Divan-e Shams› Ghazal 1966› Beyt 9 ← previous · next →
Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۱۹۶۶
- دست مست خم او گر خار کارد در زمین شرق تا مغرب بروید از زمینها گلستان
G1966:9
Your language
No rendering in your language yet — it is made for the whole ghazal at once:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commentary on this couplet
Not written yet — a close reading of this couplet inside its ghazal:
The whole ghazal ↗
- 1 جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان·مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان
- 2 از خم آن می که گر سرپوش برخیزد از او·بررود بر چرخ بویش مست گردد آسمان
- 3 زان میی کز قطره جان بخش دل افروز او·می شود دریای غم همچون مزاجش شادمان
- 4 چون نهد پا در دماغ سرکشان روزگار·در زمان سجده کنان گردند همچون خادمان
- 5 جان اگرچه بس عزیز است نزد خاص و نزد عام·لیک نزد خاص باشد بوی آن می جان جان
- 6 جان و ماه و جان و قالب بینشان شد از میی·کید او از بینشانی بردراند هر نشان
- 7 خمخانه لم یزل جوشیده زان می کز کفش·گشته ویرانه به عالم در هزاران خاندان
- 8 گر به مغرب بوی آن می از عدم یابد گشاد·مست گردند زاهدان اندر هری و طالقان
- 9 دست مست خم او گر خار کارد در زمین·شرق تا مغرب بروید از زمینها گلستان
- 10 بانگ چنگ چنگی سرمست عشقش دررسد·در جهان خوف افتد صد امان اندر امان
- 11 گر ز خم احمدی بویی برون ظاهر شود·چون میش در جوش گردد چشم و جان کافران
- 12 گر ز خمر احمدی خواهی تمام بوی و رنگ·منزلی کن بر در تبریز یک دم ساربان
- 13 تا شوی از بوی جان حق خصال می فعال·وز تجلیهای لطفش هم قرین و هم قران
- 14 در درون مست عشقش چیست خورشید نهان·آن که داند جز کسی جانا که آن دارد از آن
- 15 گرچه می پرسید عقلم هر دم از استاد عشق·سر آن می او نمیفرمود الا آن آن
- 16 هر دمی از مصر آن یوسف سوی جانهای ما·تنگهای شکر می وش رسد صد کاروان
- 17 جان من در خم عشقش می بجوشد جوشها·آه اگر بودی سوی ایوان عشقش نردبان
- 18 چون جهد از جان من القاب او مانند برق·چشم بیند از شعاعش صد درخش کاویان
- 19 صد هزاران خانهها سازد میش در صحن جان·چون کند زیر و زبر سودای عشقش خاندان
- 20 بوی عنبر می رود بر عرش و بر روحانیان·گرچه جان تو خورد هم نیم شب از می نهان
- 21 از ملولی هجر او چون سامری اندر جهان·جانم از جمله جهان گشتهست صحرا بر کران
- 22 چون شراب موسی افکن زان خضر کف دررسد·صد چو جان من درآید چون کمر اندر میان
- 23 ای خداوند شمس دین مقصود از این جمله توی·ای که خاک تو بود چون جان من دور زمان
- 24 در پی آن می که خوردم از پیاله وصل تو·این چنین زهرت ز جام هجر خوردم مزمزان
- 25 همچو تبریز و چو ایام همایون تو شاه·خود نبودهست و نباشد بیمکان و بیاوان
ganjoor: sh1966 · public domain