Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۵۹ - دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را تا حال او معلوم‌تر گردد (d2-sh59, daftar 2, 56 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M2:2402 گفت آن طالب که آخر یک نفس ای سواره بر نی این سو ران فرس M2:2403 راند سوی او که هین زوتر بگو کاسپ من بس توسن‌ست و تندخو M2:2404 تا لگد بر تو نکوبد زود باش از چه می‌پرسی بیانش کن تو فاش M2:2405 او مجال راز دل گفتن ندید زو برون شو کرد و در لاغش کشید M2:2406 گفت می‌خواهم درین کوچه زنی کیست لایق از برای چون منی M2:2407 گفت سه گونه زن‌اند اندر جهان آن دو رنج و این یکی گنج روان M2:2408 آن یکی را چون بخواهی کُل تراست وآن دگر نیمی ترا‌، نیمی جداست M2:2409 وآن سیم هیچ او ترا نبود بدان این شنودی دور شو‌، رفتم روان M2:2410 تا ترا اسپم نپراند لگد که بیفتی بر نخیزی تا ابد M2:2411 شیخ راند اندر میان کودکان بانگ زد بار دگر او را جوان M2:2412 که بیا آخر بگو تفسیر این این زنان سه نوع گفتی بر گزین M2:2413 راند سوی او و گفتش بکر خاص کل ترا باشد ز غم یابی خلاص M2:2414 وانک نیمی آن‌ِ تو‌، بیوه بود وانک هیچ‌ست‌، آن عیال با ولد M2:2415 چون ز شوی اولش کودک بود مهر و کل خاطرش آن سو رود M2:2416 دور شو تا اسپ نندازد لگد سم اسپ توسنم بر تو رسد M2:2417 های هویی کرد شیخ باز راند کودکان را باز سوی خویش خواند M2:2418 باز بانگش کرد آن سایل بیا یک سؤالم ماند ای شاه کیا M2:2419 باز راند این سو بگو زوتر چه بود که ز میدان آن بچه گویم ربود M2:2420 گفت ای شه با چنین عقل و ادب این چه شیدست این چه فعلست ای عجب M2:2421 تو ورای عقل کلی در بیان آفتابی‌، در جنون چونی نهان‌؟ M2:2422 گفت این اوباش رایی می‌زنند تا درین شهر خودم قاضی کنند M2:2423 دفع می‌گفتم مرا گفتند نی نیست چون تو عالمی صاحب فنی M2:2424 با وجود تو حرام است و خبیث که کم از تو در قضا گوید حدیث M2:2425 در شریعت نیست دستوری که ما کمتر از تو شه کنیم و پیشوا M2:2426 زین ضرورت گیج و دیوانه شدم لیک در باطن همانم که بدم M2:2427 عقل من گنج‌ست و من ویرانه‌ام گنج اگر پیدا کنم دیوانه‌ام M2:2428 اوست دیوانه که دیوانه نشد این عسس را دید و در خانه نشد M2:2429 دانش من جوهر آمد نه عرض این بهایی نیست بهر هر غرض M2:2430 کان قندم‌، نیستان شکرم هم ز من می‌روید و من می‌خورم M2:2431 علم تقلیدی و تعلیمی‌ست آن کز نفور مستمع دارد فغان M2:2432 چون پی دانه نه بهر روشنی‌ست همچو طالب‌علم دنیای دنی‌ست M2:2433 طالب علم است بهر عام و خاص نه که تا یابد ازین عالم خلاص M2:2434 همچو موشی هر طرف سوراخ کرد چونک نورش راند از در گفت برد M2:2435 چونک سوی دشت و نورش ره نبود هم در آن ظلمات جهدی می‌نمود M2:2436 گر خدایش پَر دهد‌، پر‌ خرد برهد از موشی و چون مرغان پرد M2:2437 ور نجوید پر‌، بمانَد زیر خاک ناامید از رفتن راه سماک M2:2438 علم گفتاری که آن بی جان بود عاشق روی خریداران بود M2:2439 گرچه باشد وقت بحث علم زفت چون خریدارش نباشد مرد و رفت M2:2440 مشتری من خدایست او مرا می‌کشد بالا که الله اشتری M2:2441 خون‌بهای من جمال ذوالجلال خون‌بهای خود خورم کسب حلال M2:2442 این خریداران مفلس را بهل چه خریداری کند یک مشت گِل‌؟ M2:2443 گِل مخور گِل را مخر گِل را مجو زانک گِل‌خوار است دایم زردرو M2:2444 دل بخور تا دایما باشی جوان از تجلی چهره‌ات چون ارغوان M2:2445 یا رب این بخشش نه حد کار ماست لطف تو لطف خفی را خود سزاست M2:2446 دست گیر از دست ما، ما را بخر پرده را بر دار و پردهٔ ما مدر M2:2447 باز خر ما را ازین نفس پلید کاردش تا استخوان ما رسید M2:2448 از چو ما بیچارگان این بند سخت کی گشاید ای شه بی‌تاج و تخت M2:2449 این چنین قفل گران را ای ودود کی تواند جز که فضل تو گشود M2:2450 ما ز خود سوی تو گردانیم سر چون توی از ما به ما نزدیکتر M2:2451 این دعا هم بخشش و تعلیم تست گرنه در گلخن گلستان از چه رُست M2:2452 در میان خون و روده فهم و عقل جز ز اکرام تو نتوان کرد نقل M2:2453 از دو پاره پیه این نور روان موج نورش می‌زند بر آسمان M2:2454 گوشت‌پاره که زبان آمد ازو می‌رود سیلاب حکمت همچو جو M2:2455 سوی سوراخی که نامش گوش‌هاست تا به باغ جان که میوه‌ش هوش‌هاست M2:2456 شاه‌راه باغ جان‌ها شرع اوست باغ و بستان‌های عالم فرع اوست M2:2457 اصل و سرچشمهٔ خوشی آنست آن زود تجری تحتها الانهار خوان ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai