Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۹۱ - تفسیر قول حکیم: به هرچ از راه وا مانی، چه کفر آن حرف و چه ایمان، به هرچ از دوست دور افتی، چه زشت آن نقش و چه زیبا، در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن (d1-sh91, daftar 1, 51 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M1:1769 جمله عالم زان غیور آمد که حق برد در غیرت برین عالم سبق M1:1770 او چو جانست و جهان چون کالبد کالبد از جان پذیرد نیک و بد M1:1771 هر که محراب نمازش گشت عین سوی ایمان رفتنش می‌دان تو شین M1:1772 هر که شد مر شاه را او جامه‌دار هست خسران بهر شاهش اتّجار M1:1773 هر که با سلطان شود او همنشین بر درش شِستن بود حیف و غبین M1:1774 دستبوس‌ش چون رسید از پادشاه گر گزیند بوس‌ِ پا باشد گناه M1:1775 گرچه سر بر پا نهادن خدمت است پیش آن خدمت خطا و زلت است M1:1776 شاه را غیرت بود بر هر که او بو گزیند بعد از آن که دید رو M1:1777 غیرت حق بر مثَل گندم بوَد کاه‌ْخرمن غیرت‌ِ مردم بود M1:1778 اصل غیرتها بدانید از اله آن‌ِ خلقان فرع‌، حق بی‌اشتباه M1:1779 شرح این بگذارم و گیرم گله از جفای آن نگار ده دله M1:1780 نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش از دو عالم ناله و غم بایدش M1:1781 چون ننالم تلخ از دستان او‌؟ چون نیم در حلقهٔ مستان او M1:1782 چون نباشم همچو شب بی‌روز او‌؟ بی‌وصال روی روز افروز او‌؟ M1:1783 ناخوش او خوش بود در جان من جان فدای یار دل‌رنجان من M1:1784 عاشقم بر رنج خویش و درد خویش بهر خشنودی شاه فرد خویش M1:1785 خاک غم را سرمه سازم بهر چشم تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم M1:1786 اشک کان از بهر او بارند خلق گوهرست و اشک پندارند خلق M1:1787 من ز جان جان شکایت می‌کنم من نیم شاکی روایت می‌کنم M1:1788 دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام وز نفاق سست می‌خندیده‌ام M1:1789 راستی کن ای تو فخر راستان ای تو صدر و من درت را آستان M1:1790 آستانه و صدر در معنی کجاست‌؟ ما و من کو‌، آن طرف کان یار ماست‌؟ M1:1791 ای رهیده جان تو از ما و من ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن M1:1792 مرد و زن چون یک شود آن یک توی چونک یک‌ها محو شد آنک توی M1:1793 این من و ما بهر آن بر ساختی تا تو با خود نرد خدمت باختی M1:1794 تا من و توها همه یک جان شوند عاقبت مستغرق جانان شوند M1:1795 این همه هست و بیا ای امر کن ای منزه از بیان و از سخن M1:1796 جسم جسمانه تواند دیدنت در خیال آرد غم و خندیدنت M1:1797 دل که او بستهٔ غم و خندیدن است تو مگو کاو لایق آن دیدن است M1:1798 آنک او بستهٔ غم و خنده بود او بدین دو عاریت زنده بود M1:1799 باغ سبز عشق کاو بی‌منتها‌ست جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست M1:1800 عاشقی زین هر دو حالت برترست بی بهار و بی خزان سبز و ترست M1:1801 ده زکات روی خوب ای خوب‌رو شرح جان شرحه شرحه بازگو M1:1802 کز کرشم غمزه‌ای غمازه‌ای بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای M1:1803 من حلالش کردم ار خونم بریخت من همی‌گفتم حلال‌، او می‌گریخت M1:1804 چون گریزانی ز نالهٔ خاکیان غم چه ریزی بر دل غمناکیان‌؟ M1:1805 ای که هر صبحی که از مشرق بتافت همچو چشمهٔ مشرقت در جوش یافت M1:1806 چون بهانه دادی این شیدات را ای بها نه شکّر لبهات را M1:1807 ای جهان کهنه را تو جان نو از تن بی جان و دل افغان شنو M1:1808 شرح گل بگذار از بهر خدا شرح بلبل گو که شد از گل جدا M1:1809 از غم و شادی نباشد جوش ما با خیال و وهم نبود هوش ما M1:1810 حالتی دیگر بود کان نادر‌ست تو مشو منکر که حق بس قادر‌ست M1:1811 تو قیاس از حالت انسان مکن منزل اندر جور و در احسان مکن M1:1812 جور و احسان‌، رنج و شادی حادث است حادثان میرند و حقْشان وارث است M1:1813 صبح شد ای صبح را صبح و پناه عذر مخدومی حسام‌الدین بخواه M1:1814 عذرخواه عقل کل و جان توی جان جان و تابش مرجان توی M1:1815 تافت نور صبح و ما از نور تو در صبوحی با می منصور تو M1:1816 دادهٔ تو چون چنین دارد مرا باده کی بود کاو طرب آرد مرا‌؟ M1:1817 باده در جوشش گدای جوش ماست چرخ در گردش گدای هوش ماست M1:1818 باده از ما مست شد نه ما ازو قالب از ما هست شد نه ما ازو M1:1819 ما چو زنبور‌یم و قالب‌ها چو موم خانه خانه کرده قالب را چو موم ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai