Dîvân de Shams Ghazal 3130 Distique 14 ← précédent · suivant →

Dîvân de Shams · غزل شمارهٔ ۳۱۳۰

  1. چو درد سرت نیست سر را مبند که سرفتنه روز غوغا توی

G3130:14

Votre langue

Pas encore de traduction dans votre langue — elle se fait pour le ghazal entier :

Commentaire sur ce distique

Pas encore écrit — une lecture attentive de ce distique dans son ghazal :

Le ghazal entier ↗

  1. 1 تماشا مرو نک تماشا توی·جهان و نهان و هویدا توی
  2. 2 چه این جا روی و چه آن جا روی·که مقصود از این جا و آن جا توی
  3. 3 به فردا میفکن فراق و وصال·که سرخیل امروز و فردا توی
  4. 4 تو گویی گرفتار هجرم مگر·که واصل توی هجر گیرا توی
  5. 5 ز آدم بزایید حوا و گفت·که آدم تو بودی و حوا توی
  6. 6 ز نخلی بزایید خرما و گفت·که هم دخل و هم نخل خرما توی
  7. 7 تو مجنون و لیلی به بیرون مباش·که رامین توی ویس رعنا توی
  8. 8 تو درمان غم‌ها ز بیرون مجو·که پازهر و درمان غم‌ها توی
  9. 9 اگر مه سیه شد همو صیقلست·تو صیقل کنی خود مه ما توی
  10. 10 وگر مه سیه شد برو تو ملرز·که مه را خطر نیست ترسا توی
  11. 11 ز هر زحمت افزا فزایش مجو·که هم روح و هم راحت افزا توی
  12. 12 چو جمعی تو از جمع‌ها فارغی·که با جمع و بی‌جمع و تنها توی
  13. 13 یکی برگشا پر بافر خویش·که هم صاف و هم قاف و عنقا توی
  14. 14 چو درد سرت نیست سر را مبند·که سرفتنه روز غوغا توی
  15. 15 اگر عالمی منکر ما شود·غمی نیست ما را که ما را توی
  16. 16 مرو زیر و ما را ز بالا مگیر·به پستی بمنشین که بالا توی
  17. 17 من و ما رها کن ز خواری مترس·که با ما توی شاه و بی‌ما توی
  18. 18 بشو رو و سیمای خود درنگر·که آن یوسف خوب سیما توی
  19. 19 غلط یوسفی تو و یعقوب نیز·مترس و بگو هم زلیخا توی
  20. 20 گمان می‌بری و این یقین و گمان·گمان می‌برم من که مانا توی
  21. 21 از این ساحل آب و گل درگذر·به گوهر سفر کن که دریا توی
  22. 22 از این چاه هستی چو یوسف برآ·که بستان و ریحان و صحرا توی
  23. 23 اگر تا قیامت بگویم ز تو·به پایان نیاید سر و پا توی

ganjoor: sh3130 · public domain