Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۵۰ - مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم (d1-sh150, daftar 1, 70 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M1:3236 پیش از عثمان یکی نساخ بود کو به نسخ وحی جدی می‌نمود M1:3237 چون نبی از وحی فرمودی سبق او همان را وا نبشتی بر ورق M1:3238 پرتو آن وحی بر وی تافتی او درون خویش حکمت یافتی M1:3239 عین آن حکمت بفرمودی رسول زین قدر گمراه شد آن بوالفضول M1:3240 کانچ می‌گوید رسول مستنیر مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر M1:3241 پرتو اندیشه‌اش زد بر رسول قهر حق آورد بر جانش نزول M1:3242 هم ز نساخی بر آمد هم ز دین شد عدوّ مصطفی و دین بکین M1:3243 مصطفی فرمود کای گبر عنود چون سیه گشتی اگر نور از تو بود؟ M1:3244 گر تو ینبوع الهی بودیی این چنین آب سیه نگشودیی M1:3245 تا که ناموسش به پیش این و آن نشکند بر بست این او را دهان M1:3246 اندرون می‌سوختش هم زین سبب توبه کردن می‌نیارست این عجب M1:3247 آه می‌کرد و نبودش آه سود چون در آمد تیغ و سر را در ربود M1:3248 کرده حق ناموس را صد من حدید ای بسا بسته به بند ناپدید M1:3249 کبر و کفر آن سان ببست آن راه را که نیارد کرد ظاهر آه را M1:3250 گفت اغلالا فهم به مقمحون نیست آن اغلال بر ما از برون M1:3251 خلفهم سدا فاغشیناهم می‌نبیند بند را پیش و پس او M1:3252 رنگ صحرا دارد آن سدی که خاست او نمی‌داند که آن سد قضاست M1:3253 شاهد تو سد روی شاهدست مرشد تو سد گفت مرشدست M1:3254 ای بسا کفار را سودای دین بندشان ناموس و کبر آن و این M1:3255 بند پنهان لیک از آهن بتر بند آهن را کند پاره تبر M1:3256 بند آهن را توان کردن جدا بند غیبی را نداند کس دوا M1:3257 مرد را زنبور اگر نیشی زند طبع او آن لحظه بر دفعی تند M1:3258 زخم نیش اما چو از هستی تست غم قوی باشد نگردد درد سست M1:3259 شرح این از سینه بیرون می‌جهد لیک می‌ترسم که نومیدی دهد M1:3260 نی مشو نومید و خود را شاد کن پیش آن فریادرس فریاد کن M1:3261 کای محب عفو از ما عفو کن ای طبیب رنج ناسور کهن M1:3262 عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد خود مبین تا بر نیارد از تو گرد M1:3263 ای برادر بر تو حکمت جاریه‌ست آن ز ابدالست و بر تو عاریه‌ست M1:3264 گرچه در خودخانه نوری یافتست آن ز همسایهٔ منور تافتست M1:3265 شکر کن، غره مشو، بینی مکن گوش دار و هیچ خودبینی مکن M1:3266 صد دریغ و درد، کین عاریتی امتّان را دور کرد از امّتی M1:3267 من غلام آن که او در هر رباط خویش را واصل نداند بر سماط M1:3268 بس رباطی که بباید ترک کرد تا به مسکن در رسد یک روز مرد M1:3269 گرچه آهن سرخ شد، او سرخ نیست پرتو عاریت آتش‌زنیست M1:3270 گر شود پر نور روزن یا سرا تو مدان روشن مگر خورشید را M1:3271 هر در و دیوار گوید روشنم پرتو غیری ندارم این منم M1:3272 پس بگوید آفتاب ای نارشید چونک من غارب شوم، آید پدید M1:3273 سبزه‌ها گویند ما سبز از خودیم شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم M1:3274 فصل تابستان بگوید ای امم خویش را بینید چون من بگذرم M1:3275 تن همی‌نازد به خوبی و جمال روح پنهان کرده فرُّ و پر و بال M1:3276 گویدش ای مزبله تو کیستی یک دو روز از پرتو من زیستی M1:3277 غنج و نازت می‌نگنجد در جهان باش تا که من شوم از تو جهان M1:3278 گرم‌دارانت ترا گوری کنند طعمهٔ ماران و مورانت کنند M1:3279 بینی از گند تو گیرد آن کسی کو به پیش تو همی‌مردی بسی M1:3280 پرتو روحست نطق و چشم و گوش پرتو آتش بود در آب جوش M1:3281 آنچنانک پرتو جان بر تنست پرتو ابدال بر جان منست M1:3282 جان جان چو واکشد پا را ز جان جان چنان گردد که بی‌جان تن بدان M1:3283 سر از آن رو می‌نهم من بر زمین تا گواه من بود در روز دین M1:3284 یوم دین که زلزلت زلزالها این زمین باشد گواه حالها M1:3285 گو تحدث جهرة اخبارها در سخن آید زمین و خاره‌ها M1:3286 فلسفی منکر شود در فکر و ظن گو برو سر را بر آن دیوار زن M1:3287 نطق آب و نطق خاک و نطق گل هست محسوسِ حواسِ اهل دل M1:3288 فلسفی کو منکر حنّانه است از حواس اولیا بیگانه است M1:3289 گوید او که پرتو سودای خلق بس خیالات آورد در رای خلق M1:3290 بلک عکس آن فساد و کفر او این خیال منکری را زد برو M1:3291 فلسفی مر دیو را منکر شود در همان دم سخرهٔ دیوی بود M1:3292 گر ندیدی دیو را خود را ببین بی جنون نبود کبودی بر جبین M1:3293 هر که را در دل شک و پیچانیَست در جهان او فلسفی پنهانیست M1:3294 می‌نماید اعتقاد و گاه گاه آن رگ فلسف کند رویش سیاه M1:3295 الحذر ای مؤمنان کان در شماست در شما بس عالم بی‌منتهاست M1:3296 جمله هفتاد و دو ملت در توست وه که روزی آن بر آرد از تو دست M1:3297 هر که او را برگ آن ایمان بود همچو برگ از بیم این لرزان بود M1:3298 بر بِلیس و دیو زان خندیده‌ای که تو خود را نیک‌مردم دیده‌ای M1:3299 چون کند جان بازگونه پوستین چند وا ویلی بر آید ز اهل دین M1:3300 بر دکان، هر زرنما خندان شدست زانک سنگ امتحان پنهان شدست M1:3301 پرده‌ ای ستار از ما بر مگیر باش اندر امتحان ما را مجیر M1:3302 قلب پهلو می‌زند با زر به شب انتظار روز می‌دارد ذهب M1:3303 با زبان حال زر گوید که باش ای مُزَوَّر تا بر آید روز فاش M1:3304 صد هزاران سال ابلیس لعین بود ز ابدال و امیر المؤمنین M1:3305 پنجه زد با آدم از نازی که داشت گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai