Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۹۸ - تمثیل گریختن مؤمن و بی‌صبری او در بلا به اضطراب و بی‌قراری نخود و دیگر حوایج در جوش دیگ و بر دویدن تا بیرون جهند (d3-sh198, daftar 3, 37 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M3:4158 بنگر اندر نخودی در دیگ چون می‌جهد بالا چو شد ز آتش زبون M3:4159 هر زمان نخود بر آید وقت جوش بر سر دیگ و برآرد صد خروش M3:4160 که چرا آتش به من در می‌زنی چون خریدی چون نگونم می‌کنی M3:4161 می‌زند کفلیز کدبانو که نی خوش بجوش و بر مجه ز آتش‌کنی M3:4162 زان نجوشانم که مکروه منی بلکه تا گیری تو ذوق و چاشنی M3:4163 تا غذی گردی بیامیزی بجان بهرخواری نیستت این امتحان M3:4164 آب می‌خوردی به بستان سبز و تر بهراین آتش بدست آن آب خور M3:4165 رحمتش سابق بدست از قهر زان تا ز رحمت گردد اهل امتحان M3:4166 رحمتش بر قهر از آن سابق شدست تا که سرمایهٔ وجود آید بدست M3:4167 زانکه بی‌لذت نروید لحم و پوست چون نروید چه گدازد عشق دوست M3:4168 زان تقاضا گر بیاید قهرها تا کنی ایثار آن سرمایه را M3:4169 باز لطف آید برای عذر او که بکردی غسل و بر جستی ز جو M3:4170 گوید ای نخود چریدی در بهار رنج مهمان تو شد نیکوش دار M3:4171 تا که مهمان باز گردد شکر ساز پیش شه گوید ز ایثار تو باز M3:4172 تا به جای نعمتت منعم رسد جمله نعمتها برد بر تو حسد M3:4173 من خلیلم تو پسر پیش بچک سر بنه انی ارانی اذبحک M3:4174 سر به پیش قهر نه دل بر قرار تا ببرم حلقت اسمعیل‌وار M3:4175 سر ببرم لیک این سر آن سریست کز بریده گشتن و مردن بریست M3:4176 لیک مقصود ازل تسلیم تست ای مسلمان بایدت تسلیم جست M3:4177 ای نخود می‌جوش اندر ابتلا تا نه هستی و نه خود ماند ترا M3:4178 اندر آن بستان اگر خندیده‌ای تو گل بستان جان و دیده‌ای M3:4179 گر جدا از باغ آب و گل شدی لقمه گشتی اندر احیا آمدی M3:4180 شو غذی و قوت و اندیشه‌ها شیر بودی شیر شو در بیشه‌ها M3:4181 از صفاتش رسته‌ای والله نخست در صفاتش باز رو چالاک و چست M3:4182 ز ابر و خورشید و ز گردون آمدی پس شدی اوصاف و گردون بر شدی M3:4183 آمدی در صورت باران و تاب می‌روی اندر صفات مستطاب M3:4184 جزو شید و ابر و انجمها بدی نفس و فعل و قول و فکرتها شدی M3:4185 هستی حیوان شد از مرگ نبات راست آمد اقتلونی یا ثقات M3:4186 چون چنین بردیست ما را بعد مات راست آمد ان فی قتلی حیات M3:4187 فعل و قول و صدق شد قوت ملک تا بدین معراج شد سوی فلک M3:4188 آنچنان کان طعمه شد قوت بشر از جمادی بر شد و شد جانور M3:4189 این سخن را ترجمهٔ پهناوری گفته آید در مقام دیگری M3:4190 کاروان دایم ز گردون می‌رسد تا تجارت می‌کند وا می‌رود M3:4191 پس برو شیرین و خوش با اختیار نه بتلخی و کراهت دزدوار M3:4192 زان حدیث تلخ می‌گویم ترا تا ز تلخیها فرو شویم ترا M3:4193 ز آب سرد انگور افسرده رهد سردی و افسردگی بیرون نهد M3:4194 تو ز تلخی چونک دل پر خون شوی پس ز تلخیها همه بیرون روی ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai