Masnavi-ye Maʿnavi بخش ۴۴ - رجوع به قصهٔ رنجور (d6-sh44, daftar 6, 62 beyts) ──────────────────────────────────────────────────────── M6:1320 باز گرد و قصهٔ رنجور گو با طبیب آگه ستارخو M6:1321 نبض او بگرفت و واقف شد ز حال که امید صحت او بد محال M6:1322 گفت هر چت دل بخواهد آن بکن تا رود از جسمت این رنج کهن M6:1323 هرچه خواهد خاطر تو وا مگیر تا نگردد صبر و پرهیزت زحیر M6:1324 صبر و پرهیز این مرض را دان زیان هرچه خواهد دل در آرش در میان M6:1325 این چنین رنجور را گفت ای عمو حق تعالی اعملوا ما شئتم M6:1326 گفت رو هین خیر بادت جان عم من تماشای لب جو می‌روم M6:1327 بر مراد دل همی‌گشت او بر آب تا که صحت را بیابد فتح باب M6:1328 بر لب جو صوفیی بنشسته بود دست و رو می‌شست و پاکی می‌فزود M6:1329 او قفااش دید چون تخییلیی کرد او را آرزوی سیلیی M6:1330 بر قفای صوفی حمزه‌پرست راست می‌کرد از برای صفع دست M6:1331 کارزو را گر نرانم تا رود آن طبیبم گفت کان علت شود M6:1332 سیلیش اندر برم در معرکه زانک لا تلقوا بایدی تهلکه M6:1333 تهلکه‌ست این صبر و پرهیز ای فلان خوش بکوبش تن مزن چون دیگران M6:1334 چون زدش سیلی برآمد یک طراق گفت صوفی هی هی ای قواد عاق M6:1335 خواست صوفی تا دو سه مشتش زند سبلت و ریشش یکایک بر کند M6:1336 خلق رنجور دق و بیچاره‌اند وز خداع دیو سیلی باره‌اند M6:1337 جمله در ایذای بی‌جرمان حریص در قفای همدگر جویان نقیص M6:1338 ای زننده بی‌گناهان را قفا در قفای خود نمی‌بینی جزا M6:1339 ای هوا را طب خود پنداشته بر ضعیفان صفع را بگماشته M6:1340 بر تو خندید آنک گفتت این دواست اوست که آدم را به گندم رهنماست M6:1341 که خورید این دانه، ای دو مستعین بهر دارو تا تکونا خالدین M6:1342 اوش لغزانید و او را زد قفا آن قفا وا گشت و گشت این را جزا M6:1343 اوش لغزانید سخت اندر زلق لیک پشت و دستگیرش بود حق M6:1344 کوه بود آدم اگر پر مار شد کان تریاقست و بی‌اضرار شد M6:1345 تو که تریاقی نداری ذره‌ای از خلاص خود چرایی غره‌ای M6:1346 آن توکل کو خلیلانه ترا وآن کرامت چون کلیمت از کجا M6:1347 تا نبرد تیغت اسمعیل را تا کنی شه‌راه قعر نیل را M6:1348 گر سعیدی از مناره اوفتید بادش اندر جامه افتاد و رهید M6:1349 چون یقینت نیست آن بخت ای حسن تو چرا بر باد دادی خویشتن M6:1350 زین مناره صد هزاران هم‌چو عاد در فتادند و سر و سر باد داد M6:1351 سرنگون افتادگان را زین منار می‌نگر تو صد هزار اندر هزار M6:1352 تو رسن‌بازی نمیدانی یقین شکر پاها گوی و می‌رو بر زمین M6:1353 پر مساز از کاغذ و از که مپر که در آن سودا بسی رفتست سر M6:1354 گرچه آن صوفی پر آتش شد ز خشم لیک او بر عاقبت انداخت چشم M6:1355 اول صف بر کسی ماندم به کام کو نگیرد دانه بیند بند دام M6:1356 حبذا دو چشم پایان بین راد که نگه دارند تن را از فساد M6:1357 آن ز پایان‌دید احمد بود کو دید دوزخ را همین‌جا مو به مو M6:1358 دید عرش و کرسی و جنات را تا درید او پردهٔ غفلات را M6:1359 گر همی‌خواهی سلامت از ضرر چشم ز اول بند و پایان را نگر M6:1360 تا عدمها ار ببینی جمله هست هستها را بنگری محسوس پست M6:1361 این ببین باری که هر کش عقل هست روز و شب در جست و جوی نیستست M6:1362 در گدایی طالب جودی که نیست بر دکانها طالب سودی که نیست M6:1363 در مزارع طالب دخلی که نیست در مغارس طالب نخلی که نیست M6:1364 در مدارس طالب علمی که نیست در صوامع طالب حلمی که نیست M6:1365 هستها را سوی پس افکنده‌اند نیستها را طالبند و بنده‌اند M6:1366 زانک کان و مخزن صنع خدا نیست غیر نیستی در انجلا M6:1367 پیش ازین رمزی بگفتستیم ازین این و آن را تو یکی بین دو مبین M6:1368 گفته شد که هر صناعت‌گر که رست در صناعت جایگاه نیست جست M6:1369 جست بنا موضعی ناساخته گشته ویران سقفها انداخته M6:1370 جست سقا کوزه‌ای کش آب نیست وان دروگر خانه‌ای کش باب نیست M6:1371 وقت صید اندر عدم بد حمله‌شان از عدم آنگه گریزان جمله‌شان M6:1372 چون امیدت لاست زو پرهیز چیست با انیس طمع خود استیز چیست M6:1373 چون انیس طمع تو آن نیستیست از فنا و نیست این پرهیز چیست M6:1374 گر انیس لا نه‌ای ای جان به سر در کمین لا چرایی منتظر M6:1375 زانک داری جمله دل برکنده‌ای شست دل در بحر لا افکنده‌ای M6:1376 پس گریز از چیست زین بحر مراد که بشستت صد هزاران صید داد M6:1377 از چه نام برگ را کردی تو مرگ جادوی بین که نمودت مرگ برگ M6:1378 هر دو چشمت بست سحر صنعتش تا که جان را در چه آمد رغبتش M6:1379 در خیال او ز مکر کردگار جمله صحرا فوق چه زهرست و مار M6:1380 لاجرم چه را پناهی ساختست تا که مرگ او را به چاه انداختست M6:1381 اینچ گفتم از غلطهات ای عزیز هم برین بشنو دم عطار نیز ──────────────────────────────────────────────────────── Source: ganjoor.net via masnavi.ai