Divan-e Shams› Ghazal 545› Beyt 7 ← previous · next →
Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۵۴۵
- بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من تا تو قدم درننهی خود سحری مینشود
G545:7
Your language
No rendering in your language yet — it is made for the whole ghazal at once:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commentary on this couplet
Not written yet — a close reading of this couplet inside its ghazal:
The whole ghazal ↗
- 1 بی تو به سر می نشود با دگری مینشود·هر چه کنم عشق بیان بیجگری مینشود
- 2 اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری·هیچ کسی را ز دلم خود خبری مینشود
- 3 یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من·آب حیاتی ندهد یا گهری مینشود
- 4 ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان·تا بزنم بانگ و فغان خود حشری مینشود
- 5 میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست·بی ره و رای تو شها رهگذری مینشود
- 6 چیست حشر از خود خود رفتن جانها به سفر·مرغ چو در بیضه خود بال و پری مینشود
- 7 بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من·تا تو قدم درننهی خود سحری مینشود
- 8 دانه دل کاشتهای زیر چنین آب و گلی·تا به بهارت نرسد او شجری مینشود
- 9 در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر·زانک از این بحث به جز شور و شری مینشود
ganjoor: sh545 · public domain