Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۴۹ - گفتن مهمان یوسف علیه‌السلام کی آینه‌ای آوردمت کی تا هر باری کی در وی نگری روی خوب خویش را بینی مرا یاد کنی (d1-sh149, daftar 1, 36 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M1:3200 گفت یوسف هین بیاور ارمغان او ز شرمِ این تقاضا زد فغان M1:3201 گفت من چند ارمغان جستم ترا ارمغانی در نظر نامد مرا M1:3202 حبّه‌ای را جانب کان چون برم قطره‌ای را سوی عمّان چون برم M1:3203 زیره را من سوی کرمان آورم گر به پیش تو دل و جان آورم M1:3204 نیست تخمی کاندرین انبار نیست غیر حُسن تو که آن را یار نیست M1:3205 لایق آن دیدم که من آیینه‌ای پیش تو آرم چو نور سینه‌ای M1:3206 تا ببینی روی خوب خود در آن ای تو چون خورشید شمع آسمان M1:3207 آینه آوردمت ای روشنی تا چو بینی روی خود یادم کنی M1:3208 آینه بیرون کشید او از بغل خوب را آیینه باشد مُشتغَل M1:3209 آینهٔ هستی چه باشد نیستی نیستی بر، گر تو ابله نیستی M1:3210 هستی اندر نیستی بتوان نمود مال‌داران بر فقیر آرند جود M1:3211 آینهٔ صافی نان خود گرسنه‌ست سوخته هم آینهٔ آتش‌زنه‌ست M1:3212 نیستی و نقص هر جایی که خاست آینهٔ خوبی جمله پیشه‌هاست M1:3213 چونک جامه چست و دوزیده بود مظهر فرهنگ درزی چون شود M1:3214 ناتراشیده همی باید جذوع تا دروگر اصل سازد یا فروع M1:3215 خواجهٔ اشکسته‌بند آنجا رود کاندر آنجا پای اشکسته بود M1:3216 کی شود چون نیست رنجورِ نزار آن جمالِ صنعت طب آشکار M1:3217 خواری و دونی مسها بر ملا گر نباشد کی نماید کیمیا M1:3218 نقصها آیینهٔ وصف کمال و آن حقارت آینهٔ عز و جلال M1:3219 زانک ضد را ضد کند پیدا یقین زانک با سرکه پدیدست انگبین M1:3220 هر که نقص خویش را دید و شناخت اندر استکمال خود ده‌اسپه تاخت M1:3221 زان نمی‌پرد به سوی ذوالجلال کو گمانی می‌برد خود را کمال M1:3222 علتی بتر ز پندار کمال نیست اندر جان تو ای ذو دلال M1:3223 از دل و از دیده‌ات بس خون رود تا ز تو این معجبی بیرون شود M1:3224 علت ابلیس انا خیری بُدست وین مرض در نفس هر مخلوق هست M1:3225 گرچه خود را بس شکسته بیند او آب صافی دان و سرگین زیر جو M1:3226 چون بشوراند ترا در امتحان آب سرگین رنگ گردد در زمان M1:3227 در تگ جو هست سرگین ای فتی گرچه جو صافی نماید مر ترا M1:3228 هست پیر راه‌دان پر فطن باغهای نفس کل را جوی کَن M1:3229 جوی خود را کی تواند پاک کرد نافع از علم خدا شد علم مرد M1:3230 کی تراشد تیغ دستهٔ خویش را رو به جراحی سپار این ریش را M1:3231 بر سر هر ریش جمع آمد مگس تا نبیند قبح ریش خویش کس M1:3232 آن مگس اندیشه‌ها وان مال تو ریش تو آن ظلمت احوال تو M1:3233 ور نهد مرهم بر آن ریش تو پیر آن زمان ساکن شود درد و نفیر M1:3234 تا که پندارد که صحت یافتست پرتو مرهم بر آنجا تافتست M1:3235 هین ز مرهم سر مکش ای پشت‌ریش و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai