Divani-Şəms› Qəzəl 2275 ← əvvəlki · növbəti →
Divani-Şəms · G2275 · 29 beyt
غزل شمارهٔ ۲۲۷۵
Hər beytin öz səhifəsini açın — tərcüməsi, şərhi, çətin sözlər.
- G2275:1 امروز مستان را نگر در مست ما آویختهافکنده عقل و عافیت و اندر بلا آویخته
- G2275:2 گفتم که ای مستان جان میخورده از دستان جانای صد هزاران جان و دل اندر شما آویخته
- G2275:3 گفتند شکر الله را کو جلوه کرد این ماه راافتاده بودیم از بقا در قعر لا آویخته
- G2275:4 بگریختیم از جور او یک مدتی وز دور اوچون دشمنان بودیم ما اندر جفا آویخته
- G2275:5 جام وفا برداشته کار و دکان بگذاشتهو افسردگان بیمزه در کارها آویخته
- G2275:6 بنشسته عقل سرمه کش با هر کی با چشمی است خوشبنشسته زاغ دیده کش بر هر کجا آویخته
- G2275:7 زین خنبهای تلخ و خوش گر چاشنی داری بچشترک هوا خوشتر بود یا در هوا آویخته
- G2275:8 عمری دل من در غمش آواره شد میجستمشدیدم دل بیچاره را خوش در خدا آویخته
- G2275:9 بر دار دنیا ای فتی گر ایمنی برخیز تابنمایم آزادانت را و هم تو را آویخته
- G2275:10 بر دار ملک جاودان بین کشتگان زنده جانمانند منصور جوان در ارتضا آویخته
- G2275:11 عشقا توی سلطان من از بهر من داری بزنروشن ندارد خانه را قندیل ناآویخته
- G2275:12 من خاک پای آن کسم کو دست در مردان زندجانم غلام آن مسی در کیمیا آویخته
- G2275:13 برجه طرب را ساز کن عیش و سماع آغاز کنخوش نیست آن دف سرنگون نی بینوا آویخته
- G2275:14 دف دل گشاید بسته را نی جان فزاید خسته رااین دلگشا چون بسته شد و آن جان فزا آویخته
- G2275:15 امروز دستی برگشا ایثار کن جان در سخابا کفر حاتم رست چون بد در سخا آویخته
- G2275:16 هست آن سخا چون دام نان اما صفا چون دام جانکو در سخا آویخته کو در صفا آویخته
- G2275:17 باشد سخی چون خایفی در غار ایثاری شدهصوفی چو بوبکری بود در مصطفی آویخته
- G2275:18 این دل دهد در دلبری جان هم سپارد بر سریو آن صرفه جو چون مشتری اندر بها آویخته
- G2275:19 آن چون نهنگ آیان شده دریا در او حیران شدهوین بحری نوآشنا در آشنا آویخته
- G2275:20 گویی که این کار و کیا یا صدق باشد یا ریاآن جا که عشاقند و ما صدق و ریا آویخته
- G2275:21 شب گشت ای شاه جهان چشم و چراغ شب روانای پیش روی چون مهت ماه سما آویخته
- G2275:22 من شادمان چون ماه نو تو جان فزا چون جاه نووی در غم تو ماه نو چون من دوتا آویخته
- G2275:23 کوه است جان در معرفت تن برگ کاهی در صفتبر برگ کی دیده است کس یک کوه را آویخته
- G2275:24 از ره روان گردی روان صحبت ببر از دیگرانور نی بمانی مبتلا در مبتلا آویخته
- G2275:25 جان عزیزان گشته خون تا عاقبت چون است چوناز بدگمانی سرنگون در انتها آویخته
- G2275:26 چون دید جان پاکشان آن تخم کاول کاشت جانواگشت فکر از انتها در ابتدا آویخته
- G2275:27 اصل ندا از دل بود در کوه تن افتد صداخاموش رو در اصل کن ای در صدا آویخته
- G2275:28 گفت زبان کبر آورد کبرت نیازت را خوردشو تو ز کبر خود جدا در کبریا آویخته
- G2275:29 ای شمس تبریزی برآ از سوی شرق کبریاجانها ز تو چون ذرهها اندر ضیا آویخته
ganjoor: sh2275 · public domain