Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۴۰ - عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود (d1-sh40, daftar 1, 46 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M1:829 رو به آتش کرد شه «کِای تُندخو آن جهان‌سوز طبیعی‌خوت کو؟ M1:830 چون نمی‌سوزی چه شد خاصیّتت؟ یا ز بختِ ما دگر شد نیّتت؟ M1:831 می‌نبخشایی تو بر آتش‌پرست؛ آنک نپرستد ترا، او چون بِرست؟ M1:832 هرگز ای آتش تو صابر نیستی چون نسوزی؟ چیست؟ قادر نیستی؟ M1:833 چشم‌بندست این عجب، یا هوش‌بند؟ چون نسوزاند چنین شعله‌ٔ بلند؟ M1:834 جادوی کردت کسی یا سیمیاست؟ یا خلافِ طبع تو از بخت ماست؟» M1:835 گفت آتش من همانم ای شَمن اندر آ تا تو ببینی تابِ من M1:836 طبع من دیگر نگشت و عنصرم تیغ حقّم هم به دستوری بَرم M1:837 بر دَرِ خرگَه سگانِ ترکمان چاپلوسی کرده پیش میهمان M1:838 ور بخرگه بگذرد بیگانه‌رو حمله بیند از سگان شیرانه او M1:839 من ز سگ کم نیستم در بندگی کَم ز تُرکی نیست حق در زندگی M1:840 آتش طبعت اگر غمگین کند سوزش از امر ملیکِ دین کند M1:841 آتش طبعت اگر شادی دهد اندرو شادی ملیکِ دین نهد M1:842 چونک غم‌ بینی تو استغفار کن غم بامر خالق آمد کار کن M1:843 چون بخواهد عین غم شادی شود عین بندِ پای آزادی شود M1:844 باد و خاک و آب و آتش بنده‌اند با من و تو مرده با حق زنده‌اند M1:845 پیش حق آتش همیشه در قیام همچو عاشق روز و شب پیچان مدام M1:846 سنگ بر آهن زنی بیرون جهد هم به امر حق قدم بیرون نهد M1:847 آهن و سنگِ هوا بر هم مزن کین دو می‌زایند همچون مرد و زن M1:848 سنگ و آهن خود سبب آمد ولیک تو به بالاتر نگر ای مَرد نیک M1:849 کین سبب را آن سبب آورد پیش بی‌سبب کی شد سبب هرگز ز خویش M1:850 و آن سببها کانبیا را رهبرند آن سببها زین سببها برترند M1:851 این سبب را آن سبب عامل کند باز گاهی بی بر و عاطل کند M1:852 این سبب را محرم آمد عقلها و آن سببها راست محرم انبیا M1:853 این سبب چه بود بتازی گو رسن اندرین چَه این رسن آمد به فَن M1:854 گردِش چَرخه رسن را علّتست چَرخه گردان را ندیدن زَلّتست M1:855 این رسنهای سببها در جهان هان و هان زین چرخِ سرگردان مدان M1:856 تا نمانی صِفر و سرگردان چو چرخ تا نسوزی تو ز بی‌مغزی چو مَرخ M1:857 باد آتش می‌شود از امر حق هر دو سرمست آمدند از خمرِ حق M1:858 آبِ حلم و آتش خشم ای پسر هم ز حق بینی چو بگشایی بصر M1:859 گر نبودی واقف از حق جانِ باد فرق کی کردی میانِ قومِ عاد M1:860 هود گِردِ مؤمنان خطّی کشید نرم می‌شد باد کانجا می‌رسید M1:861 هر که بیرون بود زان خط جمله را پاره پاره می‌گُسست اندر هوا M1:862 همچنین شیبان راعی می‌کشید گِرد بر گِردِ رمه خطّی پدید M1:863 چون به جُمعه می‌شد او وقت نماز تا نیارد گرگ آنجا تُرک‌تاز M1:864 هیچ گرگی در نرفتی اندر آن گوسفندی هم نگشتی زان نشان M1:865 بادِ حرص گرگ و حرص گوسفند دایره‌ٔ مرد خدا را بود بند M1:866 همچنین بادِ اجل با عارفان نرم و خوش همچون نسیم یوسفان M1:867 آتش ابراهیم را دندان نزد چون گُزیده‌ٔ حق بُوَد چونش گَزَد M1:868 ز آتش شهوت نسوزد اهل دین باقیان را بُرده تا قعر زمین M1:869 موج دریا چون به اَمر حق بتاخت اهل موسی را ز قَبْطی واشناخت M1:870 خاکْ قارون را چو فرمان در رسید با زر و تختش به قعرِ خود کشید M1:871 آب و گِل چون از دمِ عیسی چرید بال و پر بگشاد، مرغی شد پَرید M1:872 هست تسبیحت بخارِ آب و گِل مرغ جنّت شد ز نفخِ صِدق دل M1:873 کوهِ طور از نور موسی شد به رقص صوفی کامل شد و رَست او ز نقص M1:874 چه عجب گر کوه صوفی شد عزیز جسم موسی از کلوخی بود نیز ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai