Divan-e Shams› Ghazal 1940 ← previous · next →
Divan-e Shams · G1940 · 82 beyts
غزل شمارهٔ ۱۹۴۰
Open any couplet for its own page — rendering, commentary, hard words.
- G1940:1 ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنانمی زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
- G1940:2 نقل هر مجلس شدهست این عشق ما و حسن توشهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان
- G1940:3 ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیروی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان
- G1940:4 صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشقصد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان
- G1940:5 روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زنز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان
- G1940:6 خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برستسبزهها از عکس روی چون گل تو گلستان
- G1940:7 ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شدهمچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان
- G1940:8 هجر سرد چون زمستان راهها را بسته بوددر زمین محبوس بود اشکوفههای بوستان
- G1940:9 چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدندسبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان
- G1940:10 خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدندخیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران
- G1940:11 از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدندآنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان
- G1940:12 برج برج آسمان را گشته و پذرفته انداز هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان
- G1940:13 آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مددچند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان
- G1940:14 خوانها بر سر نسیم و کاسها بر کف صبابا طبق پوشی که پوشیدهست جز از اهل خوان
- G1940:15 می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبقبا زبان حال می گویند با پرسندگان
- G1940:16 هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیستقوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان
- G1940:17 ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیربر دکان نانبا از نان چه می داند دکان
- G1940:18 نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختیگر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان
- G1940:19 هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروختاو نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان
- G1940:20 عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر استاز ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان
- G1940:21 چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی استاشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان
- G1940:22 اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمدهسترشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان
- G1940:23 تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمنشهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان
- G1940:24 عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدنبی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان
- G1940:25 چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویشگرد جان خویش بینی در لحد باباکنان
- G1940:26 زاده از اندیشههای خوب تو ولدان و حورزاده از اندیشههای زشت تو دیو کلان
- G1940:27 سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سراسر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان
- G1940:28 واقفی از سر خود از سر سر واقف نهایسر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان
- G1940:29 گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباشباش ناایمن که ناایمن همییابد امان
- G1940:30 سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیبمیوههای گرم رو سر دم سرد خزان
- G1940:31 برگها لرزان چه می لرزید وقت شادی استدامها در دانههای خوش بود ای باغبان
- G1940:32 ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتادهایمدر کمین غیب بس تیر است پران از کمان
- G1940:33 لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوختهسنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران
- G1940:34 آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کردرنگها آمیخت اما نیستش بویی از آن
- G1940:35 خوشهها از سست پایی رو نهاده بر زمینغورهاش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان
- G1940:36 نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغگفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان
- G1940:37 سوسنا افسوس می داری زبان کردی برونیا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان
- G1940:38 گفت بیگفتن زبان ما بیان حال ماستگر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران
- G1940:39 گفتم ای بید پیاده چون پیاده رستهایگفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان
- G1940:40 رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترشزانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان
- G1940:41 پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمودبهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان
- G1940:42 گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالوییکه رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان
- G1940:43 ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی استچون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان
- G1940:44 گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمیفارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان
- G1940:45 نار آبی را همیگفت این رخ زردت ز چیستگفت زان دردانهها کاندر درون داری نهان
- G1940:46 گفت چون دانستهای از سر من گفتا بدانکمی نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان
- G1940:47 نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نیوز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان
- G1940:48 لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابرابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان
- G1940:49 خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیرآب روشن آمد از گردون و کردش امتحان
- G1940:50 آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنشزاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بیکران
- G1940:51 این خیار و خربزه در راه دور و پای سستچون پیاده حاج می آیند اندر کاروان
- G1940:52 بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجودبر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان
- G1940:53 چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهفخفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان
- G1940:54 در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفتاز کی دید آن زو که دادش آن رسنهای رسان
- G1940:55 این چمنها وین سمن وین میوهها خود رزق ماستآن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن
- G1940:56 آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر استنفرت و بیمیلی ما هست آن را پاسبان
- G1940:57 صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوارهر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان
- G1940:58 هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبیچون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان
- G1940:59 بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهرپیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان
- G1940:60 جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشراندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان
- G1940:61 باز خرما عکس آن بیرون خوش و باطن قشورباطن و ظاهر تو چون انجیر باش ای مهربان
- G1940:62 جذبه شاخ آب را از بیخ تا بالا کشدهمچنانک جذبه جان را برکشد بینردبان
- G1940:63 غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درختبادها چون گشن تازی شاخهها چون مادیان
- G1940:64 می رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیرهمچو مهمان سرسری می سازد این جا آشیان
- G1940:65 صد هزاران غیب می گویند مرغان در ضمیرکان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان
- G1940:66 از سلیمان نامهها آوردهاند این هدهدانکو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان
- G1940:67 عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیستملک لک و الامر لک و الحمد لک یا مستعان
- G1940:68 وقت پیله روح آمد قشلق تن را بهلآخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان
- G1940:69 همچو مرغان پاسبانی خویش کن تسبیح گوچند گاهی خود شود تسبیح تو تسبیح خوان
- G1940:70 بس کنم زین باد پیمودن ولیکن چاره نیستزانک کشتی مجاهد کی رود بیبادبان
- G1940:71 بادپیمایی بهار آمد حیات عالمیبادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان
- G1940:72 این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن استیک قراضهست این همه عالم و باطن هست کان
- G1940:73 لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هستنزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان
- G1940:74 عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاسعشق کان بینش آمد ز آفتاب کن فکان
- G1940:75 آفتابی کو مجرد آمد از برج حملآفتابی بینظیر بیقرین خوش قران
- G1940:76 آنک لاشرقیه بودهست و لاغربیهزانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان
- G1940:77 آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق رامهر جان ره یابد آن جا نی ربیع و مهر جان
- G1940:78 چونک ما را از زمین و از زمان بیرون برداز فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان
- G1940:79 این زمین و این زمان بیضهست و مرغی کاندر او استمظلم و اشکسته پر باشد حقیر و مستهان
- G1940:80 کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده راواصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان
- G1940:81 بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرمکفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان
- G1940:82 شمس تبریزی دو عالم بود بیرویت عقیمهر یکی ذره کنون از آفتابت توامان
ganjoor: sh1940 · public domain