Divan-e Shams Ghazal 596 Beyt 3 ← previous · next →

Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۵۹۶

  1. هر صبح ز سیرانش می‌باشم حیرانش تا جان نشود حیران او روی بننماید

G596:3

Your language

No rendering in your language yet — it is made for the whole ghazal at once:

Commentary on this couplet

Not written yet — a close reading of this couplet inside its ghazal:

The whole ghazal ↗

  1. 1 آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید·جان از مزه عشقش بی‌گشن همی‌زاید
  2. 2 عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش·هم خیره همی‌خندد هم دست همی‌خاید
  3. 3 هر صبح ز سیرانش می‌باشم حیرانش·تا جان نشود حیران او روی بننماید
  4. 4 هر چیز که می‌بینی در بی‌خبری بینی·تا باخبری والله او پرده بنگشاید
  5. 5 دم همدم او نبوَد جان محرم او نبوَد·و اندیشه که این داند او نیز نمی‌شاید
  6. 6 تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیده·با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید
  7. 7 دو لشکر بیگانه تا هست در این خانه·در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید
  8. 8 در زیر درخت او می‌ناز به بخت او·تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید
  9. 9 از شاه صلاح الدین چون دیده شود حق‌بین·دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید

ganjoor: sh596 · public domain