Divan-e Shams› Ghazal 1093 ← previous · next →
Divan-e Shams · G1093 · 31 beyts
غزل شمارهٔ ۱۰۹۳
Open any couplet for its own page — rendering, commentary, hard words.
- G1093:1 روستایی بچهای هست درون بازاردغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار
- G1093:2 که از او محتسب و مهتر بازار بدرددر فغانند از او از فقعی تا عطار
- G1093:3 چون بگویند چرا میکنی این ویرانیدست کوته کن و دم درکش و شرمی میدار
- G1093:4 او دو صد عهد کند گوید من بس کردمتوبه کردم نتراشم ز شما چون نجار
- G1093:5 بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدمکه مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار
- G1093:6 باز در حین ببرد از بر همسایه گروبخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار
- G1093:7 خویشتن را به کناری فکند رنجوریکه به یک ساله تب تیز بود گشته نزار
- G1093:8 این هم از مکر که تا درفکند مسکینیکه بر او رحم کند او به گمان و پندار
- G1093:9 پس بگوید که مرا مکنت چندین سیم استپیش هر کس به فلان جای و نقدی بسیار
- G1093:10 هر که زین رنج مرا باز یکی یارانهبکند در عوض آن بکنم من صد بار
- G1093:11 تا از این شیفته سر نیز تراشی بکندبه طریق گرو و وام به چار و ناچار
- G1093:12 چون بداند برود خاک کند بر سر اوجامه زد چاک به زنهار از این بیزنهار
- G1093:13 چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرقصوفیی گردد صافی صفت بیآزار
- G1093:14 یک زبان دارد صد گز که به ظاهر سگزستچون به زخمش نگری باشد چاهی پرمار
- G1093:15 به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کندشکرابت دهد او از شکر آن گفتار
- G1093:16 همه مهر و کرم و خاکی و عشق انگیزیکه بجوشد دل تو وز تو رود جمله قرار
- G1093:17 و گهی از سر فضل و هنر آغاز کندکه بگویی تو که لقمان زمانست به کار
- G1093:18 تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کندسر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار
- G1093:19 روزی از معرفت و فقه بسوزد ما راکه بگویم که جنیدست و ز شیخان کبار
- G1093:20 چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاریآفتی مزبلهای جمله شکم طبلی خوار
- G1093:21 هیچ کاری نه از او جمله شکم خواری و بسپس از آن گشت به هر مصطبه او اشکم خوار
- G1093:22 محتسب کو ز کفایت چو نظام الملکستکرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار
- G1093:23 زاری آغاز کند او که همه خرد و بزرگهمه یاریش کنند ار چه بدیدند یسار
- G1093:24 محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازاروان دغل هست در او نفس پلید مکار
- G1093:25 چون همه از کف او عاجز و مسکین گشتندجمله گفتند که سحرست فن این طرار
- G1093:26 چونک سحرست نتانیم مگر یک حیلهبرویم از کف او نزد خداوند کبار
- G1093:27 صاحب دید و بصیرت شه ما شمس الدینکه از او گشت رخ روح چو صد روی نگار
- G1093:28 چو از او داد بخواهیم از این بیدادیاو به یک لحظه رهاند همه را از آزار
- G1093:29 که اگر هیبت او دیو پری نشناسدهر یکی زاهد عصری شود و اهل وقار
- G1093:30 برهندی همه از ظلمت این نفس لئیمگر از او یک نظری فضل بتابند بهار
- G1093:31 خاک تبریز که از وی چو حریم حرم استبس از او برخورد آن جان و روان زوار
ganjoor: sh1093 · public domain