Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۷۹ - عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر فرزندان (d3-sh79, daftar 3, 36 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M3:1799 شیخ گفت او را مپندار ای رفیق که ندارم رحم و مهر و دل شفیق M3:1800 بر همه کفار ما را رحمتست گرچه جان جمله کافر نعمتست M3:1801 بر سگانم رحمت و بخشایش است که چرا از سنگهاشان مالش است M3:1802 آن سگی که می‌گزد گویم دعا که ازین خو وا رهانش ای خدا M3:1803 این سگان را هم در آن اندیشه دار که نباشند از خلایق سنگسار M3:1804 زان بیاورد اولیا را بر زمین تا کندشان رحمة للعالمین M3:1805 خلق را خواند سوی درگاه خاص حق را خواند که وافر کن خلاص M3:1806 جهد بنماید ازین سو بهر پند چون نشد گوید خدایا در مبند M3:1807 رحمت جزوی بود مر عام را رحمت کلی بود همام را M3:1808 رحمت جزوش قرین گشته به‌کُل رحمت دریا بود هادی سُبُل M3:1809 رحمت جزوی به‌کُل پیوسته شو رحمت کل را تو هادی بین و رو M3:1810 تا که جزوست او نداند راه بحر هر غدیری را کند ز اشباه بحر M3:1811 چون نداند راه یم کی ره برد سوی دریا خلق را چون آورد M3:1812 متصل گردد به بحر آنگاه او ره برد تا بحر همچون سیل و جو M3:1813 ور کند دعوت به تقلیدی بود نه از عیان و وحی تاییدی بود M3:1814 گفت پس چون رحم داری بر همه همچو چوپانی به گرد این رمه M3:1815 چون نداری نوحه بر فرزند خویش چونک فَصادِ اجلشان زد به‌نیش M3:1816 چون گواه رحمْ اشکِ دیده‌هاست دیدهٔ تو بی نم و گریه چراست M3:1817 رو به زن کرد و بگفتش ای عجوز خود نباشد فصل دی همچون تموز M3:1818 جمله گر مُردند ایشان، گر حی‌اند غایب و پنهان ز چشم دل کی‌اند M3:1819 من چو بینمشان معین پیش خویش از چه رو، رو را کنم همچون تو ریش M3:1820 گرچه بیرون‌اند از دور زمان با من‌اند و گِرد من بازی‌کنان M3:1821 گریه از هجران بود یا از فراق با عزیزانم وصالست و عِناق M3:1822 خَلق اندر خواب می‌بینندشان من به بیداری همی‌بینم عیان M3:1823 زین جهان خود را دمی پنهان کنم برگ حس را از درخت افشان کنم M3:1824 حس اسیر عقل باشد ای فلان عقل اسیر روح باشد هم بدان M3:1825 دست بستهٔ عقل را جان باز کرد کارهای بسته را هم ساز کرد M3:1826 حسها و اندیشه بر آب صفا همچو خَس بگرفته روی آب را M3:1827 دست عقل، آن خَس به یکسو می‌بَرَد آب پیدا می‌شود پیش خِرَد M3:1828 خس بس انبُه بود بر جو چون حباب خس چو یکسو رفت پیدا گشت آب M3:1829 چونک دست عقل نگشاید خدا خس فزاید از هوا بر آب ما M3:1830 آب را هر دم کند پوشیده او آن هوا خندان و گریان عقل تو M3:1831 چونک تقوی بست دو دست هوا حق گشاید هر دو دست عقل را M3:1832 پس حواس چیره محکوم تو شد چون خرد سالار و مخدوم تو شد M3:1833 حس را بی‌خواب، خواب اندر کند تا که غیبیها ز جان سر بر زند M3:1834 هم به بیداری ببینی خوابها هم ز گردون برگشاید بابها ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai