Diván de Shams› Gazal 759 ← anterior · siguiente →
Diván de Shams · G759 · 13 versos
غزل شمارهٔ ۷۵۹
Abra cualquier beyt para su propia página: versión, comentario, palabras difíciles.
- G759:1 دل من رای تو دارد سر سودای تو داردرخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
- G759:2 سر من مست جمالت دل من دام خیالتگهر دیده نثار کف دریای تو دارد
- G759:3 ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردمکه خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
- G759:4 غلطم گرچه خیالت به خیالات نماندهمه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
- G759:5 گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلتکه گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
- G759:6 سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعرکه خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد
- G759:7 جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزانهمه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد
- G759:8 دل من تابه حلوا ز بر آتش سودااگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد
- G759:9 هله چون دوست بُدَستی همه جا جای نشستیخنک آن بیخبری کو خبر از جای تو دارد
- G759:10 اگرم در نگشایی ز ره بام درآیمکه زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
- G759:11 به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیمچه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
- G759:12 خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خونکه جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد
- G759:13 سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضلچو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد
ganjoor: sh759 · public domain