Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۱۶ - رفتن این شیخ در خانهٔ امیری بهر کدیه روزی چهار بار به زنبیل به اشارت غیب و عتاب کردن امیر او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امیر را (d5-sh116, daftar 5, 23 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M5:2746 شیخ روزی چار کرت چون فقیر بهر کدیه رفت در قصر امیر M5:2747 در کفش زنبیل و شی لله زنان خالق جان می‌بجوید تای نان M5:2748 نعلهای بازگونه‌ست ای پسر عقل کلی را کند هم خیره‌سر M5:2749 چون امیرش دید گفتش ای وقیح گویمت چیزی منه نامم شحیح M5:2750 این چه سغری و چه رویست و چه کار که به روزی اندر آیی چار بار M5:2751 کیست اینجا شیخ اندر بند تو من ندیدم نر گدا مانند تو M5:2752 حرمت و آب گدایان برده‌ای این چه عباسی زشت آورده‌ای M5:2753 غاشیه بر دوش تو عباس دبس هیچ ملحد را مباد این نفس نحس M5:2754 گفت امیرا بنده فرمانم خموش ز آتشم آگه نه‌ای چندین مجوش M5:2755 بهر نان در خویش حرصی دیدمی اشکم نان‌خواه را بدریدمی M5:2756 هفت سال از سوز عشق جسم‌پز در بیابان خورده‌ام من برگ رز M5:2757 تا ز برگ خشک و تازه خوردنم سبز گشته بود این رنگ تنم M5:2758 تا تو باشی در حجاب بوالبشر سرسری در عاشقان کمتر نگر M5:2759 زیرکان که مویها بشکافتند علم هیات را به جان دریافتند M5:2760 علم نارنجات و سحر و فلسفه گرچه نشناسند حق المعرفه M5:2761 لیک کوشیدند تا امکان خود بر گذشتند از همه اقران خود M5:2762 عشق غیرت کرد و زیشان در کشید شد چنین خورشید زیشان ناپدید M5:2763 نور چشمی کو به روز استاره دید آفتابی چون ازو رو در کشید M5:2764 زین گذر کن پند من بپذیر هین عاشقان را تو به چشم عشق بین M5:2765 وقت نازک باشد و جان در رصد با تو نتوان گفت آن دم عذر خود M5:2766 فهم کن موقوف آن گفتن مباش سینه‌های عاشقان را کم خراش M5:2767 نه گمانی برده‌ای تو زین نشاط حزم را مگذار می‌کن احتیاط M5:2768 واجبست و جایزست و مستحیل این وسط را گیر در حزم ای دخیل ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai