Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده (d4-sh122, daftar 4, 53 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M4:3185 ای برادر دانک شه‌زاده توی در جهان کهنه زاده از نوی M4:3186 کابلی جادو این دنیاست کو کرد مردان را اسیر رنگ و بو M4:3187 چون در افکندت دریغ آلوده روذ دم به دم می‌خوان و می‌دم قل اعوذ M4:3188 تا رهی زین جادوی و زین قلق استعاذت خواه از رب الفلق M4:3189 زان نبی دنیات را سحاره خواند کو به افسون خلق را در چه نشاند M4:3190 هین فسون گرم دارد گنده پیر کرده شاهان را دم گرمش اسیر M4:3191 در درون سینه نفاثات اوست عقده‌های سحر را اثبات اوست M4:3192 ساحرهٔ دنیا قوی دانا زنیست حل سحر او به پای عامه نیست M4:3193 ور گشادی عقد او را عقلها انبیا را کی فرستادی خدا M4:3194 هین طلب کن خوش‌دمی عقده‌گشا رازدان یفعل الله ما یشا M4:3195 هم‌چو ماهی بسته استت او به شست شاه زاده ماند سالی و تو شصت M4:3196 شصت سال از شست او در محنتی نه خوشی نه بر طریق سنتی M4:3197 فاسقی بدبخت نه دنیات خوب نه رهیده از وبال و از ذنوب M4:3198 نفخ او این عقده‌ها را سخت کرد پس طلب کن نفخهٔ خلاق فرد M4:3199 تا نفخت فیه من روحی ترا وا رهاند زین و گوید برتر آ M4:3200 جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر نفخ قهرست این و آن دم نفح مهر M4:3201 رحمت او سابقست از قهر او سابقی خواهی برو سابق بجو M4:3202 تا رسی اندر نفوس زوجت کای شه مسحور اینک مخرجت M4:3203 با وجود زال ناید انحلال در شبیکه و در بر آن پر دلال M4:3204 نه بگفتست آن سراج امتان این جهان و آن جهان را ضرتان M4:3205 پس وصال این فراق آن بود صحت این تن سقام جان بود M4:3206 سخت می‌آید فراق این ممر پس فراق آن مقر دان سخت‌تر M4:3207 چون فراق نقش سخت آید ترا تا چه سخت آید ز نقاشش جدا M4:3208 ای که صبرت نیست از دنیای دون چونت صبرست از خدا ای دوست چون M4:3209 چونک صبرت نیست زین آب سیاه چون صبوری داری از چشمهٔ اله M4:3210 چونک بی این شرب کم داری سکون چون ز ابراری جدا وز یشربون M4:3211 گر ببینی یک نفس حسن ودود اندر آتش افکنی جان و وجود M4:3212 جیفه بینی بعد از آن این شرب را چون ببینی کر و فر قرب را M4:3213 هم‌چو شه‌زاده رسی در یار خویش پس برون آری ز پا تو خار خویش M4:3214 جهد کن در بی‌خودی خود را بیاب زودتر والله اعلم بالصواب M4:3215 هر زمانی هین مشو با خویش جفت هر زمان چون خر در آب و گل میفت M4:3216 از قصور چشم باشد آن عثار که نبیند شیب و بالا کور وار M4:3217 بوی پیراهان یوسف کن سند زانک بویش چشم روشن می‌کند M4:3218 صورت پنهان و آن نور جبین کرده چشم انبیا را دوربین M4:3219 نور آن رخسار برهاند ز نار هین مشو قانع به نور مستعار M4:3220 چشم را این نور حالی‌بین کند جسم و عقل و روح را گرگین کند M4:3221 صورتش نورست و در تحقیق نار گر ضیا خواهی دو دست از وی بدار M4:3222 دم به دم در رو فتد هر جا رود دیده و جانی که حالی‌بین بود M4:3223 دور بیند دوربین بی‌هنر هم‌چنانک دور دیدن خواب در M4:3224 خفته باشی بر لب جو خشک‌لب می‌دوی سوی سراب اندر طلب M4:3225 دور می‌بینی سراب و می‌دوی عاشق آن بینش خود می‌شوی M4:3226 می‌زنی در خواب با یاران تو لاف که منم بینادل و پرده‌شکاف M4:3227 نک بدان سو آب دیدم هین شتاب تا رویم آنجا و آن باشد سراب M4:3228 هر قدم زین آب تازی دورتر دو دوان سوی سراب با غرر M4:3229 عین آن عزمت حجاب این شده که به تو پیوسته است و آمده M4:3230 بس کسا عزمی به جایی می‌کند از مقامی کان غرض در وی بود M4:3231 دید و لاف خفته می‌ناید به کار جز خیالی نیست دست از وی بدار M4:3232 خوابناکی لیک هم بر راه خسپ الله الله بر ره الله خسپ M4:3233 تا بود که سالکی بر تو زند از خیالات نعاست بر کند M4:3234 خفته را گر فکر گردد هم‌چو موی او از آن دقت نیابد راه کوی M4:3235 فکر خفته گر دوتا و گر سه‌تاست هم خطا اندر خطا اندر خطاست M4:3236 موج بر وی می‌زند بی‌احتراز خفته پویان در بیابان دراز M4:3237 خفته می‌بیند عطشهای شدید آب اقرب منه من حبل الورید ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai