পড়ুন দফতর ১ খলিফার লাইলিকে দেখার গল্প দ্বিপদী ৪১২

M1:412 — گفت لیلی را خلیفه، کان توی؟ / کز تو مجنون شد پریشان و غَوی؟

گفت لیلی را خلیفه، کان توی؟کز تو مجنون شد پریشان و غَوی؟
✦ এই বয়াতটি বাংলা ভাষায় রেন্ডার করুন

M1:412

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — তাঁর রেকর্ড করা মসনবী বক্তৃতা থেকে

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: خلیفه به لیلی گفت: «آیا تویی آن که مجنون را این‌چنین پریشان و فریادزنان کرده است؟» معنا: این بیت، حکایت خلیفه و لیلی را روایت می‌کند که خلیفه از ظاهر لیلی در شگفت می‌شود که چگونه مجنون چنین شیفتهٔ او گشته است، زیرا زیبایی لیلی به چشم او نمی‌آید.

شرح

این بیت گوهری است که مولانا در میان داستان‌های مثنوی نهفته است تا یک حقیقت بزرگ معرفت‌شناسانه را به ما بیاموزد. خلیفه، که نماد عقلِ عادی و ادراک سطحی است، لیلی را می‌بیند اما زیباییِ او را نمی‌یابد. او تعجب می‌کند که چگونه مجنونی می‌تواند به چنین کسی دل ببازد و پریشان و غَوی شود. «غَوی» اینجا می‌تواند هم به معنای گمراه و مفتون باشد و هم، بنا بر برخی قرائت‌ها، به معنای «فریادزنان و نالان» از ریشهٔ «غو» فارسی. هر دو معنا به پریشانی و شوریدگی مجنون اشاره دارد.

اما لیلی، با یک پاسخ کوتاه و عمیق، پرده از راز می‌گشاید: «خاموش! چون تو مجنون نیستی.» این جمله تمام ماجراست. زیبایی لیلی برای «چشم مجنون» آشکار است، نه برای چشم خلیفه که فاقد آن «نگاه خاص» است. اینجا مولانا به وضوح بر تفاوت سطح ادراک و بینش تأکید می‌کند. برای دیدن یک حقیقت، باید ظرفیت و آمادگیِ درونیِ لازم را داشت. این مسئله فقط به عشق زمینی محدود نمی‌شود؛ این یک قاعدهٔ کلی معرفت‌شناسانه است.

من این نکته را بارها تکرار کرده‌ام که جهان پر از حقایق و آیات الهی است، اما بسیاری از کنار آن‌ها می‌گذرند و درکشان نمی‌کنند. عیناً همان چیزی که قرآن می‌فرماید: «وَكَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ». این بیت مولانا شرحی است عملی بر همین آیه. جهان پر از شمس تبریز است، اما کو مولانایی که او را ببیند؟ این بیت به ما می‌گوید که گیرنده باید آماده باشد، چرا که پیام همیشه هست. لیلی بود، اما چشم بیننده نبود.

این بینش مجنونی در مقابل دیدگاه سطحیِ خلیفه، یادآور تفاوت نگاه سعدی و مولانا نیز هست. سعدی در جایی می‌گوید که از دوستی که عیبم را نبیند، می‌رنجم و دشمنی می‌خواهم که آن را آشکار کند. این یک دلالت اخلاقی است که برای اصلاح خویش باید چشمانی غیرعاشقانه نیز به ما بنگرند. اما مولانا در اینجا به یک حقیقت هستی‌شناسانه و عرفانی اشاره می‌کند: نه فقط عیب‌ها که کمالات و زیبایی‌های حقیقی نیز، جز با چشمی خاص، دیده نمی‌شوند. عشق، نه تنها عیب را می‌پوشاند که کمالاتی را آشکار می‌کند که بدون آن چشم، مطلقاً نامرئی‌اند. لیلی به چشم خلیفه عادی بود، اما به چشم مجنون، بی‌بدیل. این همان «چشم لیلابین» و «چشم مجنون‌صفتی» است که برای درک اسرار عالم و جان، ضروری است.

نکات کلیدی

  • حقیقت و زیبایی، همواره به چشمان عادی آشکار نیستند؛ ادراک آن‌ها نیازمند بینشی خاص است.
  • خلیفه نماد عقلِ عادی و ادراکِ سطحی است که توان درک عمق عشق و زیبایی باطنی را ندارد.
  • پاسخ لیلی («چون تو مجنون نیستی») گویای این است که حقیقت درونی معشوق، تنها برای عاشق قابل درک است.
  • این داستان اشاره‌ای به آیات قرآن است که انسان‌ها از کنار نشانه‌های الهی می‌گذرند و آن‌ها را نمی‌بینند.
  • مولانا این بیت را برای تأکید بر اهمیت دگرگونی درونی و کسب «چشم لیلابین» برای درک اسرار هستی می‌آورد.

Sources: d1-s31 · 10:58:34 d1-s31 · 14:24:22 d1-s30 · 01:04:27 d1-s32 · 43:02:20

به زبانِ تو — আপনার ভাষা · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.