Divan-e Shams› Ghazal 1135› Beyt 2 ← previous · next →
Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۱۱۳۵
- درآی مست و خرامان و ساغر اندر دست روا مبین چو تو ساقی و ما چنین هشیار
G1135:2
Your language
No rendering in your language yet — it is made for the whole ghazal at once:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commentary on this couplet
Not written yet — a close reading of this couplet inside its ghazal:
The whole ghazal ↗
- 1 بیار ساقی بادت فدا سر و دستار·ز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر
- 2 درآی مست و خرامان و ساغر اندر دست·روا مبین چو تو ساقی و ما چنین هشیار
- 3 بیار جام که جانم ز آرزومندی·ز خویش نیز برآمد چه جای صبر و قرار
- 4 بیار جام حیاتی که هم مزاج توست·که مونس دل خستهست و محرم اسرار
- 5 از آن شراب که گر جرعهای از او بچکد·ز خاک شوره بروید همان زمان گلزار
- 6 شراب لعل که گر نیم شب برآرد جوش·میان چرخ و زمین پر شود از او انوار
- 7 زهی شراب و زهی ساغر و زهی ساقی·که جانها و روانها نثار باد نثار
- 8 بیا که در دل من رازهای پنهانست·شراب لعل بگردان و پردهای مگذار
- 9 مرا چو مست کنی آنگهی تماشا کن·که شیرگیر چگونست در میان شکار
- 10 تبارک الله آن دم که پر شود مجلس·ز بوی جام و ز نور رخ چنان دلدار
- 11 هزار مست چو پروانه جانب آن شمع·نهاده جان به طبق بر که این بگیر و بیار
- 12 ز مطربان خوش آواز و نعره مستان·شراب در رگ خمار گم کند رفتار
- 13 ببین به حال جوانان کهف کان خوردند·خراب سیصد و نه سال مست اندر غار
- 14 چه باده بود که موسی به ساحران درریخت·که دست و پای بدادند مست و بیخودوار
- 15 زنان مصر چه دیدند بر رخ یوسف·که شرحه شرحه بریدند ساعد چو نگار
- 16 چه ریخت ساقی تقدیس بر سر جرجیس·که غم نخورد و نترسید ز آتش کفار
- 17 هزار بارش کشتند و پیشتر میرفت·که مستم و خبرم نیست از یکی و هزار
- 18 صحابیان که برهنه به پیش تیغ شدند·خراب و مست بدند از محمد مختار
- 19 غلط محمد ساقی نبود جامی بود·پر از شراب و خدا بود ساقی ابرار
- 20 کدام شربت نوشید پوره ادهم·که مست وار شد از ملک و مملکت بیزار
- 21 چه سکر بود که آواز داد سبحانی·که گفت رمز اناالحق و رفت بر سر دار
- 22 به بوی آن میشد آب روشن و صافی·چو مست سجده کنان میرود به سوی بحار
- 23 ز عشق این می خاکست گشته رنگ آمیز·ز تف این می آتش فروخت خوش رخسار
- 24 وگر نه باد چرا گشت همدم و غماز·حیات سبزه و بستان و دفتر گفتار
- 25 چه ذوق دارند این چار اصل ز آمیزش·نبات و مردم و حیوان نتیجه این چار
- 26 چه بیهشانه میی دارد این شب زنگی·که خلق را به یکی جام میبرد از کار
- 27 ز لطف و صنعت صانع کدام را گویم·که بحر قدرت او را پدید نیست کنار
- 28 شراب عشق بنوشیم و بار عشق کشیم·چنانک اشتر سرمست در میان قطار
- 29 نه مستیی که تو را آرزوی عقل آید·ز مستی که کند روح و عقل را بیدار
- 30 ز هر چه دارد غیر خدا شکوفه کند·از آنک غیر خدا نیست جز صداع و خمار
- 31 کجا شراب طهور و کجا می انگور·طهور آب حیاتست و آن دگر مردار
- 32 دمی چو خوک و زمانی چو بوزنه کندت·به آب سرخ سیه روی گردی آخر کار
- 33 دلست خنب شراب خدا سرش بگشا·سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار
- 34 چو اندکی سر خم را ز گل کنی خالی·برآید از سر خم بو و صد هزار آثار
- 35 اگر درآیم کآثار آن فروشمرم·شمار آن نتوان کرد تا به روز شمار
- 36 چو عاجزیم بلا احصیی فرود آریم·چو گشت وقت فروداشت جام جان بردار
- 37 درآ به مجلس عشاق شمس تبریزی·که آفتاب از آن شمس میبرد انوار
ganjoor: sh1135 · public domain