Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۲۵ - قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی (d3-sh25, daftar 3, 43 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M3:797 پیش ازین زان گفته بودیم اندکی خود چه گوییم از هزارانش یکی M3:798 خواستم گفتن در آن تحقیقها تا کنون وا ماند از تعویقها M3:799 حملهٔ دیگر ز بسیارش قلیل گفته آید شرح یک عضوی ز پیل M3:800 گوش کن هاروت را ماروت را ای غلام و چاکران ما روت را M3:801 مست بودند از تماشای اله وز عجایبهای استدراج شاه M3:802 این چنین مستیست ز استدراج حق تا چه مستیها کند معراج حق M3:803 دانهٔ دامش چنین مستی نمود خوان انعامش چه‌ها داند گشود M3:804 مست بودند و رهیده از کمند های هوی عاشقانه می‌زدند M3:805 یک کمین و امتحان در راه بود صرصرش چون کاه کُه را می‌ربود M3:806 امتحان می‌کردشان زیر و زبر کی بود سرمست را زینها خبر M3:807 خندق و میدان بپیش او یکیست چاه و خندق پیش او خوش مسلکیست M3:808 آن بز کوهی بر آن کوه بلند بر دود از بهر خوردی بی‌گزند M3:809 تا علف چیند ببیند ناگهان بازیی دیگر ز حکم آسمان M3:810 بر کُهی دیگر بر اندازد نظر ماده بز بیند بر آن کوه دگر M3:811 چشم او تاریک گردد در زمان بر جهد سرمست زین کُه تا بِدان M3:812 آنچنان نزدیک بنماید ورا که دویدن گرد بالوعهٔ سرا M3:813 آن هزاران گز دو گز بنمایدش تا ز مستی میل جستن آیدش M3:814 چونک بجهد در فتد اندر میان در میان هر دو کوه بی امان M3:815 او ز صیادان به کُه بگریخته خود پناهش خون او را ریخته M3:816 شسته صیادان میان آن دو کوه انتظار این قضای با شکوه M3:817 باشد اغلب صید این بز همچنین ورنه چالاکست و چست و خصم‌بین M3:818 رستم ارچه با سر و سبلت بود دام پاگیرش یقین شهوت بود M3:819 همچو من از مستی شهوت ببر مستی شهوت ببین اندر شتر M3:820 باز این مستی شهوت در جهان پیش مستی ملک دان مستهان M3:821 مستی آن مستی این بشکند او به شهوت التفاتی کی کند M3:822 آب شیرین تا نخوردی آب شور خوش بود خوش چون درون دیده نور M3:823 قطره‌ای از باده‌های آسمان بر کند جان را ز می وز ساقیان M3:824 تا چه مستیها بود املاک را وز جلالت روحهای پاک را M3:825 که به بوی دل در آن می بسته‌اند خم بادهٔ این جهان بشکسته‌اند M3:826 جز مگر آنها که نومیدند و دور همچو کفاری نهفته در قبور M3:827 ناامید از هر دو عالم گشته‌اند خارهای بی‌نهایت کشته‌اند M3:828 پس ز مستیها بگفتند ای دریغ بر زمین باران بدادیمی چو میغ M3:829 گستریدیمی درین بی‌داد جا عدل و انصاف و عبادات و وفا M3:830 این بگفتند و قضا می‌گفت بیست پیش پاتان دام ناپیدا بسیست M3:831 هین مدو گستاخ در دشت بلا هین مران کورانه اندر کربلا M3:832 که ز موی و استخوان هالکان می‌نیابد راه، پای سالکان M3:833 جملهٔ راه استخوان و موی و پی بس که تیغ قهر لاشی کرد شی M3:834 گفت حق که بندگان جفت عون بر زمین آهسته می‌رانند و هون M3:835 پا برهنه چون رود در خارزار جز به وقفه و فکرت و پرهیزگار M3:836 این قضا می‌گفت لیکن گوششان بسته بود اندر حجاب جوششان M3:837 چشمها و گوشها را بسته‌اند جز مر آنها را که از خود رسته‌اند M3:838 جز عنایت که گشاید چشم را جز محبت که نشاند خشم را M3:839 جهد بی توفیق خود کس را مباد در جهان والله اعلم بالسداد ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai