Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۵۴ - به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش (d1-sh154, daftar 1, 36 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M1:3369 آن کری را گفت افزون مایه‌ای که ترا رنجور شد همسایه‌ای M1:3370 گفت با خود کر که با گوش گِران من چه دریابم ز گفت آن جوان M1:3371 خاصه رنجور و ضعیف آواز شد لیک باید رفت آنجا نیست بُد M1:3372 چون ببینم کان لبش جُنبان شود من قیاسی گیرم آن را از خِرد M1:3373 چون بگویم، چونی ای مِحنت‌ کشم؟ او بخواهد گفت نیکم یا خوشم M1:3374 من بگویم شکر، چه خوردی ابا او بگوید "شربتی" یا "ماش با" M1:3375 من بگویم صَحّهِ‌نوشَتْ کیست آن از طبیبان پیش تو؟ گوید فِلان M1:3376 من بگویم بس مبارک‌‌پاست او چونک او آمد شود کارت نِکو M1:3377 پای او را آزمودستیم ما هر کجا شد می‌شود حاجت روا M1:3378 این جوابات قیاسی راست کرد پیش آن رنجور شد آن نیک‌مرد M1:3379 گفت چونی؟  گفت مُردم،  گفت شُکر شد ازین رنجور پر آزار و نُکر M1:3380 کین چه شُکر است، این عدوی ما بُدَست کر قیاسی کرد و، آن کژ آمدست M1:3381 بعد از آن گفتش چه خوردی؟ گفت زهر گفت نوشت باد! افزون گشت قهر M1:3382 بعد از آن گفت از طبیبان کیست او کاو همی‌ آید به چاره پیش تو؟ M1:3383 گفت عزرائیل می‌آید برو گفت پایش بس مبارک، شاد شو M1:3384 کر برون آمد بگفت او شادمان شُکر کَش کردم مراعات این زمان M1:3385 گفت رنجور این عَدوی جان ماست ما ندانستیم کاو کان جفاست M1:3386 خاطر رنجور جویان شد سَقط تا که پیغامش کند از هر نَمَط M1:3387 چون کسی که خورده باشد آش بَد می‌بشوراند دلش تا قی کند M1:3388 کظم غیظ اینست آن را قی مکن تا بیابی در جزا شیرین سُخن M1:3389 چون نبودش صبر، می‌پیچید او کین سگ زن‌روسپیِ حیز کو M1:3390 تا بریزم بر وی آنچه گفته بود کان زمان شیر ضمیرم خفته بود M1:3391 چون عیادت بهر دل‌آرامیست این عیادت نیست، دشمن کامیست M1:3392 تا ببیند دشمن خود را نزار تا بگیرد خاطر زشتش قرار M1:3393 بس کسان، کایشان ز طاعت که رهند دل به رضوان و ثواب آن دهند M1:3394 خود حقیقت، معصیت باشد خفی بس کِدر، کان را تو پنداری صفی M1:3395 همچو آن کر، کو همی پنداشتست کو نکویی کرد و آن بر عکس جَست M1:3396 او نشسته خوش که خدمت کرده‌ام حق همسایه بجا آورده‌ام M1:3397 بهر خود او آتشی افروخته‌ست در دلِ رنجور و، خود را سوخته‌ست M1:3398 فَاتَقوا النار الَتی اوقَدَتُم اِنَکُم فی المَعصیه اِزدَدَتُم M1:3399 گفت پیغامبر به یک صاحب‌ریا صَلِ اِنَک لَم تَصَلَ یا فَتی M1:3400 از برای چارهٔ این خوف‌ها آمد اندر هر نمازی اِهدِنا M1:3401 کین نمازم را میامیز ای خدا با نماز ضالین و اهل ریا M1:3402 از قیاسی که بکرد آن کر گزین صحبت ده‌ ساله باطل شد بدین M1:3403 خاصه، ای خواجه قیاس حس دون اندر آن وحیی که شد از حَد فزون M1:3404 گوش حس تو، به حرف ار در خور است؟ دان، که گوش غیب‌گیر تو، کر است ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai