Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۸ - رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را (d3-sh18, daftar 3, 123 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M3:598 بعد ماهی چون رسیدند آن طرف بی‌نوا ایشان ستوران بی علف M3:599 روستایی بین که از بدنیتی می‌کند بعد اللتیا والتی M3:600 روی پنهان می‌کند زیشان به روز تا سوی باغش بنگشایند پوز M3:601 آنچنان رو که همه زرق و شرست از مسلمانان نهان اولیترست M3:602 رویها باشد که دیوان چون مگس بر سرش بنشسته باشند چون حرس M3:603 چون ببینی روی او در تو فتند یا مبین آن رو چو دیدی خوش مخند M3:604 در چنان روی خبیث عاصیه گفت یزدان نسفعن بالناصیه M3:605 چون بپرسیدند و خانه‌ش یافتند همچو خویشان سوی در بشتافتند M3:606 در فرو بستند اهل خانه‌اش خواجه شد زین کژروی دیوانه‌وش M3:607 لیک هنگام درشتی هم نبود چون در افتادی به چَه تیزی چه سود M3:608 بر درش ماندند ایشان پنج روز شب به سرما روز خود خورشیدسوز M3:609 نه ز غفلت بود ماندن نه خری بلک بود از اضطرار و بی‌خری M3:610 با لئیمان بسته نیکان ز اضطرار شیر مرداری خورد از جوع زار M3:611 او همی‌دیدش همی‌کردش سلام که فلانم من مرا اینست نام M3:612 گفت باشد من چه دانم تو کیی یا پلیدی یا قرین پاکیی M3:613 گفت این دم با قیامت شد شبیه تا برادر شد یفر من اخیه M3:614 شرح می‌کردش که من آنم که تو لوتها خوردی ز خوان من دوتو M3:615 آن فلان روزت خریدم آن متاع کل سر جاوز الاثنین شاع M3:616 سِرّ مهر ما شنیدستند خلق شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق M3:617 او همی‌گفتش چه گویی تُرَّهات نه تو را دانم نه نامِ تو نه جات M3:618 پنجمین شب ابر و بارانی گرفت کاسمان از بارشش دارد شگفت M3:619 چون رسید آن کارد اندر استخوان حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان M3:620 چون به صَد الحاح آمد سوی در گفت آخر چیست ای جان پدر M3:621 گفت من آن حقها بگذاشتم ترک کردم آنچ می‌پنداشتم M3:622 پنج‌ساله رنج دیدم پنج روز جان مسکینم درین گرما و سوز M3:623 یک جفا از خویش و از یار و تبار در گرانی هست چون سیصد هزار M3:624 زانک دل ننهاد بر جور و جفاش جانش خوگر بود با لطف و وفاش M3:625 هرچه بر مردم بلا و شدتست این یقین دان کز خلاف عادتست M3:626 گفت ای خورشید مهرت در زوال گر تو خونم ریختی کردم حلال M3:627 امشب باران به ما ده گوشه‌ای تا بیابی در قیامت توشه‌ای M3:628 گفت یک گوشه‌ست آن باغبان هست اینجا گرگ را او پاسبان M3:629 در کفش تیر و کمان از بهر گرگ تا زند گر آید آن گرگ سترگ M3:630 گر تو آن خدمت کنی جا آنِ تُست ورنه جای دیگری فرمای جُست M3:631 گفت صد خدمت کنم تو جای ده آن کمان و تیر در کفم بنه M3:632 من نخسپم حارسی رز کنم گر بر آرد گرگ سَر، تیرش زنم M3:633 بهر حق مگذارم امشب ای دودل آب باران بر سر و در زیر گل M3:634 گوشه‌ای خالی شد و او با عیال رفت آنجا جای تنگ و بی مجال M3:635 چون ملخ بر همدگر گشته سوار از نهیب سیل اندر کنج غار M3:636 شب همه شب جمله گویان ای خدا این سزای ما سزای ما سزا M3:637 این سزای آنکِ شد یار خسان یا کسی کرد از برای ناکسان M3:638 این سزای آنکِ اندر طمْعِ خام ترک گوید خدمت خاک کرام M3:639 خاک پاکان لیسی و دیوارشان بهتر از عام و رز و گلزارشان M3:640 بندهٔ یک مرد روشن‌دل شوی به که بر فرق سر شاهان روی M3:641 از ملوک خاک جز بانگ دهل تو نخواهی یافت ای پیک سبل M3:642 شهریان خود ره‌زنان نسبت به روح روستایی کیست گیج و بی فتوح M3:643 این سزای آنکِ بی تدبیر عقل بانگ غولی آمدش بگزید نقل M3:644 چون پشیمانی ز دل شد تا شغاف زان سپس سودی ندارد اعتراف M3:645 آن کمان و تیر اندر دست او گرگ را جویان همه شب سو بسو M3:646 گرگ بر وی خود مسلط چون شرر گرگ جویان و ز گرگ او بی‌خبر M3:647 هر پشه هر کیک چون گرگی شده اندر آن ویرانه‌شان زخمی زده M3:648 فرصت آن پشه راندن هم نبود از نهیب حملهٔ گرگ عنود M3:649 تا نباید گرگ آسیبی زند روستایی ریش خواجه بر کند M3:650 این چنین دندان‌کنان تا نیمشب جانشان از ناف می‌آمد به لب M3:651 ناگهان تمثال گرگ هشته‌ای سر بر آورد از فراز پشته‌ای M3:652 تیر را بگشاد آن خواجه ز شست زد بر آن حیوان که تا افتاد پست M3:653 اندر افتادن ز حیوان باد جست روستایی های کرد و کوفت دست M3:654 ناجوامردا که خرکرهٔ منست گفت نه این گرگ چون آهرمنست M3:655 اندرو اشکال گرگی ظاهرست شکل او از گرگی او مخبرست M3:656 گفت نه بادی که جست از فَرْج وی می‌شناسم همچنانک آبی ز می M3:657 کشته‌ای خرکره‌ام را در ریاض که مبادت بسط هرگز ز انقباض M3:658 گفت نیکوتر تفحص کن شبست شخصها در شب ز ناظر محجبست M3:659 شب غلط بنماید و مبدل بسی دید صایب شب ندارد هر کسی M3:660 هم شب و هم ابر و هم باران ژرف این سه تاریکی غلط آرد شگرف M3:661 گفت آن بر من چو روز روشنست می‌شناسم باد خرکرهٔ منست M3:662 در میان بیست باد آن باد را می‌شناسم چون مسافر زاد را M3:663 خواجه بر جست و بیامد ناشکفت روستایی را گریبانش گرفت M3:664 کابله طرار شید آورده‌ای بنگ و افیون هر دو با هم خورده‌ای M3:665 در سه تاریکی شناسی بادِ خَر چون ندانی مر مرا ای خیره‌سر M3:666 آنک داند نیمشب گوساله را چون نداند همره ده‌ساله را M3:667 خویشتن را عارف و واله کنی خاک در چشم مروت می‌زنی M3:668 که مرا از خویش هم آگاه نیست در دلم گنجای جز الله نیست M3:669 آنچ دی خوردم از آنم یاد نیست این دل از غیر تحیر شاد نیست M3:670 عاقل و مجنون حقم یاد آر در چنین بی‌خویشیم معذور دار M3:671 آنک مرداری خورد یعنی نبید شرع او را سوی معذوران کشید M3:672 مست و بنگی را طلاق و بیع نیست همچو طفلست او معاف و معتقیست M3:673 مستیی کاید ز بوی شاه فرد صد خم می در سر و مغز آن نکرد M3:674 پس برو تکلیف چون باشد روا اسب ساقط گشت و شد بی دست و پا M3:675 بار کی نهد در جهان خرکره را درس کی دهد پارسی بومره را M3:676 بار بر گیرند چون آمد عرج گفت حق لیس علی الاعمی حرج M3:677 سوی خود اعمی شدم از حق بصیر پس معافم از قلیل و از کثیر M3:678 لاف درویشی زنی و بی‌خودی های هوی مستیان ایزدی M3:679 که زمین را من ندانم ز آسمان امتحانت کرد غیرت امتحان M3:680 باد خرکره چنین رسوات کرد هستی نفی تو را اثبات کرد M3:681 این چنین رسوا کند حق شید را این چنین گیرد رمیده‌صید را M3:682 صد هزاران امتحانست ای پسر هر که گوید من شدم سرهنگ در M3:683 گر نداند عامه او را ز امتحان پختگانِ راه جویندش نشان M3:684 چون کند دعویِ خیاطی خسی افکند در پیش او شه اطلسی M3:685 که ِببُر این را بغلطاق فراخ ز امتحان پیدا شود او را دو شاخ M3:686 گر نبودی امتحان هر بدی هر مخنث در وغا رستم بدی M3:687 خود مخنث را زره پوشیده گیر چون ببیند زخم گردد چون اسیر M3:688 مست حق هشیار چون شد از دبور مست حق ناید به خود تا نفخ صور M3:689 بادهٔ حق راست باشد بی دروغ دوغ خوردی دوغ خوردی دوغ دوغ M3:690 ساختی خود را جنید و بایزید رو که نشناسم تبر را از کلید M3:691 بدرگی و منبلی و حرص و آز چون کنی پنهان بشید ای مکرساز M3:692 خویش را منصور حلاجی کنی آتشی در پنبهٔ یاران زنی M3:693 که بنشناسم عمر از بولهب باد کرهٔ خود شناسم نیمشب M3:694 ای خری کین از تو خر باور کند خویش را بهر تو کور و کر کند M3:695 خویش را از ره‌روان کمتر شمر تو حریف ره‌ریانی گُه مخور M3:696 بازپر از شید سوی عقل تاز کی پرد بر آسمان پر مجاز M3:697 خویشتن را عاشق حق ساختی عشق با دیو سیاهی باختی M3:698 عاشق و معشوق را در رستخیز دو بدو بندند و پیش آرند تیز M3:699 تو چه خود را گیج و بی‌خود کرده‌ای خون رز کو خون ما را خورده‌ای M3:700 رو که نشناسم تو را از من بجه عارف بی‌خویشم و بهلول ده M3:701 تو توهم می‌کنی از قرب حق که طبق‌گر دور نبود از طبق M3:702 این نمی‌بینی که قرب اولیا صد کرامت دارد و کار و کیا M3:703 آهن از داوود مومی می‌شود موم در دستت چو آهن می‌بود M3:704 قرب خلق و رزق بر جمله‌ست عام قرب وحی عشق دارند این کرام M3:705 قرب بر انواع باشد ای پدر می‌زند خورشید بر کهسار و زر M3:706 لیک قربی هست با زر شید را که از آن آگه نباشد بید را M3:707 شاخ خشک و تر قریب آفتاب آفتاب از هر دو کی دارد حجاب M3:708 لیک کو آن قربت شاخ طری که ثمار پخته از وی می‌خوری M3:709 شاخ خشک از قربت آن آفتاب غیر زوتر خشک گشتن گو بیاب M3:710 آنچنان مستی مباش ای بی‌خرد که به عقل آید پشیمانی خورد M3:711 بلک از آن مستان که چون می می‌خورند عقلهای پخته حسرت می‌برند M3:712 ای گرفته همچو گربه موش پیر گر از آن می شیرگیری شیر گیر M3:713 ای بخورده از خیالی جام هیچ همچو مستان حقایق بر مپیچ M3:714 می‌فتی این سو و آن سو مست‌وار ای تو این سو نیستت زان سو گذار M3:715 گر بدان سو راه یابی بعد از آن گه بدین سو گه بدان سو سر فشان M3:716 جمله این سویی از آن سو گپ مزن چون نداری مرگ هرزه جان مکن M3:717 آن خضرجان کز اجل نهراسد او شاید ار مخلوق را نشناسد او M3:718 کام از ذوق توهم خوش کنی در دمی در خیک خود پرش کنی M3:719 پس به یک سوزن تهی گردی ز باد این چنین فربه تن عاقل مباد M3:720 کوزه‌ها سازی ز برف اندر شتا کی کند چون آب بیند آن وفا ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai