Divan-e Shams› Ghazal 1940› Beyt 2 ← previous · next →
Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۱۹۴۰
- نقل هر مجلس شدهست این عشق ما و حسن تو شهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان
G1940:2
Your language
No rendering in your language yet — it is made for the whole ghazal at once:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commentary on this couplet
Not written yet — a close reading of this couplet inside its ghazal:
The whole ghazal ↗
- 1 ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان·می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
- 2 نقل هر مجلس شدهست این عشق ما و حسن تو·شهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان
- 3 ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیر·وی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان
- 4 صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشق·صد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان
- 5 روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زن·ز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان
- 6 خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برست·سبزهها از عکس روی چون گل تو گلستان
- 7 ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شد·همچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان
- 8 هجر سرد چون زمستان راهها را بسته بود·در زمین محبوس بود اشکوفههای بوستان
- 9 چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدند·سبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان
- 10 خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدند·خیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران
- 11 از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدند·آنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان
- 12 برج برج آسمان را گشته و پذرفته اند·از هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان
- 13 آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مدد·چند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان
- 14 خوانها بر سر نسیم و کاسها بر کف صبا·با طبق پوشی که پوشیدهست جز از اهل خوان
- 15 می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبق·با زبان حال می گویند با پرسندگان
- 16 هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیست·قوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان
- 17 ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیر·بر دکان نانبا از نان چه می داند دکان
- 18 نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختی·گر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان
- 19 هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروخت·او نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان
- 20 عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر است·از ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان
- 21 چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی است·اشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان
- 22 اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمدهست·رشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان
- 23 تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمن·شهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان
- 24 عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدن·بی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان
- 25 چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویش·گرد جان خویش بینی در لحد باباکنان
- 26 زاده از اندیشههای خوب تو ولدان و حور·زاده از اندیشههای زشت تو دیو کلان
- 27 سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سرا·سر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان
- 28 واقفی از سر خود از سر سر واقف نهای·سر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان
- 29 گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباش·باش ناایمن که ناایمن همییابد امان
- 30 سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیب·میوههای گرم رو سر دم سرد خزان
- 31 برگها لرزان چه می لرزید وقت شادی است·دامها در دانههای خوش بود ای باغبان
- 32 ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتادهایم·در کمین غیب بس تیر است پران از کمان
- 33 لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوخته·سنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران
- 34 آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کرد·رنگها آمیخت اما نیستش بویی از آن
- 35 خوشهها از سست پایی رو نهاده بر زمین·غورهاش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان
- 36 نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغ·گفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان
- 37 سوسنا افسوس می داری زبان کردی برون·یا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان
- 38 گفت بیگفتن زبان ما بیان حال ماست·گر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران
- 39 گفتم ای بید پیاده چون پیاده رستهای·گفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان
- 40 رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترش·زانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان
- 41 پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمود·بهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان
- 42 گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالویی·که رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان
- 43 ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی است·چون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان
- 44 گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمی·فارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان
- 45 نار آبی را همیگفت این رخ زردت ز چیست·گفت زان دردانهها کاندر درون داری نهان
- 46 گفت چون دانستهای از سر من گفتا بدانک·می نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان
- 47 نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نی·وز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان
- 48 لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابر·ابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان
- 49 خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیر·آب روشن آمد از گردون و کردش امتحان
- 50 آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنش·زاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بیکران
- 51 این خیار و خربزه در راه دور و پای سست·چون پیاده حاج می آیند اندر کاروان
- 52 بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجود·بر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان
- 53 چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهف·خفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان
- 54 در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفت·از کی دید آن زو که دادش آن رسنهای رسان
- 55 این چمنها وین سمن وین میوهها خود رزق ماست·آن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن
- 56 آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است·نفرت و بیمیلی ما هست آن را پاسبان
- 57 صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوار·هر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان
- 58 هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبی·چون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان
- 59 بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهر·پیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان
- 60 جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشر·اندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان
- 61 باز خرما عکس آن بیرون خوش و باطن قشور·باطن و ظاهر تو چون انجیر باش ای مهربان
- 62 جذبه شاخ آب را از بیخ تا بالا کشد·همچنانک جذبه جان را برکشد بینردبان
- 63 غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درخت·بادها چون گشن تازی شاخهها چون مادیان
- 64 می رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیر·همچو مهمان سرسری می سازد این جا آشیان
- 65 صد هزاران غیب می گویند مرغان در ضمیر·کان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان
- 66 از سلیمان نامهها آوردهاند این هدهدان·کو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان
- 67 عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیست·ملک لک و الامر لک و الحمد لک یا مستعان
- 68 وقت پیله روح آمد قشلق تن را بهل·آخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان
- 69 همچو مرغان پاسبانی خویش کن تسبیح گو·چند گاهی خود شود تسبیح تو تسبیح خوان
- 70 بس کنم زین باد پیمودن ولیکن چاره نیست·زانک کشتی مجاهد کی رود بیبادبان
- 71 بادپیمایی بهار آمد حیات عالمی·بادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان
- 72 این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن است·یک قراضهست این همه عالم و باطن هست کان
- 73 لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هست·نزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان
- 74 عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاس·عشق کان بینش آمد ز آفتاب کن فکان
- 75 آفتابی کو مجرد آمد از برج حمل·آفتابی بینظیر بیقرین خوش قران
- 76 آنک لاشرقیه بودهست و لاغربیه·زانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان
- 77 آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق را·مهر جان ره یابد آن جا نی ربیع و مهر جان
- 78 چونک ما را از زمین و از زمان بیرون برد·از فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان
- 79 این زمین و این زمان بیضهست و مرغی کاندر او است·مظلم و اشکسته پر باشد حقیر و مستهان
- 80 کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده را·واصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان
- 81 بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرم·کفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان
- 82 شمس تبریزی دو عالم بود بیرویت عقیم·هر یکی ذره کنون از آفتابت توامان
ganjoor: sh1940 · public domain