Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر (d1-sh29, daftar 1, 48 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M1:601 جمله گفتند ای وزیر انکار نیست گفتِ ما چون گفتنِ اغیار نیست M1:602 اشکِ دیده‌ست از فراقِ تو دوان آهِ آه‌ست از میان جان روان M1:603 طفل با دایه نه استیزد ولیک گرید او گرچه نه بَد داند نه نیک M1:604 ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی زاری از ما نه تو زاری می‌کنی M1:605 ما چو ناییم و نوا در ما ز توست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست M1:606 ما چو شطرنجیم اندر بُرد و مات بُرد و مات ما ز توست ای خوش صفات M1:607 ما که باشیم ای تو ما را جانِ جان تا که ما باشیم با تو درمیان M1:608 ما عدم‌هاییم و هستی‌های ما تو وجودِ مُطلقی فانی‌نُما M1:609 ما همه شیران ولی شیر عَلم حمله‌شان از باد باشد دم‌به‌دم M1:610 حمله‌شان پیدا و ناپیداست باد آنک ناپیداست هرگز گُم مباد M1:611 بادِ ما و بودِ ما از دادِ توست هستی ما جمله از ایجادِ توست M1:612 لذّت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را M1:613 لذّت انعامِ خود را وا مگیر نُقل و باده و جامِ خود را وا مگیر M1:614 ور بگیری کیت جُست و جو کند نقش با نقّاش چون نیرو کند M1:615 منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اِکرام و سخای خود نگر M1:616 ما نبودیم و تقاضامان نبود لطفِ تو ناگفتهٔ ما می‌شنود M1:617 نقش باشد پیشِ نقّاش و قلم عاجز و بسته چو کودک در شکم M1:618 پیشِ قدرت خلقْ جمله بارگه عاجزان چون پیشِ سوزن کارگه M1:619 گاه نقشش دیو و گَه آدم کند گاه نقشش شادی و گه غم کند M1:620 دست نِه تا دست جنباند به دفع نطق نِه تا دَم زند در ضَرّ و نفع M1:621 تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیت گفت ایزد «مَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ» M1:622 گر بپرّانیم تیر آن نه ز ماست ما کمان و تیراندازش خداست M1:623 این نه جَبر این معنی جبّاری است ذکرِ جبّاری برای زاری است M1:624 زاری ما شد دلیل اضطرار خجلت ما شد دلیل اختیار M1:625 گر نبودی اختیارْ این شرم چیست وین دریغ و خجلت و آزرم چیست M1:626 زَجرِ شاگردان و استادان چراست خاطر از تدبیرها گردان چراست M1:627 ور تو گویی غافل است از جَبرْ او ماهِ حق پنهان کند در ابرْ رو M1:628 هست این را خوش جواب ار بشنوی بگذری از کفر و در دین بِگروی M1:629 حسرت و زاری گَهِ بیماری است وقت بیماری همه بیداری است M1:630 آن زمان که می‌شوی بیمارْ تو می‌کنی از جُرم استغفار تو M1:631 می‌نماید بر تو زشتیّ گُنه می‌کنی نیّت که باز آیم به رَه M1:632 عهد و پیمان می‌کنی که بعد ازین جز که طاعت نبوَدم کاری گزین M1:633 پس یقین گشت این که بیماری تو را می‌ببخشد هوش و بیداری تو را M1:634 پس بِدان این اصل را ای اصل‌جو هر که را دَردست، او بُرده‌ست بو M1:635 هر که او بیدارتر پُر دَردتر هر که او آگاه تر رخ زردتر M1:636 گر ز جَبرش آگهی زاریت کو بینشِ زنجیرِ جبّاریت کو M1:637 بسته در زنجیرْ چون شادی کند کی اسیر حبس، آزادی کند M1:638 ور تو می‌بینی که پایت بسته‌اند بر تو سرهنگانِ شه بنشسته‌اند M1:639 پس تو سرهنگی مکُن با عاجزان زانک نبود طبع و خوی عاجز آن M1:640 چون تو جبرِ او نمی‌بینی مگو ور همی بینی نشانِ دید کو M1:641 در هر آن کاری که میلَستَت بدان قدرت خود را همی بینی عیان M1:642 واندر آن کاری که میلَت نیست و خواست خویش را جَبری کنی کین از خداست M1:643 انبیا در کارِ دنیا جبری‌اند کافران در کار عُقبی جبری‌اند M1:644 انبیا را کارِ عُقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار M1:645 زانک هر مرغی به‌ سوی جنسِ خویش می‌پرد او در پس و جانْ پیش پیش M1:646 کافران چون جنس سجّین آمدند سَجنِ دنیا را خوش آیین آمدند M1:647 انبیا چون جنس عِلّیّین بُدند سوی عِلّیّینِ جان و دل شدند M1:648 این سخن پایان ندارد لیک ما باز گوییم آن تمام قصّه را ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai