Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱ - سر آغاز (d2-sh1, daftar 2, 111 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M2:1 مدتی این مثنوی تأخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد M2:2 تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر‌ِ شیرین‌، خوش شنو M2:3 چون ضیاء‌الحق حسام‌الدین عنان باز گردانید ز اوج آسمان M2:4 چون به معراج حقایق رفته بود بی‌بهارش غنچه‌ها ناکَفته بود M2:5 چون ز دریا سوی ساحل بازگشت چنگ شعر مثنوی با‌ساز گشت M2:6 مثنوی که صیقل ارواح بود بازگشتش روز استفتاح بود M2:7 مطلع تاریخ این سودا و سود سال اندر ششصد و شصت و دو بود M2:8 بلبلی زینجا برفت و بازگشت بهر صید این معانی باز گشت M2:9 ساعد شَه مسکن این باز باد تا ابد بر خلق این در باز باد M2:10 آفت این در هوا و شهوت است ورنه اینجا شربت اندر شربت است M2:11 این دهان بربند تا بینی عیان چشم‌بند آن جهان حلق و دهان M2:12 ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی وی جهان تو بر مثال برزخی M2:13 نور باقی پهلوی دنیای دون شیر صافی پهلوی جوهای خون M2:14 چون درو گامی زنی بی احتیاط شیر تو خون می‌شود از اختلاط M2:15 یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس شد فراق صدر جنّت طوق نفس M2:16 همچو دیو از وی فرشته می‌گریخت بهر نانی چند آب چشم ریخت M2:17 گرچه یک مو بُد گنه کو جسته بود لیک آن مو در دو دیده رسته بود M2:18 بود آدم دیدهٔ نور قدیم موی در دیده بود کوه عظیم M2:19 گر در آن آدم بکردی مشورت در پشیمانی نگفتی معذرت M2:20 زانک با عقلی چو عقلی جفت شد مانع بد فعلی و بد گفت شد M2:21 نفس با نفس دگر چون یار شد عقل جزوی عاطل و بی‌کار شد M2:22 چون ز تنهایی تو نومیدی شوی زیر سایهٔ یار خورشیدی شوی M2:23 رو بجو یار خدایی را تو زود چون چنان کردی خدا یار تو بود M2:24 آنک در خلوت نظر بر دوخته‌ست آخر آن را هم ز یار آموخته‌ست M2:25 خلوت از اغیار باید نه ز یار پوستین بهر دی آمد نه بهار M2:26 عقل با عقل دگر دوتا شود نور افزون گشت و ره پیدا شود M2:27 نفس با نفس دگر خندان شود ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود M2:28 یار چشم تست ای مرد شکار از خس و خاشاک او را پاک دار M2:29 هین به جاروبِ زبان گردی مکن چشم را از خس ره‌آوردی مکن M2:30 چون که مؤمن آینهٔ مؤمن بود روی او ز آلودگی ایمن بود M2:31 یار آیینه‌ست جان را در حزن در رخ آیینه ای جان دم مزن M2:32 تا نپوشد روی خود را در دمت دم فرو خوردن بباید هر دمت M2:33 کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت از بهاری صد هزار انوار یافت M2:34 آن درختی کو شود با یار جفت از هوای خوش ز سر تا پا شکفت M2:35 در خزان چون دید او یار خلاف در کشید او رو و سر زیر لحاف M2:36 گفت یار بد بلا آشفتن است چونک او آمد طریقم خفتن است M2:37 پس بخسپم باشم از اصحاب کهف به ز دقیانوس آن محبوس لهف M2:38 یقظه‌شان مصروف دقیانوس بود خوابشان سرمایهٔ ناموس بود M2:39 خواب بیداری‌ست چون با دانش‌است وای بیداری که با نادان نشست M2:40 چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند بلبلان پنهان شدند و تن زدند M2:41 زانک بی‌گلزار بلبل خامش است غیبت خورشید بیداری‌کش است M2:42 آفتابا ترک این گلشن کنی تا که تحت‌الارض را روشن کنی M2:43 آفتاب معرفت را نقل نیست مشرق او غیر جان و عقل نیست M2:44 خاصه خورشید ِ‌کمالی کان سری‌ست روز و شب کردار او روشن‌گری‌ست M2:45 مطلع شمس آی گر اسکندری بعد از آن هرجا روی نیکو فری M2:46 بعد از آن هر‌جا روی مشرق شود شرق‌ها بر مغربت عاشق شود M2:47 حس خفاشت سوی مغرب دوان حس درپاشت سوی مشرق روان M2:48 راه حس راه خرانست ای سوار ای خران را تو مزاحم‌، شرم دار M2:49 پنج حسی هست جز این پنج حس آن چو زر سرخ و این حسها چو مس M2:50 اندر آن بازار که‌اهل محشرند حس مس را چون حس زر کی خرند‌؟ M2:51 حس ابدان قوُت ظلمت می‌خورد حس جان از آفتابی می‌چرد M2:52 ای ببرده رخت حسها سوی غیب دست چون موسی برون آور ز جیب M2:53 ای صفاتت آفتاب معرفت و آفتاب چرخ بند یک صفت M2:54 گاه خورشیدی و گه دریا شوی گاه کوه قاف و گه عنقا شوی M2:55 تو نه این باشی نه آن در ذات خویش ای فزون از وهم‌ها وز بیش بیش M2:56 روح با علمست و با عقلست یار روح را با تازی و ترکی چه کار‌؟ M2:57 از تو ای بی‌نقش با چندین صور هم مشبه هم موحد خیره‌سر M2:58 گه مشبه را موحد می‌کند گه موحد را صور ره می‌زند M2:59 گه ترا گوید ز مستی بوالحسن یا صغیر السن یا رطب البدن M2:60 گاه نقش خویش ویران می‌کند آن پی تنزیه جانان می‌کند M2:61 چشم حس را هست مذهب اعتزال دیدهٔ عقلست سنی در وصال M2:62 سخرهٔ حس‌اند اهل اعتزال خویش را سنی نمایند از ضلال M2:63 هر که بیرون شد ز حس سنی وی‌است اهل بینش چشم عقل خوش‌پی‌است M2:64 گر بدیدی حس حیوان شاه را پس بدیدی گاو و خر الله را M2:65 گر نبودی حس دیگر مر ترا جز حس حیوان ز بیرون هوا M2:66 پس بنی‌آدم مکرم کی بدی‌؟ کی به حس مشترک محرم شدی‌؟ M2:67 نامصور یا مصور گفتنت باطل آمد بی ز صورت رَستنت M2:68 نامصور یا مصور پیش اوست کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست M2:69 گر تو کوری، نیست بر اعمی حرج ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج M2:70 پرده‌های دیده را داروی صبر هم بسوزد هم بسازد شرح صدر M2:71 آینهٔ دل چون شود صافی و پاک نقش‌ها بینی برون از آب و خاک M2:72 هم ببینی نقش و هم نقاش را فرش دولت را و هم فراش را M2:73 چون خلیل آمد خیال یار من صورتش بت‌، معنی او بت‌شکن M2:74 شکر یزدان را که چون او شد پدید در خیالش جان خیال خود بدید M2:75 خاک درگاهت دلم را می‌فریفت خاک بر وی کو ز خاکت می‌شکیفت M2:76 گفتم ار خوبم پذیرم این ازو ورنه خود خندید بر من زشت‌رو M2:77 چاره آن باشد که خود را بنگرم ورنه او خندد مرا من کی خرم M2:78 او جمیلست و محب للجمال کی جوان نو گزیند پیر زال M2:79 خوب خوبی را کند جذب این بدان طیبات و طیبین بر وی بخوان M2:80 در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گرم گرمی را کشید و سرد سرد M2:81 قسم باطل باطلان را می‌کشند باقیان از باقیان هم سرخوشند M2:82 ناریان مر ناریان را جاذب‌اند نوریان مر نوریان را طالب‌اند M2:83 چشم چون بستی ترا جان کندنیست چشم را از نور روزن صبر نیست M2:84 چشم چون بستی تو را تاسه گرفت نور چشم از نور روزن کی شکفت‌؟ M2:85 تاسهٔ تو جذب نور چشم بود تا بپیوندد به نور روز زود M2:86 چشم باز ار تاسه گیرد مر تو را دان‌که چشم دل ببستی‌، بر گشا M2:87 آن تقاضای دو چشم دل شناس کو همی‌جوید ضیای بی‌قیاس M2:88 چون فراق آن دو نور بی‌ثبات تاسه آوردت گشادی چشمهات M2:89 پس فراق آن دو نور پایدار تاسه می‌آرد مر آن را پاس دار M2:90 او چو می‌خواند مرا من بنگرم لایق جذبم و یا بد پیکرم M2:91 گر لطیفی زشت را در پی کند تسخری باشد که او بر وی کند M2:92 کی ببینم روی خود را ای عجب‌؟ تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب‌؟ M2:93 نقش جان خویش من جستم بسی هیچ می‌ننمود نقشم از کسی M2:94 گفتم آخر آینه از بهر چیست تا بداند هر کسی کو چیست و کیست M2:95 آینهٔ آهن برای پوست‌هاست آینهٔ سیمای جان سنگی‌بهاست M2:96 آینهٔ جان نیست الا روی یار روی آن یاری که باشد زان دیار M2:97 گفتم ای دل آینهٔ کلی بجو رو به دریا‌، کار بر ناید به‌جو M2:98 زین طلب بنده به کوی تو رسید درد مریم را به خرمابن کشید M2:99 دیدهٔ تو چون دلم را دیده شد شد دل نادیده غرق دیده شد M2:100 آینهٔ کلی ترا دیدم ابد دیدم اندر چشم تو من نقش خود M2:101 گفتم آخر خویش را من یافتم در دو چشمش راه روشن یافتم M2:102 گفت وهمم کان خیال تست هان ذات خود را از خیال خود بدان M2:103 نقش من از چشم تو آواز داد که منم تو تو منی در اتحاد M2:104 کاندرین چشم منیر بی زوال از حقایق راه کی یابد خیال‌؟ M2:105 در دو چشم غیر من تو نقش خود گر ببینی آن خیالی دان و رد M2:106 زانک سرمهٔ نیستی در می‌کشد باده از تصویر شیطان می‌چشد M2:107 چشمشان خانهٔ خیالست و عدم نیست‌ها را هست بیند لاجرم M2:108 چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال خانهٔ هستی‌ست نه خانهٔ خیال M2:109 تا یکی مو باشد از تو پیش چشم در خیالت گوهری باشد چو یشم M2:110 یشم را آنگه شناسی از گهر کز خیال خود کنی کلی عبر M2:111 یک حکایت بشنو ای گوهر‌شناس تا بدانی تو عیان را از قیاس ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai