Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۱۳۱ - درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشارة (d5-sh131, daftar 5, 36 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M5:3016 درک وجدانی به جای حس بود هر دو در یک جدول ای عم می‌رود M5:3017 نغز می‌آید برو کن یا مکن امر و نهی و ماجراها و سخن M5:3018 این که فردا این کنم یا آن کنم این دلیل اختیارست ای صنم M5:3019 وان پشیمانی که خوردی زان بدی ز اختیار خویش گشتی مهتدی M5:3020 جمله قران امر و نهیست و وعید امر کردن سنگ مرمر را کی دید M5:3021 هیچ دانا هیچ عاقل این کند با کلوخ و سنگ خشم و کین کند M5:3022 که بگفتم کین چنین کن یا چنان چون نکردید ای موات و عاجزان M5:3023 عقل کی حکمی کند بر چوب و سنگ عقل کی چنگی زند بر نقش چنگ M5:3024 کای غلام بسته دست اشکسته‌پا نیزه برگیر و بیا سوی وغا M5:3025 خالقی که اختر و گردون کند امر و نهی جاهلانه چون کند M5:3026 احتمال عجز از حق راندی جاهل و گیج و سفیهش خواندی M5:3027 عجز نبود از قدر ور گر بود جاهلی از عاجزی بدتر بود M5:3028 ترک می‌گوید قنق را از کرم بی‌سگ و بی‌دلق آ سوی درم M5:3029 وز فلان سوی اندر آ هین با ادب تا سگم بندد ز تو دندان و لب M5:3030 تو به عکس آن کنی بر در روی لاجرم از زخم سگ خسته شوی M5:3031 آن‌چنان رو که غلامان رفته‌اند تا سگش گردد حلیم و مهرمند M5:3032 تو سگی با خود بری یا روبهی سگ بشورد از بن هر خرگهی M5:3033 غیر حق را گر نباشد اختیار خشم چون می‌آیدت بر جرم‌دار M5:3034 چون همی‌خایی تو دندان بر عدو چون همی بینی گناه و جرم ازو M5:3035 گر ز سقف خانه چوبی بشکند بر تو افتد سخت مجروحت کند M5:3036 هیچ خشمی آیدت بر چوب سقف هیچ اندر کین او باشی تو وقف M5:3037 که چرا بر من زد و دستم شکست او عدو و خصم جان من بدست M5:3038 کودکان خرد را چون می‌زنی چون بزرگان را منزه می‌کنی M5:3039 آنک دزدد مال تو گویی بگیر دست و پایش را ببر سازش اسیر M5:3040 وآنک قصد عورت تو می‌کند صد هزاران خشم از تو می‌دمد M5:3041 گر بیاید سیل و رخت تو برد هیچ با سیل آورد کینی خرد M5:3042 ور بیامد باد و دستارت ربود کی ترا با باد دل خشمی نمود M5:3043 خشم در تو شد بیان اختیار تا نگویی جبریانه اعتذار M5:3044 گر شتربان اشتری را می‌زند آن شتر قصد زننده می‌کند M5:3045 خشم اشتر نیست با آن چوب او پس ز مختاری شتر بردست بو M5:3046 هم‌چنین سگ گر برو سنگی زنی بر تو آرد حمله گردد منثنی M5:3047 سنگ را گر گیرد از خشم توست که تو دوری و ندارد بر تو دست M5:3048 عقل حیوانی چو دانست اختیار این مگو ای عقل انسان شرم دار M5:3049 روشنست این لیکن از طمع سحور آن خورنده چشم می‌بندد ز نور M5:3050 چونک کلی میل او نان خوردنیست رو به تاریکی نهد که روز نیست M5:3051 حرص چون خورشید را پنهان کند چه عجب گر پشت بر برهان کند ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai