Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۱۶ - بیان آنک نفس آدمی بجای آن خونیست کی مدعی گاو گشته بود و آن گاو کشنده عقلست و داود حقست یا شیخ کی نایب حق است کی بقوت و یاری او تواند ظالم را کشتن و توانگر شدن به روزی بی‌کسب و بی‌حساب (d3-sh116, daftar 3, 66 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M3:2504 نفسِ خود را کُش جهان را زنده کُن خواجه را کشتست او را بنده کُن M3:2505 مدعیِ گاو، نفس تُست هین خویشتن را خواجه کردست و مِهین M3:2506 آن کشندهٔ گاو، عقل تُست رو بر کشنده گاوِ تن منکر مشو M3:2507 عقل اسیرست و همی خواهد ز حق روزیی بی رنج و نعمت بر طَبَق M3:2508 روزی بی رنج او موقوف چیست آنکِ بُکشد گاو را کاصل بدیست M3:2509 نفس گوید چون کُشی تو گاو من زانک گاوِ نفس باشد نقش تن M3:2510 خواجه‌زادهٔ عقل مانده بی‌نوا نفسِ خونی خواجه گشت و پیشوا M3:2511 روزیِ بی‌رنج می‌دانی که چیست قوتِ ارواحست و ارزاق نبیست M3:2512 لیک موقوفست بر قربان گاو گنج اندر گاو دان ای کُنج‌کاو M3:2513 دوش چیزی خورده‌ام ور نه تمام دادمی در دست فهم تو زمام M3:2514 دوش چیزی خورده‌ام افسانه است هرچه می‌آید ز پنهان خانه است M3:2515 چشم بر اسباب از چه دوختیم گر ز خوش‌چشمان کرشم آموختیم M3:2516 هست بر اسباب اسبابی دگر در سبب منگر در آن افکن نظر M3:2517 انبیا در قطع اسباب آمدند معجزات خویش بر کیوان زدند M3:2518 بی‌سبب مر بحر را بشکافتند بی زراعت چاشِ گندم یافتند M3:2519 ریگها هم آرد شد از سعیشان پشم بز ابریشم آمد کش‌کشان M3:2520 جمله قرآن هست در قطع سبب عز درویش و هلاک بولهب M3:2521 مرغ بابیلی دو سه سنگ افکند لشکرِ زفتِ حبش را بشکند M3:2522 پیل را سوراخ سوراخ افکند سنگِ مرغی کو به بالا پر زند M3:2523 دُمِ گاوِ کشته بر مقتول زن تا شود زنده همان دَم در کفن M3:2524 حلق‌ببریده جهد از جای خویش خون خود جوید ز خون‌پالای خویش M3:2525 همچنین ز آغاز قرآن تا تمام رفضِ اسبابست و علت والسلام M3:2526 کشفِ این نه از عقل کارافزا شود بندگی کن تا تورا پیدا شود M3:2527 بند معقولات آمد فلسفی شهسوار عقلِ عقل آمد صفی M3:2528 عقلِ عقلت مغز و عقلِ تست پوست معدهٔ حیوان همیشه پوست‌جوست M3:2529 مغزجوی از پوست دارد صد ملال مغز نغزان را حلال آمد حلال M3:2530 چونک قشر عقل صد برهان دهد عقل کل کی گام بی ایقان نهد M3:2531 عقل دفترها کند یکسر سیاه عقلِ عقل آفاق دارد پر ز ماه M3:2532 از سیاهی و سپیدی فارغست نورِ ماهش بر دل و جان بازغست M3:2533 این سیاه و این سپید ار قدر یافت زان شب قدرست کاختروار تافت M3:2534 قیمت همیان و کیسه از زرست بی ز زر همیان و کیسه ابترست M3:2535 همچنانک قدر تن از جان بود قدر جان از پرتو جانان بود M3:2536 گر بُدی جان زنده بی پرتو کنون هیچ گفتی کافران را مَیتِّون M3:2537 هین بگو که ناطقه جو می‌کَنَد تا به قرنی بعد ما آبی رسد M3:2538 گرچه هر قرنی سخن‌آری بود لیک گفت سالفان یاری بود M3:2539 نه که هم توریت و انجیل و زبور شد گواه صدق قرآن ای شکور M3:2540 روزی بی‌رنج جو و بی‌حسیب کز بهشتت آورد جبریل سیب M3:2541 بلک رزقی از خداوند بهشت بی‌صُداع باغبان بی رنج کِشت M3:2542 زانک نفع نان در آن نان دادِ اوست بدهدت آن نفع بی تُوْسیطِ پوست M3:2543 ذوق پنهان نقش نان چون سفره‌ایست نان بی سفره ولی را بهره‌ایست M3:2544 رزق جانی کی بری با سعی و جست جز به عدل شیخ کو داود تست M3:2545 نفس چون با شیخ بیند کام تو از بن دندان شود او رام تو M3:2546 صاحب آن گاو رام آنگاه شد کز دَمِ داود او آگاه شد M3:2547 عقل گاهی غالب آید در شکار برسگ نفست که باشد شیخ یار M3:2548 نفس اژدرهاست با صد زور و فن روی شیخ او را زمرد دیده کَن M3:2549 گر تو صاحب گاو را خواهی زبون چون خران سیخش کن آن سو ای حرون M3:2550 چون به نزدیک ولی الله شود آن زبان صد گزش کوته شود M3:2551 صد زبان و هر زبانش صد لغت زرق و دستانش نیاید در صفت M3:2552 مدعی گاوِ نفس آمد فصیح صد هزاران حجت آرد ناصحیح M3:2553 شهر را بفریبد الا شاه را ره نتاند زد شه آگاه را M3:2554 نفس را تسبیح و مُصحف در یمین خنجر و شمشیر اندر آستین M3:2555 مُصحف و سالوس او باور مکن خویش با او هم‌سِر و هم‌سَر مکن M3:2556 سوی حوضت آورد بهر وضو واندر اندازد تورا در قعر او M3:2557 عقل نورانی و نیکو طالبست نفسِ ظلمانی برو چون غالبست؟ M3:2558 زانک او در خانهٔ عقلِ تو غریب بر درِ خود سگ بود شیرِ مهیب M3:2559 باش تا شیران سوی بیشه روند وین سگان کور آنجا بگروند M3:2560 مکر نفس و تن نداند عام شهر او نگردد جز به‌وحی القلب قهر M3:2561 هر که جنس اوست یار او شود جز مگر داود کان شیخت بود M3:2562 کو مبدل گشت و جنس تن نماند هر که را حق در مقام دل نشاند M3:2563 خلق جمله علتی‌اند از کمین یار علت می‌شود علت یقین M3:2564 هر خسی دعوی داودی کند هر که بی تمییز کف در وی زند M3:2565 از صیادی بشنود آواز طیر مرغ ابله می‌کند آن سوی سیر M3:2566 نَقد را از نَقل نشناسد غویست هین ازو بگریز اگر چه معنویست M3:2567 رُسته و بر بسته پیش او یکیست گر یقین دعوی کند او در شکیست M3:2568 این چنین کس گر ذکی مطلقست چونش این تمییز نبود احمقست M3:2569 هین ازو بگریز چون آهو ز شیر سوی او مشتاب ای دانا دلیر ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai