دیوان شمس› غزل ۲۸۷۸› بیت ۷ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۸۷۸
- تو که قاف نهای گر چو که از جا بروی تو زر صاف نهای گر ز شکن بگریزی
G2878:7
به زبانِ تو
هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یکجا ساخته میشود:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرحِ این بیت
هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:
متنِ کاملِ غزل ↗
- 1 هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی·حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی
- 2 جان شیرین تو در قبضه و در دست من است·تن بیجان چه کند گر تو ز تن بگریزی
- 3 گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت·پس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی
- 4 چون کدو بیخبری زین که گلویت بستم·بستم و میکشمت چون ز رسن بگریزی
- 5 بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنند·جغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی
- 6 چون گرفتار منی حیله میندیش آن به·که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی
- 7 تو که قاف نهای گر چو که از جا بروی·تو زر صاف نهای گر ز شکن بگریزی
- 8 جان مردان همه از جان تو بیزار شوند·چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی
- 9 تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوش·وثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی
- 10 من تو را ماه گرفتم هله خورشید توی·در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی
- 11 تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی·وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی
- 12 نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار است·خود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی
ganjoor: sh2878 · public domain