Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۵۰ - آموختن پیشه گورکنی قابیل از زاغ پیش از آنک در عالم علم گورکنی و گور بود (d4-sh50, daftar 4, 57 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M4:1299 کندن گوری که کمتر پیشه بود کی ز فکر و حیله و اندیشه بود M4:1300 گر بدی این فهم مر قابیل را کی نهادی بر سر او هابیل را M4:1301 که کجا غایب کنم این کشته را این به خون و خاک در آغشته را M4:1302 دید زاغی زاغ مرده در دهان بر گرفته تیز می‌آمد چنان M4:1303 از هوا زیر آمد و شد او به فن از پی تعلیم او را گورکن M4:1304 پس به چنگال از زمین انگیخت گرد زود زاغ مرده را در گور کرد M4:1305 دفن کردش پس بپوشیدش به خاک زاغ از الهام حق بد علم‌ناک M4:1306 گفت قابیل آه شه بر عقل من که بود زاغی ز من افزون به فن M4:1307 عقل کل را گفت مازاغ البصر عقل جزوی می‌کند هر سو نظر M4:1308 عقل مازاغ است نور خاصگان عقل زاغ استاد گور مردگان M4:1309 جان که او دنبالهٔ زاغان پرد زاغ او را سوی گورستان برد M4:1310 هین مدو اندر پی نفس چو زاغ کو به گورستان برد نه سوی باغ M4:1311 گر روی رو در پی عنقای دل سوی قاف و مسجد اقصای دل M4:1312 نوگیاهی هر دم ز سودای تو می‌دمد در مسجد اقصای تو M4:1313 تو سلیمان‌وار داد او بده پی بر از وی پای رد بر وی منه M4:1314 زانک حال این زمین با ثبات باز گوید با تو انواع نبات M4:1315 در زمین گر نیشکر ور خود نیست ترجمان هر زمین نبت ویست M4:1316 پس زمین دل که نبتش فکر بود فکرها اسرار دل را وا نمود M4:1317 گر سخن‌کش یابم اندر انجمن صد هزاران گل برویم چون چمن M4:1318 ور سخن‌کش یابم آن دم زن به مزد می‌گریزد نکته‌ها از دل چو دزد M4:1319 جنبش هر کس به سوی جاذبست جذب صدق نه چو جذب کاذبست M4:1320 می‌روی گه گمره و گه در رشد رشته پیدا نه و آنکت می‌کشد M4:1321 اشتر کوری مهار تو رهین تو کشش می‌بین مهارت را مبین M4:1322 گر شدی محسوس جذاب و مهار پس نماندی این جهان دارالغرار M4:1323 گبر دیدی کو پی سگ می‌رود سخرهٔ دیو ستنبه می‌شود M4:1324 در پی او کی شدی مانند حیز پی خود را واکشیدی گبر نیز M4:1325 گاو گر واقف ز قصابان بدی کی پی ایشان بدان دکان شدی M4:1326 یا بخوردی از کف ایشان سبوس یا بدادی شیرشان از چاپلوس M4:1327 ور بخوردی کی علف هضمش شدی گر ز مقصود علف واقف بدی M4:1328 پس ستون این جهان خود غفلتست چیست دولت کین دوادو با لتست M4:1329 اولش دو دو به آخر لت بخور جز درین ویرانه نبود مرگ خر M4:1330 تو به جد کاری که بگرفتی به دست عیبش این دم بر تو پوشیده شدست M4:1331 زان همی تانی بدادن تن به کار که بپوشید از تو عیبش کردگار M4:1332 همچنین هر فکر که گرمی در آن عیب آن فکرت شدست از تو نهان M4:1333 بر تو گر پیدا شدی زو عیب و شین زو رمیدی جانت بعد المشرقین M4:1334 حال که آخر زو پشیمان می‌شوی گر بود این حال اول کی دوی M4:1335 پس بپوشید اول آن بر جان ما تا کنیم آن کار بر وفق قضا M4:1336 چون قضا آورد حکم خود پدید چشم وا شد تا پشیمانی رسید M4:1337 این پشیمانی قضای دیگرست این پشیمانی بهل حق را پرست M4:1338 ور کنی عادت پشیمان خور شوی زین پشیمانی پشیمان‌تر شوی M4:1339 نیم عمرت در پریشانی رود نیم دیگر در پشیمانی رود M4:1340 ترک این فکر و پریشانی بگو حال و یار و کار نیکوتر بجو M4:1341 ور نداری کار نیکوتر به دست پس پشیمانیت بر فوت چه است M4:1342 گر همی دانی ره نیکو پرست ور ندانی چون بدانی کین بد است M4:1343 بد ندانی تا ندانی نیک را ضد را از ضد توان دید ای فتی M4:1344 چون ز ترک فکر این عاجز شدی از گناه آنگاه هم عاجز بدی M4:1345 چون بدی عاجز پشیمانی ز چیست عاجزی را باز جو کز جذب کیست M4:1346 عاجزی بی‌قادری اندر جهان کس ندیدست و نباشد این بدان M4:1347 همچنین هر آرزو که می‌بری تو ز عیب آن حجابی اندری M4:1348 ور نمودی علت آن آرزو خود رمیدی جان تو زان جست و جو M4:1349 گر نمودی عیب آن کار او ترا کس نبردی کش کشان آن سو ترا M4:1350 وان دگر کار کز آن هستی نفور زان بود که عیبش آمد در ظهور M4:1351 ای خدای رازدان خوش‌سخن عیب کار بد ز ما پنهان مکن M4:1352 عیب کار نیک را منما به ما تا نگردیم از روش سرد و هبا M4:1353 هم بر آن عادت سلیمان سنی رفت در مسجد میان روشنی M4:1354 قاعدهٔ هر روز را می‌جست شاه که ببیند مسجد اندر نو گیاه M4:1355 دل ببیند سر بدان چشم صفی آن حشایش که شد از عامه خفی ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai