পড়ুন দফতর ২ বিভাগ ১৮ ← পূর্ববর্তী · পরবর্তী →

بخش ۱۸ - تتمهٔ قصهٔ مفلس

দেউলিয়া ব্যক্তির গল্পের অবশিষ্টাংশ

  1. M2:645 گفت قاضی مفلسی را وا نماگفت اینک اهل زندانت گوا
  2. M2:646 گفت ایشان متهم باشند چونمی‌گریزند از تو می‌گریند خون
  3. M2:647 وز تو می‌خواهند هم تا وارهندزین غرض باطل گواهی می‌دهند
  4. M2:648 جمله اهل محکمه گفتند ماهم بر ادبار و بر افلاسش گوا
  5. M2:649 هر که را پرسید قاضی حال اوگفت مولا دست ازین مفلس بشو
  6. M2:650 گفت قاضی که‌ش بگردانید فاشگرد شهر این مفلس است و بس قلاش
  7. M2:651 کو به‌کو او را منادی‌ها زنیدطبل افلاسش عیان هر جا زنید
  8. M2:652 هیچ کس نسیه بنفروشد بدوقرض ندهد هیچ کس او را تسو
  9. M2:653 هر که دعوی آرَدَش اینجا به‌فنبیش زندانش نخواهم کرد من
  10. M2:654 پیش من افلاس او ثابت شده‌ستنقد و کالا نیستش چیزی به‌دست
  11. M2:655 آدمی در حبس دنیا ز‌آن بودتا بوَد که‌افلاس او ثابت شود
  12. M2:656 مفلسیِ دیو را یزدان ماهم منادی کرد در قرآن ما
  13. M2:657 کاو دغا و مفلس است و بد سخنهیچ با او شرکت و سودا مکن
  14. M2:658 ور کنی او را بهانه آوریمفلس است او، صرفه از وی کی بری‌‌؟
  15. M2:659 حاضر آوردند چون فتنه فروختاشتر کُردی که هیزم می‌فروخت
  16. M2:660 کُرد بیچاره بسی فریاد کردهم موکل را به دانگی شاد کرد
  17. M2:661 اشترش بردند از هنگام چاشتتا شب و افغان او سودی نداشت
  18. M2:662 بر شتر بنشست آن قحط گرانصاحب اشتر پی اشتر دوان
  19. M2:663 سو به سو و کو به کو می‌تاختندتا همه شهرش عیان بشناختند
  20. M2:664 پیش هر حمام و هر بازار‌گه‌کرده مردم جمله در شکلش نگه
  21. M2:665 دَه منادی‌گر بلند آوازیانترک و کرد و رومیان و تازیان
  22. M2:666 مفلس است این و ندارد هیچ چیزقرض تا ندهد کس او را یک پشیز
  23. M2:667 ظاهر و باطن ندارد حبه‌ایمفلسی قلبی دغایی دبه‌ای
  24. M2:668 هان و هان با او حریفی کم کنیدچونک گاو آرد گره محکم کنید
  25. M2:669 ور به‌حکم آرید این پژمرده رامن نخواهم کرد زندان مرده را
  26. M2:670 خوش‌دَمست او و گلویش بس فراخبا شِعار نو دِثار شاخ شاخ
  27. M2:671 گر بپوشد بهر مکر آن جامه راعاریه‌ست آن تا فریبد عامه را
  28. M2:672 حرف حکمت بر زبان نا‌حکیمحله‌های عاریت دان ای سلیم
  29. M2:673 گرچه دزدی حله‌ای پوشیده استدست تو چون گیرد آن ببریده‌دست
  30. M2:674 چون شبانه از شتر آمد به زیرکُرد گفتش منزلم دورست و دیر
  31. M2:675 بر نشستی اشترم را از پگاهجو رها کردم کم از اخراج کاه
  32. M2:676 گفت تا اکنون چه می‌کردیم پس‌‌؟!هوش تو کو‌‌؟ نیست اندر خانه کس‌‌‌؟
  33. M2:677 طبل افلاسم به چرخ سابعهرفت و تو نشنیده‌ای بد واقعه
  34. M2:678 گوش تو پر بوده‌است از طمْعِ خامپس طمَع کر می‌کند کور ای غلام
  35. M2:679 تا کلوخ و سنگ بشنید این بیانمفلس‌ست و مفلس‌ست این قلتبان
  36. M2:680 تا به شب گفتند و در صاحب شتربر نزد کاو از طمع پر بود پر
  37. M2:681 هست بر سمع و بصر مُهر خدادر حجب بس صورت‌ست و بس صدا
  38. M2:682 آنچ او خواهد رساند آن به چشماز جمال و از کمال و از کرشم
  39. M2:683 و آنچ او خواهد رساند آن به گوشاز سماع و از بشارت وز خروش
  40. M2:684 کون پر چاره‌ست، هیچت چاره نیتا که نگشاید خدایت روزنی
  41. M2:685 گرچه تو هستی کنون غافل از آنوقت حاجت حق کند آن را عیان
  42. M2:686 گفت پیغامبر که یزدان مجیداز پی هر درد درمان آفرید
  43. M2:687 لیک زان درمان نبینی رنگ و بوبهر درد خویش بی فرمان او
  44. M2:688 چشم را ای چاره‌جو در لامکانهین بنه چون چشم‌ کشته سوی جان
  45. M2:689 این جهان از بی جهت پیدا شده‌ستکه ز بی‌جایی جهان را جا شده‌ست
  46. M2:690 باز گرد از هست سوی نیستیطالب ربی و ربانیستی
  47. M2:691 جای دخل‌ست این عدم از وی مرمجای خرج‌ست این وجود بیش و کم
  48. M2:692 کارگاه صنع حق چون نیستی‌ستجز معطل در جهانِ هست کیست‌‌‌؟
  49. M2:693 یاد ده ما را سخن‌های دقیقکه ترا رحم آورد آن ای رفیق
  50. M2:694 هم دعا از تو اجابت هم ز توایمنی از تو مهابت هم ز تو
  51. M2:695 گر خطا گفتیم اصلاحش تو کنمصلحی تو ای تو سلطان سخن
  52. M2:696 کیمیا داری که تبدیلش کنیگرچه جوی خون بود نیلش کنی
  53. M2:697 این چنین مینا‌گر‌ی‌ها کار تستاین چنین اکسیر‌ها اسرار تست
  54. M2:698 آب را و خاک را بر هم زدیز آب و گل نقش تن آدم زدی
  55. M2:699 نسبتش دادی و جفت و خال و عمبا هزار اندیشه و شادی و غم
  56. M2:700 باز بعضی را رهایی داده‌ایزین غم و شادی جدایی داده‌ای
  57. M2:701 برده‌ای از خویش و پیوند و سرشتکرده‌ای در چشم او هر خوب زشت
  58. M2:702 هر چه محسوس است او رد می‌کندوانچ ناپیدا‌ست مسند می‌کند
  59. M2:703 عشق او پیدا و معشوقش نهانیار بیرون فتنهٔ او در جهان
  60. M2:704 این رها کن عشق‌های صورتینیست بر صورت نه بر روی ستی
  61. M2:705 آنچ معشوق‌ست صورت نیست آنخواه عشق این جهان خواه آن جهان
  62. M2:706 آنچ بر صورت تو عاشق گشته‌ایچون برون شد جان چرایش هشته‌ای‌‌؟
  63. M2:707 صورت‌ش بر جاست این سیری ز چیست‌؟عاشقا وا جو که معشوق تو کیست‌‌؟
  64. M2:708 آنچ محسوس‌ست اگر معشوقه استعاشق‌ستی هر که او را حس هست
  65. M2:709 چون وفا آن عشق افزون می‌کندکی وفا صورت دگرگون می‌کند‌‌؟
  66. M2:710 پرتو خورشید بر دیوار تافتتابش عاریتی دیوار یافت
  67. M2:711 بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم‌؟!وا طلب اصلی که تابد او مقیم
  68. M2:712 ای که تو هم عاشقی بر عقل خویشخویش بر صورت‌پرستان دیده بیش
  69. M2:713 پرتو عقل‌ست آن بر حس توعاریت می‌دان ذهب بر مس تو
  70. M2:714 چون زر‌اندود‌ست خوبی در بشرورنه چون شد شاهد تَر پیره‌خر‌؟
  71. M2:715 چون فرشته بود همچون دیو شدکان ملاحت اندرو عاریه بد
  72. M2:716 اندک اندک می‌ستانند آن جمالاندک اندک خشک می‌گردد نهال
  73. M2:717 رو نعمره ننکسه بخواندل طلب کن دل منه بر استخوان
  74. M2:718 کآن جمال دل جمال باقی‌ استدولتش از آب حیوان ساقی است
  75. M2:719 خود هم او آبست و هم ساقی و مستهر سه یک شد چون طلسم تو شکست
  76. M2:720 آن یکی را تو ندانی از قیاسبندگی کن، ژاژ کم خا ناشناس
  77. M2:721 معنی تو صورت‌ست و عاریتبر مناسب شادی و بر قافیت
  78. M2:722 معنی آن باشد که بستاند ترابی نیاز از نقش گرداند ترا
  79. M2:723 معنی آن نبود که کور و کر کندمرد را بر نقش عاشق‌تر کند
  80. M2:724 کور را قسمت خیال غم‌فزا‌ستبهرهٔ چشم این خیالاتِ فنا‌ست
  81. M2:725 حرف قرآن را ضریران معدن‌ندخر نبینند و به پالان بر زنند
  82. M2:726 چون تو بینایی پی خر رو که جَستچند پالان‌دوزی ای پالان‌پرست‌؟!
  83. M2:727 خر چو هست آید یقین پالان تراکم نگردد نان‌، چو باشد جان ترا
  84. M2:728 پشت خر دکان و مال و مکسب استدُر قلبت مایهٔ صد قالب است
  85. M2:729 خر برهنه بر نشین ای بوالفضولخر برهنه نی که راکب شد رسول
  86. M2:730 النبی قد رکب معروریاوالنبی قیل سافر ماشیا
  87. M2:731 شد خر نفس تو‌، بر میخی‌ش بندچند بگریزد ز کار و بار چند‌‌؟
  88. M2:732 بار صبر و شکر او را بردنی‌ستخواه در صد سال و خواهی سی و بیست
  89. M2:733 هیچ وازر وزر غیری بر نداشتهیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت
  90. M2:734 طمع خامست آن مخور خام ای پسرخام خوردن علت آرد در بشر
  91. M2:735 کان فلانی یافت گنجی ناگهانمن همان خواهم مه کار و مه دکان
  92. M2:736 کار بخت‌ست آن و آن هم نادر‌ستکسب باید کرد تا تن قادر‌ست
  93. M2:737 کسب کردن گنج را مانع کی است‌‌؟پا مکش از کار آن خود در پی است
  94. M2:738 تا نگردی تو گرفتارِ اگرکه اگر این کردمی یا آن دگر
  95. M2:739 کز اگر گفتن رسول با وفاقمنع کرد و گفت آن هست از نفاق
  96. M2:740 کان منافق در اگر گفتن بمردوز اگر گفتن به جز حسرت نبرد