Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر (d1-sh9, daftar 1, 37 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M1:186 شه فرستاد آن طرف یک دو رسول حاذقان و کافیان بس عَدول M1:187 تا سمرقند آمدند آن دو امیر پیش آن زرگر ز شاهنشه بَشیر M1:188 «کای لطیف استاد کامل معرفت فاش اندر شهرها از تو صفت M1:189 نک فلان شه از برای زرگری اختیارت کرد زیرا مهتری M1:190 اینک این خلعت بگیر و زرّ و سیم چون بیایی خاص باشی و ندیم» M1:191 مرد مال و خلعت بسیار دید غرّه شد از شهر و فرزندان برید. M1:192 اندر آمد شادمان در راه مرد بی‌خبر کان شاه قصد جانْش کرد M1:193 اسپ تازی برنشست و شاد تاخت خونبهای خویش را خلعت شناخت M1:194 ای شده اندر سفر با صد رضا خود به پای خویش تا سوء القضا M1:195 در خیالش مُلک و عِزّ و مهتری گفت عزرائیل رو، آری بری M1:196 چون رسید از راه آن مرد غریب اندر آوردش به پیش شه طبیب M1:197 سوی شاهنشاه بردندش به‌ناز تا بسوزد بر سر شمع طراز M1:198 شاه دید او را بسی تعظیم کرد مخزن زر را بدو تسلیم کرد M1:199 پس حکیمش گفت کای سلطان مِه آن کنیزک را بدین خواجه بدِه M1:200 تا کنیزک در وصالش خوش شود آب وصلش دفع آن آتش شود M1:201 شه بدو بخشید آن مه‌روی را جفت کرد آن هر دو صحبت‌جوی را M1:202 مدت شش ماه می‌راندند کام تا به صحتْ آمد آن دختر تمام M1:203 بعد از آن از بهر او شربت بساخت تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت M1:204 چون ز رنجوری جمال او نماند جان دختر در وبال او نماند M1:205 چونک زشت و ناخوش و رخ‌زرد شد اندک‌اندک در دل او سرد شد M1:206 عشق‌هایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود M1:207 کاش کان هم ننگ بودی یکسری تا نرفتی بر وی آن بد داوری M1:208 خون دوید از چشم همچون جوی او دشمن جان وی آمد روی او M1:209 دشمن طاووس آمد پرّ او ای بسی شه را بکشته فرّ او M1:210 گفت: «من آن آهوم کز ناف من ریخت این صیاد خون صاف من، M1:211 ای من آن روباهِ صحرا، کز کمین سر بریدندش برای پوستین، M1:212 ای من آن پیلی که زخم پیلبان ریخت خونم از برای استخوان، M1:213 آنکه کشتستم پی مادون من می‌نداند که نخسپد خون من M1:214 بر منست امروز و فردا بر وی‌است خون چون من کس، چنین ضایع کی‌است؟ M1:215 گرچه دیوار افکند سایهٔ دراز باز گردد سوی او آن سایه باز؛ M1:216 این جهان‌، کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صدا» M1:217 این بگفت و رفت در دَم زیر خاک آن کنیزک شد ز عشق‌ و رنج پاک M1:218 زانک عشق مردگان پاینده نیست زانک مرده سوی ما آینده نیست M1:219 عشق زنده در روان و در بصر هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر M1:220 عشق آن زنده گزین کو باقی است کز شراب جان‌فزایت ساقی است M1:221 عشق آن بگزین که جمله انبیا یافتند از عشق او کار و کیا M1:222 تو مگو ما را بدان شه بار نیست با کریمان کارها دشوار نیست ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai