Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۵۴ - حکایت آن شخص کی در عهد داود شب و روز دعا می‌کرد کی مرا روزی حلال ده بی رنج (d3-sh54, daftar 3, 35 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M3:1450 آن یکی در عهد داوود نبی نزد هر دانا و پیش هر غبی M3:1451 این دعا می‌کرد دایم کای خدا ثروتی بی رنج روزی کن مرا M3:1452 چون مرا تو آفریدی کاهلی زخم‌خواری سست‌جنبی منبلی M3:1453 بر خران پشت‌ریش بی‌مراد بار اسپان و استران نتوان نهاد M3:1454 کاهلم چون آفریدی ای ملی روزیم ده هم ز راه کاهلی M3:1455 کاهلم من سایه خسپم در وجود خفتم اندر سایهٔ این فضل و جود M3:1456 کاهلان و سایه‌خسپان را مگر روزیی بنوشته‌ای نوعی دگر M3:1457 هر که را پایست جوید روزیی هر که را پا نیست کن دلسوزیی M3:1458 رزق را می‌ران به سوی آن حزین ابر را باران به سوی هر زمین M3:1459 چون زمین را پا نباشد جود تو ابر را راند به سوی او دوتو M3:1460 طفل را چون پا نباشد مادرش آید و ریزد وظیفه بر سرش M3:1461 روزیی خواهم به‌ناگه بی تعب که ندارم من ز کوشش جز طلب M3:1462 مدت بسیار می‌کرد این دعا روز تا شب، شب همه شب تا ضحی M3:1463 خلق می‌خندید بر گفتار او بر طمع‌خامی و بر بیگار او M3:1464 که چه می‌گوید عجب این سست‌ریش یا کسی دادست بنگ بیهشیش M3:1465 راهِ روزی کسب و رنجست و تعب هر کسی را پیشه‌ای داد و طلب M3:1466 اطلبوا الارزاق فی اسبابها ادخلو الاوطان من ابوابها M3:1467 شاه و سلطان و رسول حق کنون هست داود نبی ذو فنون M3:1468 با چنان عزی و نازی کاندروست که گزیدستش عنایتهای دوست M3:1469 معجزاتش بی شمار و بی عدد موج بخشایش مدد اندر مدد M3:1470 هیچ کس را خود ز آدم تا کنون کی بدست آواز صد چون ارغنون M3:1471 که بهر وعظی بمیراند دویست آدمی را صوت خوبش کرد نیست M3:1472 شیر و آهو جمع گردد آن زمان سوی تذکیرش مغفل این از آن M3:1473 کوه و مرغان هم‌رسایل با دمش هردو اندر وقت دعوت محرمش M3:1474 این و صد چندین مرورا معجزات نور رویش بی‌جهات و در جهات M3:1475 با همه تمکین خدا روزی او کرده باشد بسته اندر جست و جو M3:1476 بی زره‌بافی و رنجی روزیش می‌نیاید با همه پیروزیش M3:1477 این چنین مخذول واپس مانده‌ای خانه کندهٔ دون و گردون‌رانده‌ای M3:1478 این چنین مدبر همی خواهد که زود بی تجارت پر کند دامن ز سود M3:1479 این چنین گیجی بیامد در میان که بر آیم بر فلک بی نردبان M3:1480 این همی‌گفتش بتسخر رو بگیر که رسیدت روزی و آمد بشیر M3:1481 و آن همی خندید ما را هم بده زانچ یابی هدیه‌ای سالار ده M3:1482 او ازین تشنیع مردم وین فسوس کم نمی‌کرد از دعا و چاپلوس M3:1483 تا که شد در شهر معروف و شهیر کو ز انبان تهی جوید پنیر M3:1484 شد مثل در خام‌طبعی آن گدا او ازین خواهش نمی‌آمد جدا ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai