پای تو M6:2734 تا به هم آییم زین فن ما دو تن اندر آمیزیم چون جان با بدن M6:2735 هست تن چون ریسمان بر پای جان می‌کشاند بر زمینش ز آسمان M6:2736 چغز جان در آب خواب بیهشی رسته از موش تن آید در خوشی M6:2737 موش تن زان ریسمان بازش کشد چند تلخی زین کشش جان می‌چشد M6:2738 گر نبودی جذب موش گنده‌مغز عیش‌ها کردی درون آب چغز M6:2739 باقیش چون روز برخیزی ز خواب بشنوی از نوربخش آفتاب M6:2740 یک سر رشته گره بر پای من زان سر دیگر تو پا بر عقده زن M6:2741 تا توانم من درین خشکی کشید مر ترا نک شد سر رشته پدید M6:2742 تلخ آمد بر دل چغز این حدیث که مرا در عقده آرد این خبیث M6:2743 هر کراهت در دل مرد بهی چون در آید از فنی نبود تهی M6:2744 وصف حق دان آن فراست را نه وهم نور دل از لوح کل کردست فهم M6:2745 امتناع پیل از سیران ببیت با جد آن پیلبان و بانگ هیت M6:2746 جانب کعبه نرفتی پای پیل با همه لت نه کثیر و نه قلیل M6:2747 گفتیی خود خشک شد پاهای او یا بمرد آن جان صول‌افزای او M6:2748 چونک کردندی سرش سوی یمن پیل نر صد اسپه گشتی گام‌زن M6:2749 حس پیل از زخم غیب آگاه بود چون بود حس ولی با ورود M6:2750 نه که یعقوب نبی آن پاک‌خو بهر یوسف با همه اخوان او M6:2751 از پدر چون خواستندش دادران تا برندش سوی صحرا یک زمان M6:2752 جمله گفتندش میندیش از ضرر یک دو روزش مهلتی ده ای پدر M6:2753 تا به هم در مرجها بازی کنیم ما درین دعوت امین و محسنیم M6:2754 گفت این دانم که نقلش از برم می‌فروزد در دلم درد و سقم M6:2755 این دلم هرگز نمی‌گوید دروغ که ز نور عرش دارد دل فروغ M6:2756 آن دلیل قاطعی بد بر فساد وز قضا آن را نکرد او اعتداد M6:2757 در گذشت از وی نشانی آن‌چنان که قضا در فلسفه بود آن زمان M6:2758 این عجب نبود که کور افتد به چاه بوالعجب افتادن بینای راه M6:2759 این قضا را گونه گون تصریفهاست چشم‌بندش یفعل‌الله ما یشاست M6:2760 هم بداند هم نداند دل فنش موم گردد بهر آن مهر آهنش M6:2761 گوییی دل گویدی که میل او چون درین شد هرچه افتد باش گو M6:2762 خویش را زین هم مغفل می‌کند در عقالش جان معقل می‌کند M6:2763 گر شود مات اندرین آن بوالعلا آن نباشد مات باشد ابتلا M6:2764 یک بلا از صد بلااش وا خرد یک هبوطش بر معارجها برد M6:2765 خام شوخی که رهانیدش مدام از خمار صد هزاران زشت خام M6:2766 عاقبت او پخته و استاد شد جست از رق جهان و آزاد شد M6:2767 از شراب لایزالی گشت مست شد ممیز از خلایق باز رست M6:2768 ز اعتقاد سست پر تقلیدشان وز خیال دیدهٔ بی‌دیدشان M6:2769 ای عجب چه فن زند ادراکشان پیش جزر و مد بحر بی‌نشان M6:2770 زان بیابان این عمارت‌ها رسید ملک و شاهی و وزارتها رسید M6:2771 زان بیابان عدم مشتاق شوق می‌رسند اندر شهادت جوق جوق M6:2772 کاروان بر کاروان زین بادیه می‌رسد در هر مسا و غادیه M6:2773 آید و گیرد وثاق ما گرو که رسیدم نوبت ما شد تو رو M6:2774 چون پسر چشم خرد را بر گشاد زود بابا رخت بر گردون نهاد M6:2775 جادهٔ شاهست آن زین سو روان وآن از آن سو صادران و واردان M6:2776 نیک بنگر ما نشسته می‌رویم می‌نبینی قاصد جای نویم M6:2777 بهر حالی می‌نگیری راس مال بلک از بهر غرض‌ها در مَآل M6:2778 پس مسافر این بود ای ره‌پرست که مسیر و روش در مستقبلست M6:2779 هم‌چنانک از پردهٔ دل بی‌کلال دم به دم در می‌رسد خیل خیال M6:2780 گر نه تصویرات از یک مغرس‌اند در پی هم سوی دل چون می‌رسند M6:2781 جوق جوق اسپاه تصویرات ما سوی چشمهٔ دل شتابان از ظما M6:2782 جره‌ها پر می‌کنند و می‌روند دایما پیدا و پنهان می‌شوند M6:2783 فکرها را اختران چرخ دان دایر اندر چرخ دیگر آسمان M6:2784 سعد دیدی شکر کن ایثار کن نحس دیدی صدقه و استغفار کن M6:2785 ما کییم این را بیا ای شاه من طالعم مقبل کن و چرخی بزن M6:2786 روح را تابان کن از انوار ماه که ز آسیب ذنب جان شد سیاه M6:2787 از خیال و وهم و ظن بازش رهان از چه و جور رسن بازش رهان M6:2788 تا ز دلداری خوب تو دلی پر بر آرد بر پرد ز آب و گلی M6:2789 ای عزیز مصر و در پیمان درست یوسف مظلوم در زندان تست M6:2790 در خلاص او یکی خوابی ببین زود که الله یحب المحسنین M6:2791 هفت گاو لاغری پر گزند هفت گاو فربهش را می‌خورند M6:2792 هفت خوشهٔ خشک زشت ناپسند سنبلات تازه‌اش را می‌چرند M6:2793 قحط از مصرش بر آمد ای عزیز هین مباش ای شاه این را مستجیز M6:2794 یوسفم در حبس تو ای شه نشان هین ز دستان زنانم وا رهان M6:2795 از سوی عرشی که بودم مربط او شهوت مادر فکندم که اهبطوا M6:2796 پس فتادم زان کمال مستتم از فن زالی به زندان رحم M6:2797 روح را از عرش آرد در حطیم لاجرم کید زنان باشد عظیم M6:2798 اول و آخر هبوط من ز زن چونک بودم روح و چون گشتم بدن M6:2799 بشنو این زاری یوسف در عثار یا بر آن یعقوب بی‌دل رحم آر M6:2800 ناله از اخوان کنم یا از زنان که فکندندم چو آدم از جنان M6:2801 زان مثال برگ دی پژمرده‌ام کز بهشت وصل گندم خورده‌ام M6:2802 چون بدیدم لطف و اکرام ترا وآن سلام سلم و پیغام ترا M6:2803 من سپند از چشم بد کردم پدید در سپندم نیز چشم بد رسید M6:2804 دافع هر چشم بد از پیش و پس چشم‌های پر خمار تست و بس M6:2805 چشم بد را چشم نیکویت شها مات و مستاصل کند نعم الدوا M6:2806 بل ز چشمت کیمیاها می‌رسد چشم بد را چشم نیکو می‌کند M6:2807 چشم شه بر چشم باز دل زدست چشم بازش سخت با همت شدست M6:2808 تا ز بس همت که یابید از نظر می‌نگیرد باز شه جز شیر نر M6:2809 شیر چه کان شاه‌باز معنوی هم شکار تست و هم صیدش توی M6:2810 شد صفیر باز جان در مرج دین نعره‌های لا احب الافلین M6:2811 باز دل را که پی تو می‌پرید از عطای بی‌حدت چشمی رسید M6:2812 یافت بینی بوی و گوش از تو سماع هر حسی را قسمتی آمد مشاع M6:2813 هر حسی را چون دهی ره سوی غیب نبود آن حس را فتور مرگ و شیب M6:2814 مالک الملکی به حس چیزی دهی تا که بر حس‌ها کند آن حس شهی ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai